نتایج جستجو برای عبارت :

این اخریا هی میگفت چرا اخلاقام فرق جوری که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردمgo

دانلود آهنگ تو که برام هيچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم
 
مامان من روز اول گفت اين دختره نیس برا تو
گفت میدونم دوسش داری ولی عزیزم اين نیست برا تو
گفتم نه اين یکی فرق میکنه با بقیه برام
بابام بم خندیدو گفت اينم کرده تیز برا تو
اين آخریا هي ميگفت چرا اخلاقام فرق کردن
جوري که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردم
ميگفت تو نداری دلشو یه روز بخوای ترکم کنی
تو که برام هيچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم
 
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
 
&nbs
 راست گفتن تا خودت به یه دردی دچار نشی نمی تونی درکش کنی، 
عمق فاجعه رو فقط کسی میتونه بفهمه که تو عمقش باشه، 
کسی که دستش به جایی بند نیست.
کسی نمیتونه بفهمه چطور ممکنه بستنی طعم تلخی بده
و
سعی نکن کسی که حال خرابی داره رو نصیحت کنی، 
بجای اين حرفا باهاش هم دردی کن تو نمیتونی حال او را درک کنی!
دانلود آهنگ قید تموم دنیا رو به خاطر چشات زدم از مرتضی جعفرزاده
راه قید تموم دنیارو به خاطر چشات توضیحات توی قلبم آهن تاریخچه ارسال ۶ ۹ ۱۳۹۳ sisi راه اخیر محمد علیزاده به اينکه تنهایی. صنعتها و دردو دل در بگو در بگو با حزن هایم چه کنم ؟ اعلام تموم جهان رو با خاطر چشات زدم با هر کی توجه در نبود رابطمو بهم شبا بر نمی شه مانند . اعلام تموم جهان رو به خاطر چشات به هرکی توجه سر نبود رابطمو به هم دلمو مانند مجنونا واسه سر همخونه واسه به ارتباط آوردنت عم
دوباره باهم از درهای مختلف صحبت کردیم ،
اونم دو بار در فواصل زمانی مختلف ولی تو یه روز !
اقا من میکی رو دوست دارمش ولی واقعا باورنکردنیه که نمیتونم عین یه آدم عادی باهاش برخوردکنم، میدونی می ترسم! از اينکه بفهمه و حالا یه آدم مغرور بشه. اضلا می ترسم از اينکه واکنش نشون نده ، یا بده و من جوابی براش نداشته باشم.
وقت زیاد هست برای دلبری کردن؟ اصلا دلبری کردن؟ اصلا اون عاشق یکی دیگه نیست؟
چمیدونم!
یه سری به توییت هاش ریپ زدم ، ولی جوابم رو نداد. خب
آدمها با خودشون و زندگی هاشون چکار می کنند؟ من با زندگیم چکار کنم؟ سخت ترین کار تو دنیا روبرو شدن آدم با خودش، با زندگیشه، با چیزهایی که درست کرده و وای به اون روزی که بفهمه هيچ چیزی درست نکرده فقط خودش و خودش و یه هيچ کامل اطرافش درست کرده.
امیدوارم دختره از من بدتر بچزوندش
جوري که خودشو لعنت کنه از پیدا کردن اين یکی
آره اصلا رو دمم مونده
امیدوارم از سر همین اينستا و تلگرام و عکس و کامنت بهش گیر بده و نذاره آب خوش از گلوش بره پایین
تا بفهمه که من چه در و گوهری بودم 
که اينقدر بهم تهمت می‌زد و
ازم بد ميگفت.
قرار نبود اين وبلاگ مال تو باشه. حتی اگر پارسال از من میپرسیدن جیمینا برای تو چی و کیه؟ ميگفتم یه دوست خیلی کم مثلا! قلبم برای تو نمی زد دقیقا یک سال پیش که تولد سنجاب آبی بود و من داشتم سعی میکردم باهاش حرف بزنم و بهش نشون بدم دوستش دارم! که اين عجیبه خیلی که اون شب من توی بغل تو، از عشق یک طرفه م به سنجاب آبی گریه میکردم تا خودش بیاد و من برم توی بغل اون و اون بفهمه دوست داشتنم رو و خب کاری هم از دستش برنیاد. و خب حالا قلب من فقط برای توئه و تو اونق
خیلی دلم میخواست با اون آدم فضول دیشب دعوا کنم 
خب چی ميگفت یه دلیلی از کار هوشمندانه ش ميگفتو طی اقدامی یه
نکته ای از فلسفه ی زندگی بهم یادآور میشد
 
باید از عیب کارش بهش بگم چون امکان داشت اگه یکی دیگه اين
رفتارو ببینه باهاش لج کنه اذیتش کنه بگم؟؟
 
به هر حال باهاش خداحافظی کردم :) نمیدونم چرا نمیتونم بدجنس باشم
باهاش خیلی خوب خداحافظی کردم و با لبخندو مهربونی .اونم اتفاقا :)
اينم از اين 
کاش یک مثقال شعور داشتن انگار نه انگار که من کنکور دارم خونه که نیست کاروان سرا است اين میره اون میاد حالم داره بهم میخوره از بس بلند درس خوندم سرسام گرفتم خدا لعنت تون کنه. بابا هم که همیشه ی خدا قهره، منم که خیلی وقته ناز شو نمیکشم همیشه باید عین بچه ها ناز شو بکشی خجالت بکش مرد گنده میدونم چرا قهر کرده من یه هفته است دارم مثل خودش باهاش حرف میزنم دقیقا با ادبیات و اصطلاحات خودش، بهش برخورده. به درک که بهش برخورده، دقیقا اين جوري باها
میدونی قدیما آدم ها اگه رازی داشتند که نمیخواستن کسی اونو بفهمه،چیکار میکردن؟از یه کوه بالا میرفتن،یه درخت پیدا میکردن،سوراخی توی اون درخت درست میکردن و رازشون رو داخل اون سوراخ نجوا میکردن.بعد با گِل،اون سوراخ رو می پوشوندن؛
اين طوری دیگه هيچکس نمیتونست راز اونها را بفهمه.
زمانی،من عاشق زنی شدم.بعد از مدتی،اون رفت.من به 《2046》رفتم.فکر میکردم ممکنه اون،اونجا منتظرم باشه اما اونجا نبود.همیشه با خودم فکر میکنم که اونم منو دوست داشت یا نه؟
یادمه یه روز به زینب وقتی از احساس خودم بهش گفتم و دو سه روزی فکر کنم گذشته بود ، آدرس وبلاگم رو دادم !البته خود همینم داستان داشتماموریت رفته بودم ، لب تابی که زینب تووی شرکت باهاش کار میکرد خراب شده بود و به من زنگ زد و گفت حالا چیکار کنم و ورود اطلاعات رو چطور انجام بدم؟ منم گفتم لب تاب منو ببر فعلا باهاش کار کن تا بیام.بعدش فهمیدم اگه اکسپلورر رو وا کنه که متوجه نوشته های من در مورد خودش  میشه تووی وبلاگ.سریع بهش زنگ زدم که باهاش کار کن ولی
دوستی و رفاقت چیزی نیست که الکی بوجود بیاد و الکی بمونه اونم سالها
بعد از اون قضایا دیگه هيچوقت حالم خوب نشد،همیشه گوشه ذهنم اون حرفاش میمونه،هرچند که من بی اجازه رفتم وبش و اون مطالب رو راجب خودم خوندم اونم یواشکی،و وقتی هم بعد از یکسال بهش گفتم اون حرف هارو خوندم کلی خجالت کشید،ولی دیگه دلم مثل قبل براش نمیتپه،من به معنای واقعی از خواهر ببشتر دوسش داشتم ولی خراب کرد همه چیزو.هنوزم که هنوزه تنها فرد مورد اعتماد زندگیمه،هنوزم که هنوزه با
انقدر تو خیالم باهاش حرف زدم که نمیدونم اگه ببینمش چی میخوام بگم!
انقدر تو خیالم دستاشو گرفتم که مطمئن نیستم حتی بتونم باهاش دست بدم!
حالا تو بگو فردا چجوري میخواد واسه منِ خیال باف بگذره؟
البته همیشه هروقت که خیلی ذوق داشتم واسه دیدنش یه جوري ریده میشد توش، ولی ايندفعه ذوق ندارم، یه جور نگرانی یا نمیدونم، نمیدونم چه حسی دارم.
احساس میکنم مجبورش کردم.
.
.
همیشه هم حضورِ شخص واسه ساختنِ خاطره لازم نیس
من انقدر با یه عالمه آهنگ باهاش خاطره دار
بعد از ۶ماه برگشت بهم و ازم خواست که دوباره باهم باشیم و از نو بسازیم ، درست همون چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم.من تو اين ۶ ماهي که نبود با خیالش تو همین خیابون ها قدم میزدم، حرف میزدم، زندگی میکردم. فقط تنها بدی که داشت نمیشد بغلش کردبعد از ۶ ماه که اومد دیگه نتونستم باهاش کنار بیام .میدونی چرا؟ چون تو اين مدت خیالش از خودِ واقعیش جلو زده بود، تونسته بودم با خیالش زندگی کنم و بسازم و عادت کنم بهش.ترسی برای از دست دادنش نداشتم و فقط  با خوبی
کسی نیست بشه باهاش حرف زدیعنی هست ولی نمیخوایی حرف بزنی نمیخوایی غصه ی تورو هم بخورنموجود تو شکمم الان ۵ ماهو نیمشهقسم میخورم کل اين ۵ ماهو به خاطرش دم‌نزدم و هيچی نگفتمولی انگار پر شدماز یه بغض لعنتی که گلومو محکم گرفته و فشار میدهنمیتونم نفس بکشم باور نمیکنم ولی انگار غرورم شکسته اونفدر شکسته و اونقدر حقیرم که رو تخت کنار خودم صبح که چشاشو از خواب باز میکنه تو گوشی لعنتی با یکی دیگه چت میکنه نه میشه موندنه میشه رفتاينجوري پیر میشیمی
کسی نیست بشه باهاش حرف زدیعنی هست ولی نمیخوایی حرف بزنی نمیخوایی غصه ی تورو هم بخورنموجود تو شکمم الان ۵ ماهو نیمشهقسم میخورم کل اين ۵ ماهو به خاطرش دم‌نزدم و هيچی نگفتمولی انگار پر شدماز یه بغض لعنتی که گلومو محکم گرفته و فشار میدهنمیتونم نفس بکشم باور نمیکنم ولی انگار غرورم شکسته اونفدر شکسته و اونقدر حقیرم که رو تخت کنار خودم صبح که چشاشو از خواب باز میکنه تو گوشی لعنتی با یکی دیگه چت میکنه نه میشه موندنه میشه رفتاينجوري پیر میشیمی
رفته بویدم دستشویی با دخترک تو دستشویی فشار اب زیاد شد ناراحت شد منو زد دستش خورد تو چشمم
منم برا اينکه بفهمه نباید اين کارو بکنه چشممو گرفتم و دیگه باهاش حرف نزدم
از دستشویی اومدیم بیردن یه دستمال کاغذی و چسب برداشتم و روی چشمم زدم
مامانم پرسید چی شده
دخترک گفت نمیتونه حرف بزنه
مامانم پرسید چرا رفتید دستشویی چی شده چرا مامانت چشمش رو بسته
دخترک: مامانم حواسش نبود چشماش ندید رفت خورد تو دیوار حالا چشمش درد میکنه روش رو بسته
ما:
با گذشت ۲-۳ هفته از اون دعوا و فشار عصبی هنوز نمیتونم بخوابم و هرشب خواب دعوا و قتل و. میبینم . هنوزم دلم باهاش صاف نیست و دوست ندارم باهاش حرف بزنم حتی یک مقدار پول دارم میخوام با کمکش لپ تاپ بخرم ولی تو ذهنم کلا قیدش زدم چون نمیخوام باهاش حرفی بزنم . به جز سلام ذاتا هيچ حرف دیگه ای باهاش ندارم . دلم میخواد یا اين زندگی تموم شه یا عمر من . چون واقعا درعذابم دیگه تحمل دعوا ندارم . حالم خوش نیست :( 
خیلی جالبه
من هيچوقت فکر نمیکردم
که منیکه فانتزیم بود کسی رو ببینم و باهاش حرف بزنم و برم باهاش چایی بخورم و گپ بزنیم
روزی برسه، که نخوام که اينکارو انجام بدم و ردش کنم.
اين اصلا هيچ افتخاری نداره در خودش، فقط دارم فکر میکنم که ادمها واقعنی عوض میشن ها!
اولا فانتزیای ادمها عوض میشن،
در ثانی آدمی وقتی دلش میشکنه، میشکنه! دیگه کاریش نمیشه کرد!
وقتی فانتزی آدمها، خود شما هستین، تا دیر نشده براورده کنین فانتزیشونو. بذارین از داشتن شما خوشحال باش
اگر مادر خوبی باشی، بازنده ی اصلی بچه دار شدن، مادر هست!
همه ی لحظات مادری، عشق و دلضعفه نیست!
یه وقتایی حالت بهم میخوره از اينکه مادر شدی. انگار که قلاده  به گردنته بستنت تو خونه! دلت  میخواد از خونه در بری بدون اينکه فکر کنی کی به چی احتیاج داره.
بخصوص توی فرهنگ کثافت ما که مردها مهمون خونه هستند و زن ها خدمت رسان، مرد مدرنش خوش رو بکشه بخشی از امور خونه رو مدیریت می‌کنه و زن مدرنش نهایت چنتا صفحه کتاب بلده بخونه.
اون وقته که وقتی اون حس شت روو
اينی که میخوام بگم چیز مهمی نیست ولی خب چون نسبت بهش حس بدی دارم میگم
چند وقت پیش لیمو یه پست گذاشت که اگه بفهمین یکی از دوستاتون همجنسگرا و یا بایه چیکار میکنید
اون موقع نمیدونم چه فکری میکردم که اون جوابو دادم. نمیدونم شاید چون هنوز مطمئن نبودم ( و هنوز نیستم) و نمیخواستم کسی چیزی که خودم هنوز ازش خبر ندارم رو بفهمه ولی خب الان میگم
عاقا من خودم هنوز مطمئن نیستم که استریتم یا نه
تا دوسال دیگه یا به عنوان بای کام اوت میکنم یا میفهمم همه ی اينا
من یه جوري توی اين ۲۰ روز اخیر نرمتر از قبل باهاش حرف میزنم و هي جلوی زبونمو میگیرم و یه چیزاییو به رووش نمیارم و اونم یه جوري همراهي میکنه و کمتر حرص میده که احساس میکنم قراره یکیمون بمیره و میخواییم خاطره خوب از خودمون بزاریم!
فردا جوابیه چاپ میشه 
رفتم پیش صفا 
باهاش حرف زدم 
می‌گفت خوبه ولی من دیدگاهم کاملا باهات متفاوته برای همین نمیتونم نظر بدم
از قضا رضوان پور هم اونجا بود 
*فک کن بغل کسی که متنشو نقد کردی وایسی و از نفر بغلیش بپرسی خب نظرت ؟
حس کردم توی یه مارپیچ سکوت گیر کردم 
درسته ادم باید پای عقیده اش بمونه
ولی قبول کنیم سخته !
وقتی موافق هات یک سوم هم کمتر از مخالف هات باشن .
و تو مانی و تو مانی و خدات :)
بگذریم 
نمیدونم 
با حرف های امروز شاه قاسمی کلا یه جو
 
درست لحظه‌ای دارم زرشک پلو با مرغ میخورم که دارم بالا میارمش اما مجبورم بخورم. بعد از یک هفته تاخیر و کلی استرس و گذاشتن بی‌بی‌چک درست امشب به طرز عجیبی بدون هيچ دردی شدم. تمام اين سالها حسرت به دلم بود که من هم یکبار مثل بعضی از دخترا که درد ندارن برم دسشویی و ببینم ای داد شدم و گند زدم به لباس زیرم. اين اتفاق افتاد برام و مثل اينکه باری از دوشم برداشته باشن یکهو تهي شدم و رفتم آشپزخونه زرشک‌پلو رو گرم کردم و دارم همزمان با هر ق
اخیرا نمیرم سر کار و اين خیلی بده! شدیدا توصیه میکنم برین سر کار! از هر بعد بهش نگاه کنی ضایع است!درسته چند روز اول میخوابی تا لنگ ظهر ولی دیگه چه قدر خوابیدن تا لنگ ظهر میتونه ت کنه؟اينم بگم بازده من تو زمان کارمندیم خیلی بیشتر بود تا الان.الان پر زمان خالی ام اما یک فروند بشر تنبل تن لش میباشم!ها! اينا اصلا نبود اون چیزی که میخواستم بگم.راستش اخیرا خیلی ازش بدم‌میاد! نمیدونم‌چرا! ولی واقعا حالم پیشش بده. کاملا درک میکنم‌که اونم حالش پیش
می گفت: «مدتی بود یه پسری، دنبال دخترم می افتاد؛ وقتی از مدرسه بیرون می اومد، دنبالش می افتاد و تا خونه، پا به پاش می اومد. توی مسیر هم که چندتا تیکه می پروند بهش. موضوع رو به مامانش گفته بود؛ مامانش هم گفته بود به بابات نگو؛ اون اعصاب نداره؛ بفهمه، با اون پسره دعوا می کنه و کار دستش می ده؛ بذار من خودم موضوع رو با داییت مطرح می کنم تا با اون پسره حرف بزنه و بهش بگه دیگه مزاحمت نشه و دنبالت نیفته. من بعداً فهمیدم وقتی داییش باهاش صحبت کرده، با پرر
می گفت: «مدتی بود یه پسری، دنبال دخترم می افتاد؛ وقتی از مدرسه بیرون می اومد، دنبالش می افتاد و تا خونه، پا به پاش می اومد. توی مسیر هم که چندتا تیکه می پروند بهش. موضوع رو به مامانش گفته بود؛ مامانش هم گفته بود به بابات نگو؛ اون اعصاب نداره؛ بفهمه، با اون پسره دعوا می کنه و کار دستش می ده؛ بذار من خودم موضوع رو با داییت مطرح می کنم تا با اون پسره حرف بزنه و بهش بگه دیگه مزاحمت نشه و دنبالت نیفته. من بعداً فهمیدم وقتی داییش باهاش صحبت کرده، با پرر
هيچوقت یادم نمیره.ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد. بدجور زخم شد. خیلی درد کشیدم.خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد. اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم. دوستی که مثل خانوادم بود. دوستی که بهش اعتماد داشتم. تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده.اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود.چند روز بعد از اين اتفاق با دو
دانلود اهنگ همه بهم میگن مگه نیستی باهاش mp3 همراه با متن لینک مستقیم :  دانلود آهنگ همه بهم میگن مگه نیستی باهاش ♫ دانلود اهنگ من که میدونم حالت با اون خوبه، از اولشم دودره بودی به نام نامرد بودی با صدای مهراد جم به همراه .
دانلود آهنگ جدید مهراد جم به نام نامرد بودی با دو کیفیت اصلی 320 و 128 و با متن آهنگ و لینک . همه آهنگ ریمیکس آلبوم . همه بهم میگن مگه نیستی باهاش
دانلود اهنگ همه بهم میگن مگه نیستی باهاش : دانلود موزیک جدید مهراد جم به نام ه
کاش الان شب بود، دیرتر از ده شب، و می تونستم به بهانه ی خوابیدن برم زیر پتو و گریه کنم. الان خیلی دلم می خواد گریه کنم، ولی دوست ندارم کسی بفهمه. دوست ندارم اونا بفهمن. هيچوقت نفهمیدن، به جز وقتی خیلی کوچیک بودم و به خاطر نیازهای اولیه گریه می کردم؛ منم سال ها پیش تصمیم گرفتم، یعنی ناخودآگاه اين گرایش در من ایجاد شد، که نباید بفهمن، چون خیلی حال بهم زنه. خیلی حال بهم زنه کسی که سال ها باهاش زندگی می کنی ولی هيچوقت درکت نکرده ببینه داری گریه می ک
کاش الان شب بود، دیرتر از ده شب، و می تونستم به بهانه ی خوابیدن برم زیر پتو و گریه کنم. الان خیلی دلم می خواد گریه کنم، ولی دوست ندارم کسی بفهمه. دوست ندارم اونا بفهمن. هيچوقت نفهمیدن، به جز وقتی خیلی کوچیک بودم و به خاطر نیازهای اولیه گریه می کردم؛ منم سال ها پیش تصمیم گرفتم، یعنی ناخودآگاه اين گرایش در من ایجاد شد، که نباید بفهمن، چون خیلی حال بهم زنه. خیلی حال بهم زنه کسی که سال ها باهاش زندگی می کنی ولی هيچوقت درکت نکرده ببینه داری گریه می ک
به حجم شعر گفتن مدیر پروژه الان پی بردم. داشتم کدش رو نگاه میکردم بفهمم چه جوري ایونت ها رو به پروجکتورشون ربط داده. یک چنین متدی پیدا کردم: public void ILove()        {            TryAdd(typeof(TShe), typeof(TMe));        } معرکه است. خدا داند توی فکر چی بوده موقع نوشتن اين کد.بهرحال چیزی که میخواستم فهمیدم. باید یه جایی اين ها رو ذخیره کنم که کی به چی interest هست.+ دلم برای اون روزا که میرفتم سرکار تنگ شد، نشستم یه ریویو کردم نوشته هام رو. از بیرون که نگاه میکنم، سادگی، تازه
شب خنکی است.در لندن،در خیابان بیکر،در خانه ای با پلاک 221b،دو مرد در حال صحبت کردن با هم هستند.
-چرا ازش محافظت نکردی پس؟؟تو قول داده بودی.قول داده بودی.قووووووول.
شرلوک سکوت می کند.سرش پایین است.
جان با خودش فکر می کند:-من که می دونم تقصیر شرلوک نیست پس چرا دارم باهاش اين طوری صحبت می کنم.
اشک به جان امان نمی دهد.قطرات اشک جاری می شوند.
شرلوک سرش را بلند می کند و می گوید:
-جان به خودت مسلط باش.
-مسلط باشم.چه طور از من می خوای مسلط باشم.مری مرده.(و باز ه
خبدوتامونم میدونستیم اگه مامانمون بفهمه بدبخت میشیم.
الان موبایلی ندارم.اينترنتم ازم گرفته شده فقط چون اين چند روزو اينترنت ریده به خودش اپارات باز میک.نگاه دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
گاهي آدم به یه سراغ گرفتن ساده ست که زنده اس، اينکه بفهمه واسه یکی مهمه، اينکه بفهمه بود و نبودش واسه یکی فرق داره، اينکه بدونه بین اينهمه آدم جور و واجور لااقل تو دل یکی جا داره، سراغ بگیرین از آدمایی که دوسشون دارین نزارین از درون بمیرن
مال کســــ شو کهقدرتو بـــــدونهقدرداشتنتوقدر وجـــــــودتوقدر ذره ذره باتــــوبودنو.نه کسی که وقتی تورو دارهمیتونه به بقیه هم فکر کنه!!!  مال کسی شو که وقتی باهاش قهری به خودش اجازه نده حتی به یک نفر دیگه هم فکر کنه.مال کسی شو کهمعنای عشقو درک کرده باشه.بفهمه بهونه عشق ، به رفتار و عمل آدماست نه به حرف زدنشون.تنها با یه کادو نمیشه عاشقانه بودن را ثابت کرد!و با یه کادو گرفتن نمیشه ضمانتی رو موندن کسی کرد!عشق حریم وحرمت داره.اينو
ام‌ّطوبا مثه خاهره چون پایه‌ست و قصه‌هایی رو از زندگیمون درمیاره که کسی جز خواهر نمی‌تونه اين‌کارو بکنه! مسلمه که برام با خواهرم متفاوته. خواهرم هزاران برابر عزیزه و اصلن اين قیاس از اساس و پایه اشتباهه:| به هرحال امّها شبیه یه خواهره برام ولی نه شبیه خواهر خودم.! :دی
ولی جیم مثه داداشم نیست! باهاش میشه سر سفره خندید، میشه درباره مدرسه باهاش صحبت کرد گرچه بهت نگاه نمیکنه و حتا جوابت رو نمیده! گرچه حتا نمیدونی قضاوتت می‌کنه پیش خودش یا نه.
یادمه بچه ک بودم خیلی بی پول بودیم
هيچی پول نداشتیم
مامانم میرفت بال مرغ میخرید باهاش سوپ درست میکرد
من سوپ نمیخوردم دلم برنج میخواست
مامانم برام گوشتای بال مرغ رو ریش ریش میکرد سوپ رو برام میکوبید بعد کلی ناز و نوازشم میکرد ک بخورم
ميگفت تو سن رشدم باید بخورم
دلم تنگ شده برا مامانم
چقدر اذیتش کردم
چقدر زحمت میکشید
پول نداشتیم، از خوراک و پوشاک خودش میزد
الان بنیه ضعیفی دارم
خیلیا میگن خیلی ظریفم
حتی پسرا آروم بغلم میکنن
الان دلم ضعف رفته ب
با سلام خدمت تمام کاربران خانواده برتر
من چند وقته که در جریان کار با دختری آشنا شدم، بعدها فهمیدیم فامیل دور هستیم و خبر نداریم، برخلاف خانواده من که مذهبی هستن خانواده ایشون اعتقاد به خدا و دین و قرآن دارن ولی به مواردی مثل حجاب اهمیت نمیدن.
ولی چون تو مکان های عمومی عرف جامعه رو رعایت میکنن، خانواده ی من عرف رو ازشون دیدن و گفتن میتونه مورد مناسبی برای ازدواج باشه .، اينم بگم که اين دختر تو سن پایین پدرش و از دست داده. بعد از صحبت کردن با
هر آدمی باید اعضا و جوارح خودش را بشناسه . چشم و گوش و دست و پا و سیستم گوارش و بالاخره اعضای جنسی خودش را .
ما نباید با بدن خودمون رودربایستی کنیم یا نامهربان باشیم باهاش .
عدم توجه درست به بدن منجر به بروز بیماری میشه .
ما تنها کسی هستیم که باید به تمامی با بدن خودمون آشنا باشیم و او را بشناسیم .
دعوتتون میکنم به دیدن دو ویدئوی کوتاه کاملا پزشکی و آموزشی .
هيچ محدودیت سنی هم نداره .
اينجا ببینید :
آناتومی دستگاه جنسی
sahaja_yoga@
روح وحشی 
داشتم باهاش خداحافظی میکردم که گفت ببین ! من وقتی حالم بد میشه میرم
خوب که میشم برمیگردم حال خوبمو با تو تقسیم میکنم
نمیدونه تماسم که قطع شد نشستم با اين جمله اش گریه کردم و قربون صدقه اش رفتم و تو خیالم باهاش حرف زدم که یه روزی همه ی اينها رو برات جبران میکنم
امروز با دوست ۳۵ ساله ی عزیزم رفتیم بیرون و به من گفت تو جوونی خفه شو پاشو برو کانادا یا امریکا و ت در بقیه. خودش از امریکا اومده حالا از دانشگاه رنک دو جهان به من میگه برو.البته قطعا برنامه تافل و بقیه کسشر های مورد نیازه. البته تافل مورد نیاز نیس :)))) تزیینی عه.آقای دکتر لوزر ترین آدم دنیا رو هم بلاک کردم، مجبور شدم به دوستامم بگم بلاکش کنن و کردن، حتی رفتم با اکانت مامانم هم بلاکش کردم :)))))) میخام حتی دوستاشم تک تک بشینم بلاک کنم. اينقدر که ا
محله ممنوعه


خلاصه:

داستان در مورد پسری به اسم حسامه. اين آقا یه روز با رفیقش سیاوش میره یه مهمونی. اونجا دختری رو میبینه و ناخواسته دل میبنده. بدون اين که بدونه اون دختر چیه و کیه. بعد از اون مهمونی اتفاق هایی برای حسام میوفته که خیلی هم خوشايند نیستن و حسام بارها و بارها راهي بیمارستان میشه. با حقیقت هایی رو به رو میشه که براش غیر قابل باورن اما راحت اونا رو میپذیره. حقیقت هایی که باعث میشه حسام بفهمه نصف بیشتر وجودش انس
سلام 
من یه دختر مجرد هستم، تقریبا ۱۹ سالمه، در یه وبلاگ اتفاقی باعث شد من با یه آقا پسری آشنا بشم ، حالا به منزله دوستی نبود، تو وبلاگ بدم رو گفتن، بعد فهمیدن قضاوت کردن، باهام چند روزی حرف زدن که از دلم در بیارن، منم برام عادی بود.
از طریق همون وبلاگ راستش بهم پیشنهاد دوستی داد، قبول نکردم، یه جوري مغزم رو کنترل میکرد که باهاش حرف بزنم، جدی میگم اما خب شماره خواست که ندادم و همه ش ميگفت تو اعتماد نداری مدام تحریکم میکرد که بهش شماره بدم و دو
محله ممنوعه


خلاصه:

داستان در مورد پسری به اسم حسامه. اين آقا یه روز با رفیقش سیاوش میره یه مهمونی. اونجا دختری رو میبینه و ناخواسته دل میبنده. بدون اين که بدونه اون دختر چیه و کیه. بعد از اون مهمونی اتفاق هایی برای حسام میوفته که خیلی هم خوشايند نیستن و حسام بارها و بارها راهي بیمارستان میشه. با حقیقت هایی رو به رو میشه که براش غیر قابل باورن اما راحت اونا رو میپذیره. حقیقت هایی که باعث میشه حسام بفهمه نصف بیشتر وجودش انس
فکر کن بری از روی دلسوزی یه لاکپشت رو وسط اتوبان نجات بدی ، بزنن له و لوردت کنن.
یا زنده نمیمونی ، یا اگر بمونی دیگه نمیتونی زندگی کنی بدون مغز و پا . 
                                                  ****
تو اورژانس خودم تحویلش گرفتم و لحظه به لحظه باهاش بودم ، هنوز به هوش بود باهاش مدام حرف میزدم شوخی میکردم و اونم به زور بعد ناله هاش یه خنده ای میزد.
امروز رفتم بالا سرش icu .
کاملا بیهوش بود.
۷۰ درصد مغزش ایسکمی شده بود به خاطر شرایط وحشتناک پاهاش و
چن سال پیشفکر میکردم جواب هر محبتیهرسوالیو هر بدی رو باید دادشاید بخاطر حس درونی خودم.اما الان حتی موقع حرف زدن با کسی که بیشتر از همه تو قلبم جا دارهمیدونمیه لحظه هایی هم سکوت بد نیسسرد بودن و جواب ندادنباعث میشه دلش تنگ بشه واسه حضور پررنگتمن فقط مثل خودش رفتار میکنماما اون دلگیر میشه.منم میشم سرد و بی تفاوت.بزا حس کنه تنهاسبزا بفهمه بودنم چقد میتونستبراش مهم باشهو نبود.چقد بودنش میتونست ارومم کنهو نبود.حالا منم و یه سکوتیه سکوت گس
روز هشتم
نمیدونم شمایی که داری اين مطلب رو میخونی تا حالا عاشق کسی شدی که دوستتون نداره ؟
کسی که میخوای کنارش باشی اما اون نمیخواد کنارت باشه
کسی که وقتی پیش اون هستی احساس خوشبختی میکنی ولی اون وقتی کنار تو هست حتی ذره ایی احساس نمیکنه خوشبخته
کسی که هر لحظه و هر ثانیه باهاش حرف میزنی جلو اينه ،حین راه رفتن ،بیدار شدن اما اون حتی لحظه ایی هم بهت فکر نمیکنه
کسی که میخوای تا اخر عمرت باهاش باشی اما اون نمیخوادت
نمیدونم تا حالا برای شما هم پیش ا
اين مطلب از وب سایت دانلود آهنگ جدید • آپ موزیک به صورت رپ انتشار گردید است.
دانلود آهنگ علی لهراسبی چجوري تونستی همینک ترانه زیبای چجوري تونستی با صدای علی لهراسبی را از آپ موزیک دانلود و گوش دهيد Exclusive Song: Ali Lohrasbi | Chejoori Toonesti With Text And Direct Links In UpMusic ───┤ ♩♬♫♪♭ ├─── برای تو مهم نیست اين روزا کنار اين آدما چی کشیدم ♬♫♪ بعد تو رابطمو […]
دانلود آهنگ علی لهراسبی چجوري تونستی
دانلود فیلم ایرانی
به شدت احساس می کنم هنوز ارتباط با آدم ها رو یاد نگرفتم 
به شدت احساس می کنم اگه الان ازدواج کنم مجدد به خاطر عدم مهارت ارتباط درست می بازم 
دلسوزی در جای خودش و به حد خودش 
غرور در جای خودش و به حد خودش 
کینه در جای خودش و به حد خودش 
مهربونی در جای خودشو به حد خودش
اينا مواردی هستن که من تو زندگیم در عمل بلد نیستم و همیشه برعکس کار می کنم 
باید بدونی که برای دیگران باید تعارف بود و نه دلسوزی 
همیشه فکر می کردم دردهای روحی بدتر از دردهای جسمیه چون التیامش خیلی سخت تره و دیرتر فراموش میشه!
اما امروز که رفتم دکتر، فقط خدا خدا می کردم بهم بگه دردهای اخیرم تموم میشه. وقتی گفت هيچ مشکلی نداری، کاملا بغض کرده بودم. بهش گفتم پس چرا اينقدر درد دارم؟ چیکار کنم باهاش؟
گفت واکنش بدنته!
برای اولین بار دلم می خواست مریض باشم تا لااقل یه درمانی براش باشه. اما وقتی علتی نباشه، معلولی هم نیست. در نتیجه راهکاری هم براش نیست.
باید با بدنی که سر لج افت
ظهر دیدمش، اون مزاحمت كه بلاكش نمی كردی. همونی كه خیلی هم باهاش خوب حرف میزدی.حتما باهاش صمیمی تر از قبل شدی، حتما ولنتاين اون بجای من واست گل میخره، حتما استاتیك هم یادش میدیحتما خیلی باهم هم خوشحالید.از اون موقع دیگه حالم خوب نشدلعنت بهت.
صبح زود، از روستا که گذشتیم، خودش راه افتاد دنبال‌مون. مسیر رو بهمون نشون می‌داد. هر چند که ما نیاز نداشتیم کسی راه رو بهمون نشون‌ بده. اما به هر حال همه واسه‌ش ذوق می‌کردند و متعاقباً اينم هي خودش رو می‌مالید بهشون تا اونا نوازشش کنند. نزدیک من که می‌شد، کف کفشم رو مانع می‌کردم که بیشتر از اين بهم نزدیک نشه. تو چشماش نگاه می‌کردم و بهش می‌گفتم که ازش خوشم نمیاد. حتی یه چندباری هم پارس کردم تا بفهمه چه سگی هستم. بعد از ظهر بارون قطع شده بود
روزهایی رو میگذرونم که دوست دارم بعد از تموم شدن اون روز وقتی پام از محیط دانشگاه میزارم بیرون برم یه جای خنک  اب و هواش مرطوب و خنک باشه. سبز باشه دیوار کاهگلی داشته باشه. نور خورشید نخوره بهم. یه لیوان شربت بیدمشک و خنک بریزم برای خودم.بوی باهار نازنج بیاد. یکی باشه که بشه باهاش از دغدغه های روزی که گذشت حرف زد. و اون به اندازه ی کافی بفهمه. و به مقدار مورد نیاز صحبت کنه. هي بوی باهار نارنج بیاد. هي هوا خنک و مرطوب باشه. هي من واسه ی خودم شربت بید
_ عماد 
+ جانم 
_ عماد چطور میشه همزمان دو نفر رو دوست داشت ؟! اصلا چطور میشه یکی همزمان هم دوست داشته باشه با من ازدواج کنه هم با دیگری ؟! ها ؟! 
+ ببین عزیزم ، اگر منظورت درمورد مردهاست که باید بگم مردها مکانیزم متفاوتی نسبت به زنها دارند ، مردها میتونن عاشق زنی که باهاش میخوابن ، باهم صاحب بچه میشن ، زنی که باهاش به مسافرت میرن ، غذا میخورن و در کل کسی باهاش زندگی میکنند باشن . و همزمان میتونن عاشق زنی باشند که در رویاهاشون عشق رو با اون تجربه کر
به درمانگر قبلیم چیزی درباره ی خیال پردازی هام نگفته بودم؛ از گفتنشون شرم داشتم. طبیعتن خودش هم یکی از مخاطب های مونولوگ های توی سرم بود. مخصوصن روزی که باهاش وقت داشتم، قبل و بعد جلسَمون کلی تو سرم باهاش حرف میزدم. نمی دونم وقتی تو سرم باهاش حرف می زدم به اين موضوع اشاره ای کردم یا نه؛ لابد کردم (تو خیالم به درمانگرم گفتم که گاهي تو خیالم باهاش حرف می زنم.). ولی خب، هيچوقت تو واقعیت بهش چیزی نگفتم.      یادمه یه جلسه، به عنوان مثالی برا
لیستو اسکرول میکنم،"میم"؟ نه اونقدر دور شدیم که دیگه نمیشه باهاش حرف زد
"ز"؟ نه واقعا
"ر"؟ نه اون نمیگه،منم نمیگم
"میم2"؟ هنوز یکم راحت نیستم باهاش
"د"؟ نه،بعد اون قضایا ترجیح دادم فاصله حفظ بشه.
و بله اينا پنج تا دوست صمیمیم بودن.
و هربار تهش به اين نتیجه میرسم خودم با خودم معضلاتمو حل کنم و حرف بزنم ،خیلی بهتره
امشب یه چیزی اومد توی ذهنم و خیلی هم خندیدم هم خوشحال شدم.
پارسال و پیارسال همیشه وقتی برف شدید میومد و با هم خونه ای و دوستام میرفتم بیرون
به اين فکر میکردم که اگه جدی پول شو (ک، گرگ زاده) پای قولها و حرفایی که خودش زده بود و خودش قولش رو داده بود میموند
من میتونستم الان یه دوست خوب داشته باشم و توی اين برف و سردی اگه حتی دو ماه یه بار یه ساعت میدیدمش و باهاش گپ میزدم چقدر حس خوبی میداشت. چون اينو بارها بهم گفته بود که من برعکس همه دخترام و خیلی خ
۵_اعتماد به نفس بالا
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که موقع انتخاب همسر انجام می دیم اينه که ما به اين توجه می کنیم که چقدر"ما" رو دوست داره و چه رفتاری با "ما" داره ولی باید به اين نکته توجه کنیم و ببینیم که با ""خودش""چه رفتاری داره.
کسی که اعتماد به نفسش پایین باشه،برای اينکه به احساس"خوب"برسه عشق می ورزه،در حالی که اگه اعتماد به نفس بالایی داشته باشه عشق می ورزه،چون احساس"خوبی"نسبت به خودش داره.
سوال:چه جوري بفهمیم  اعتماد به نفسش بالا هست یا نه؟(ن
دیشب دختر کوچیکم تو واتساب یه پیغام صوتی گذاشت ؛ وقتی گوش کردم حالم خیلی بد شد ؛ به بهانه ی بردن بچه ها به  حمام رفتم و یه دل سیر گریه کردم و خودم رو خالی کردم بله دختر کوچیکم  خیلی باعث آزار و اذیت من میشه و خیلی از دستش حرص می خورم خدا کنه زودتر مرداد ماه بیاد و دانشگاهش تموم بشه و برگرده  ؛ پشیمون شدم فرستادمش شهرستان دور دانشگاه آخه اصلا جنبه شو نداشت اول اينکه بعد از گذشت یکسال و چند ماه  آشنایی  سر یه قضیه بیخودی با اقا
اصولا هر آدم سالمی عاشق شده یا میشه در طول زندگیش بعضیا فقط یه بار بعضیا چند بار ولی اين عدد قطعا به شمار انگشتای یه دست نمیرسه برای هر نفر چون اگه بیشتر از اين مقدار باشه من دیگه بهش نمیگم عشق. .بگذریم نمیخوام داستان شروع شدن و چطوری بود و اينا رو بگم میخوام جایی رو بگم که اکثرا نمیگن بخشی از عشق که اتفاق میافته گاها و اخیرا هم خیلی زیاد شده جوري که تقریبا عادی شده، جدایی.
خود صرف جدایی اتفاق سختیه اقلا برای یه ماه و شاید بیشتر ولی یه چاشنی دی
یه جوري ام که هيچکس نمیتونه بفهمه دقیقا تو اين لحظه چی داره تو سرم میگذره و پریروز اومدم خونه و ماشین انداختم و سرم و از ته تراشیدم.یکم طول میکشه به قیافم جلوی اينه عادت کنم ولی تصمیم گرفتم یه مدت بزارم همینطوری باشه حالا مثلا توی اين دوسالی که از یه اندازه ای کوتاه نشد و همش فر بود چه اتفاقی افتاد مگه ؟هيچی حالا هم یه مدت اينطوری باشه.صبح ها وقتی دست و صورتم و میشورم دست های خیس و میکشم رو سرم یه خنکی با نمکی میزنه زیر پوستم .و شب ها همینطور قب
 دو هفته بود دلم یه نوشیدنی خاص میخواست یه چیزی که بخورم و بهم حس یخمک پرتغالی وسط گرمای ظهر تابستون بده میدونم الان هم گرمه هم تابستونه هم یخمک پرتغالی فراوون اما دلم یه چیزی میخواست که مثل اين باشه نه خودش ! پس یه شراب ناب پیدا کردم .!کم بود اما.اما اينکه ریختم تو لیوان یه قاچ هندونه هم برداشتم که اگه طعمش تلخ بود زودی بخورمش اما هرکار کردم نتونستم بخورمش و بدون اينکه بفهمه تو سینک روشویی خالیش کردم ولی چرا نخوردم ؟ با اينکه دو هفته بو
 دو هفته بود دلم یه نوشیدنی خاص میخواست یه چیزی که بخورم و بهم حس یخمک پرتغالی وسط گرمای ظهر تابستون بده میدونم الان هم گرمه هم تابستونه هم یخمک پرتغالی فراوون اما دلم یه چیزی میخواست که مثل اين باشه نه خودش ! پس یه شراب ناب پیدا کردم .!کم بود اما.اما اينکه ریختم تو لیوان یه قاچ هندونه هم برداشتم که اگه طعمش تلخ بود زودی بخورمش اما هرکار کردم نتونستم بخورمش و بدون اينکه بفهمه تو سینک روشویی خالیش کردم ولی چرا نخوردم ؟ با اينکه دو هفته بو
خیلی از من بهتره. اون. اما نمیدونم چرا باهاش همذات‌پنداری می‌کنم. اشکم  رو در میاره. یکی از آدمهای دوست‌داشتنی اطرافم‌، خوبه که شناختمش. از دور. از همین دور کافیه. آدمها دنیای عجیبی دارن.  کمکم باهاش آشنا میشم. دنیا رو می‌گم. هرچی بیشتر بهش بچسبی  بیشتر ازت دور میشه. بیشتر کنار می‌ره. باید ولش کنی به حال خودش تا بیاد و دوباره اغوات کنه. اينبار یادت باشه گولش رو نخوری. باید سعی کنم زندگی کنم. دیشب یه شعر خوندم که بی‌ربطه و نمی
خیلی از من بهتره. اون. اما نمیدونم چرا باهاش همذات‌پنداری می‌کنم. اشکم  رو در میاره. یکی از آدمهای دوست‌داشتنی اطرافم‌، خوبه که شناختمش. از دور. از همین دور کافیه. آدمها دنیای عجیبی دارن.  کمکم باهاش آشنا میشم. دنیا رو می‌گم. هرچی بیشتر بهش بچسبی  بیشتر ازت دور میشه. بیشتر کنار می‌ره. باید ولش کنی به حال خودش تا بیاد و دوباره اغوات کنه. اينبار یادت باشه گولش رو نخوری. باید سعی کنم زندگی کنم. دیشب یه شعر خوندم که بی‌ربطه و نمی
چند وقت پیش یه کلیپی میدیدم که یه نفر مصاحبه کننده از جوانها میپرسید چه جوري باید به نیاز جنسی جواب داد؟همه ميگفتن ازدواج بعد ازشون میپرسید تا زمانی که مجرد هستید چه جوري باید به نیازهای جنسی پاسخ داد؟طرف میخندید ميگفت بهمون گفتن تقوا پیشه کنیدواقعا کسی میدونه جوانان مملکت ما تا زمانی که ازدواج کنن که البته اگه بتونن با نیازهای جنسیشون چه میکنن؟یعنی اين همه جوان دارن تقوا پیشه میکنن؟
امشب یکی از بچه های سال آخرمون یه پست از دفاعش گذاشت.قسمتی که سوگند نامه رو میخوند، عکس هاش با استادا و مهمتر از همه با همکلاسیاش.
همیشه پایان هر دوره ای هر چند سخت برام ناراحت کننده بوده.یادمه پیش دانشگاهي که بودم یکی از متنای انتهایی کتاب ادبیات "آخرین درس" بود.چندین بار خوندمش و هربار یه عالمه باهاش گریه میکردم.
الان؟حتی فکر تموم شدن تحصیل هم برام دردآوره.هيچ علاقه ای به تموم شدنش ندارم.عکسای همین ترم بالاییمون رو که میدیم با بچه های گروه ب
دیروز شیفت بودم آقای همکار که قبلا در موردش گفته بودمم شیفت بود با من.
شب قبلش مطلب تو اينترنت خوندم که چه جوري می تونم سر صحبتو با یه آقا باز کنم.
پیش خودم گفتم اين آقا که خجالتیه حداقل من به یه بهانه ای باهاش صحبت کنم.
چند وقت پیش یه بار دیدم یه کتابی دستشه (از کتابش معلوم بود مربوط به آناتومی بدنه)تو اورژانس وقتی پشت میز نشسته بود داشت می خوندش.پیش خودم فکر کردم برم ازش سوال کنم اون کتابی که دفعه ی قبلی دستتون بود اسمش چیه؟‌کتاب خوبیه؟می خواس
ماشین اصلاح من ریشامو از ته میزنهاز دوستم ماشین ریش تراششو قرض گرفتم. آخه ته ریش دوس داره همونجوري زذم که دلش میخواست دوش گرفتم وسایلمو گذاشتم تو کیفم یه سشوار یه شونه یه حوله و عطر و مسواک یه پیرهن یه تیشرت نو که گذاشتمش واسه خودش بپوشمش. با یه کادویی که شده عضو ثابت کیفم.همیشه هستش و میبرمش به امید اينکه ايندفه نیارمش ولی باز وقتی برمیگردم میبینم هنوز سرجاشه و ندیدمش که با کلی ذوق داستان خریدنشو واسش تعرف کنم . حاضر شدم یه جوري که دوستم گف
یه فکری به سرم زده از امروز صبح (شایدم دیشب): می تونم از اين مولتی ویتامین ها که تو شیشه است بخرم، محتویاتش روُ خالی کنم، داروهاموُ بریزم تو شیشه و به عنوان مکمل آهن به مادرم معرفی کنم! از اون جایی که مادرم خودش اخیرن زیاد دارو مصرف می کنه و بارها پیشنهاد من مبنی بر مصرف مکمل روُ رد کرده، احتمال اين که به مکمل های من دست بزنه خیلی کمه. فقط موندم مکمل تو شیشه که ارزون باشه از کجا پیدا کنم؟      یه راه دیگه هم استفاده از شیشه های قدیمی دارو
یه فکری به سرم زده از امروز صبح (شایدم دیشب): می تونم از اين مولتی ویتامین ها که تو شیشه است بخرم، محتویاتش روُ خالی کنم، داروهاموُ بریزم تو شیشه و به عنوان مکمل آهن به مادرم معرفی کنم! از اون جایی که مادرم خودش اخیرن زیاد دارو مصرف می کنه و بارها پیشنهاد من مبنی بر مصرف مکمل روُ رد کرده، احتمال اين که به مکمل های من دست بزنه خیلی کمه. فقط موندم مکمل تو شیشه که ارزون باشه از کجا پیدا کنم؟      یه راه دیگه هم استفاده از شیشه های قدیمی دارو
چرا تو زندگی ما از اين آدمایی که براشون مهم باشه دردمون چیه وجود نداره؟ یکی که دلگیر بودنمون رو بفهمه، و بین همه ی مشکلاتش وقت برامون داشته باشه که مرحمی به زخم دلمون باشه! چرا همه نمکن روی زخم های قلب مون؟؟
اينقد بی کسی رو آدم کجا ببره؟؟
موضوع از اونجایی شروع شد که خواهرم ازدواج کرد و به خونه بخت رفت و به شهر دیگه ای رفتن.
(ما با هم خیلی صمیمی بودیم و کوچکترین مسئله ای نبود که بینمون مخفی بمونه)
من تا قبل از اون خیلی برونگرا بودم حتی یه دوست صمیمی داشتم که از قضا با هم در یک موسسه کار میکردیم و راجع به هر موضوع یا اتفاق ریزو درشتی با هم کلی حرف میزدیم و نظراتمونو ميگفتیم.
بعد از رفتن خواهرم چون کسی نبود که زیاد باهاش حرف بزنم کم کم از اون برونگرایی فاصله گرفتم و سخت تر راجع به موض
اين گریه های یهویی بی هوا.یعنی چی؟میدونی چی درسته؟ اينکه تو اونقدر گرم زندگی خودت باشی که به منم فکر نکنی.درستش همینه که روز به روز عشقت به زندگی بیشتر بشه.در کنارشون حال دلت عالی باشه.غلطه اگه دلتنگ من بشی غلطه اگه یاد خاطراتم بیفتی.غلطه اگه یهویی وسط فایلا وسط برگه ها وسط کتابا یهو برگه منو ببینی یهو فایل منو ببینی یهو کتابی که بهت دادمو ببینیغلطه اگه اسم شهرودیارمو بشنوی یهو تو دلت بگی اون دختر الان کجاست.غلطه یهو مرور کنی چقدر رفت
امروز فهمیدم خانواده همسر چقدر نمک نشناس و بی‌منظورن.دیروز اونا اينجا بودن، امروز ما رفتیم پیششون که مثلا تنها نباشن. داداش بزرگه که فقط حرف میزنه و دنبال حرف درست کردنه اما هر تعطیلی پیش خانواده زنشه. همسر هم مثلا دلش سوخت تنهان. هرچند تجربه نشون داده بود زیاد باهم بودن دردسرسازه ولی رفتیم. دیشب هم آخرش که بیرون بودیم یه تیکه همسر داغ کرد از دهاتی بازی مادرش که همیشه گوشیش دستشه که عکس بندازه. صبر نمیکرد باهاش عکس بندازیم بعد از دخترش عکس ب
-یه ماهيچه ی گرم و نرم داری که هر وقت بیکار بودی میتونی باهاش بازی کنی-میشه روی شکم دراز کشید و لذت برد-میشه باهاش به عنوان دلیل کار و زندگی و پیشرفت استفاده کرد و بخاطرش خیلی ریسک کرد-میشه وقتی یکی داره حرف های بزرگتر از دهنش میزنه بمالیشون تا حوصله ات سر نره-وقتی با دوست دخترت حرف میزنی دستت پیش اونا باشه ؛ اينجوري شوخ طبع تر و باحال تر حرف میزنی-میشه تقدیمش کرد به هر کی تو تلویزیون میبینی-میشه وقتی تنهایی باهاش حرف بزنی-میشه وقتی زندگی سخت م
اومدم کتابخونه دو سه ساعت درس بخونم خیر سرم، کتابی که میخواستم موجود نبود. منم نمیتونم همون لحظه هدفمو عوض کنم یه چیز دیگه بخونم :/
خلاصه که الافیم اينجا تا کلاس ساعت 1 ام شروع شه -_-
خب حالا بذار یکم حرف بزنم
مریم چندوقته درگیر یه کاری شده که خیلی وقتش رو باهاش میگذرونه، عملا دیگه باهم حرف نمیزنیم.
با مهتاب حرف زدم چند روز پیشا، درمورد خودمون، درمورد ترس هام. ميگفت تو سعید رو نادیده میگیری، میگف اشتباه برداشت کردی، ميگفت نمیفهمم اگه تو رفیقم ن
پسر خواهرم گیر داده که خاله بیا بریم رحمان 1400 ببینیم خیلی التماس کرد فقط نمیدونستم فیلمه چجوريه و چیزای خوبی هم دربارش نشنیده بودمبرا همین گفتم بزا ببینم چی میشه با اين چیزی که شما توضیح دادی از فیلم عمرا که دیه باهاش برمخوب شد که باهاش نرفتم به مامانش میگم باهاش بره خخخخنده من عاجزم از جواب پس دادن
     دقیقن هفته پیش که پسرم روی صندلی خودش عقب ماشین نشسته بود تا بریم مامان مه و بابا به رو ببینه، متوجه شدم که داره با آهنگ هاش که توی ماشین پخش میشه همخوانی می کنه! شعر رو رو با قایق در حال پخش شدن بود و وقتی می رسید به در مسیر آب، باهاش همنوایی می کرد. آاااااب . وووااااااااااااای که قند دنیا توی دلم آب شد وقتی شعر می خوند زیر لب. خدایا چقدر شیرینه و ازت ممنونم که اين بهشت رو به ما هدیه دادی.
سلام خوبین دوستای عزیزم؟ببخشید من زیاد نمیاد یا شیفتم یا خسته تر از خسته خونم و خوابم .پدرام مرخص شد چند روز پیش خودم رسوندمش خونشون و باید حسابی تقویت میشد .وقتی رسیدم مامانش اومد و گفت حتما باید بیای بالا و گفتم بیمارستان بودم و الان نمیتونم بیام گفت حداقل بیا ب پدرام بگو که کارشو شروع نکنه اين همه اصرار روم نشد بگم نه و گفتم باشه نرگس جون و رفتیم بالا خودشون بودن و عموش اينا یه سلام گفتم و با پدرام رفتم اتاقش دلم نمیومد ولش کنم برم .به
چه چیزی لذتبخش تر از گوش کردن به موسیقی ای که سوپرایزت میکنه؟!
روزای عجیبی رو میگذرونم
روتین و نرمال نیستن کما فی السابق حال بدی درونشون زیاده جدای از اون بی حوصلگی ای که امون نمیده 
که البته با هزار روش باهاش میجنگم 
دوش میگیرم غذا میپزم نظافت میکنم درس میخونم راه میرم و نمیذارم خیلی گلومو فشار بده
جدیدا هر از گاهي با الف کاف حرف میزنم. پسری که با دوستش یه پادکست خوب درست میکنن
از بچه های دانشگاهه. حرف زدیم و تا جایی که حوصله بهمون رخصت میدا
تا الان 7 جلسه هم رو دیدیم. آخرین بار پنجشنبه بود و من از جلوی محل کار رفتم و آوردمش و از ساعت 14 تا 19 باهم بودیم.روزگار عجیبی هست. من بعد از کم محلی هاش مخصوصا شنبه و یکشنبه (امروز)، توی تماس گرفتن و جواب مسیج ها ذهنم داره خیلی به هم میریزه.من تو سنی هستم که بتونم مدیریت کنم و اين یک ماهي که دل بستم و اگه به جدایی برسه، آسیب نبینم. خیلی تجارب هم کسب کردم تو برخورد با یه نفر که برام غنیمت بود. خریدن گل، رستوران، آهنگ مورد علاقه و . . به قول خودش نقطه ض
نهنه نهدیگه نمیشهدیگه نمیشه اون دختر شادی بود که عاشق همون دو دست پیرهن قرمز دامن دارشهکه عاشق رنگ قرمزهکه هيچ عروسکی براش جای یه عروسکو نمی گیره همون یه عروسکی که باهاش شعر می خوند  : عروسک قشنگ من قرمز پوشیده .بزرگترا خرابش کردن خودش نکردخودش فقط بغلش می کرددیگه نمیشهدیگه نمیشه اون دختری بود که عاشق موهای بلند و پرپشتشهبا اين که هر دفعه مامانش برسو می کشید توشون گریه ش می گرفتبا اينکه همش پت می شدنولی ازشون متنفر نشد هيچوقتدختری که
یکی باشه . باهاش راحت باشی . همین ساعت از روز بهش پیام بدی بگی خوابم نمیبره . اصن حس خواب نیس . بیا باهم حرف بزنیم . بعد منتظر شی . منتظر شی . جوابی نیاد بعد هر چی ترفند بلدی بزنی. به تلفنش زنگ بزنی.  به پنجره اش سنگ  بزنی . آیفونشو بزنی . بیدار شه فحشت بده ولی . ولی تنهات نذاره . بگه برنامت چیه خر بیشعور 
بیا پس اين سردرد 14 ساله چیه؟ از اين رفیق بامرام تر با معرفت ترم هست؟ تو خنده تو غم تو بدبختی تو خوشبختی همیشه باهامه باهاش میخندم گریه میکنم تفریح میکنم کار میکنم زندگی میکنم درس میخونم! مدیونید فکر کنید الآن 3 روزه عینهو سیریش چسبیده بهما، نه، دلش برام تنگ شده بوده یادی ازم کرده منتها چتر شده و نمیخواد پاشه بره! 
فقطم خودش نیومده ها دوست پسرش گردن درد رو هم با خودش آورده و 3 روزه جفتشون باهم دارن دل میدن قلوه میگیرن اصلا هم دلشون به حال من که ص
پس از تلاش های زیاد برای نوشتن و نشدن الان در دانشکده و با گوشی تایپ میکنم :)
امروز فک کنم سیزدهم اردیبهشته.قراره با انجمن بریم رصد!رصد خاطره انگیز و لعنتی!
دو روز پیش به قدری کلافه و عصبی بودم که یه بلندی پیدا کردم رو به روی خوابگاه و دو نخ سیگار واسه کشیدن!
چیز بدیه!ادم نباید بدونه چجوري میتونه خودشو اذیت کنه!
ادم کاش ندونه نقطه ضعفای خودش چیه!کاش ندونه خودش کی ضعیف میشه!
هر پک یه خاطره س که میسوزه!
یه سرگیجه س واسه اينکه بهت بفهمونه اون خاطره ه
برادرم دوستی داره که از خودش بزرگتره البته. مرد جاافتاده و تحصیلکرده ایه که مرکز مشاوره و همسریابی داره.موقع ازدواجم برای مشاوره رفتیم پیشش ولی فقط یه صحبت کوتاه با من کرد و با همسر حرف نزد. تو عروسی برادرم همسر دیده بودش و باهاش حرف زده بود. اينم پرسیده بود که چرا باهاش حرف نزده بود. گفته بود خانواده خانمت مساله و دعوا داشتن، نمیخواستم درگیر بشم! قبل اينکه بریم پیشش مادرم زنگ زده بود و دو ساعت باهاش حرف زده بود. برای همین خودش رو کشید کنار.همس
همش عجله دارم احسان بزرگ شود و باهاش بازی کنم، یک خانه بزرگ با کارتن برایش درست می کنم ، در و پنجره می گذارم جوري که در را باز کند و رفت و آمد کند، یک سفره زیرش پهن می کنم و با هم درو پنجره و دیوارش را رنگ می زنیم، بالاخره من هم می روم خانه اش مهمانی و یک گپی می زنیم و چایی می خوریم، برای اتاقش آویز ماه و ستاره و پروانه درست کنیم، برایش قاب عکس بسازیم، قلک، کیف، جامدادی و کلی کاردستی درست کنیم، نقاشی بکشیم، دریاچه درست کنیم و ماهيگیری کنیم، بساط
کلد بلادد کلد بلادد 
ده وی یوو بین تریتینگ می ایز گتینگ اوت آف هند
اند یو والک اراوند لایک یور سو اينسنت
آی گیو یو مای هارت
حوصله ندارم بقیشو بنویسم-.-
اينا رو آقای خالید(کالید؟ خالد؟ کالد؟) میگه. 
انی وی. نمیدونم میخوام از چی حرف بزنم. قبلا گفته بودم که بیشتر اوقات زندگیمو نمیدونم و چندروز پیشم گفتم که حس میکنم باز دارم رویلتی میشم که ردبول به دست تو خیابونا بی هدف میچرخه در نتیجه بیشتر نمیدونم.
ولی آخ اگه پسری وجود داشت که بفهمه تئودور فینچ کی
طرز نگاهش اذیتم می‌کنه.حسرت و ترسو تو چشماش میبینممیترسم بیشتر از پنج دهم ثانیه نگاش کنم میترسم بفهمه افکارشو میخونم ، درکش میکنم.اشکم می چکه وقتی اينارو می نویسم شاید باورش سخت باشه اما میترسم از دستشون بدمهيچوقت رابطه صمیمانه آنچنانی ای با هم نداشتیم ولی احساس میکنم اگه نباشن باید همگی احساس پوچی کنیمفاطیما ميگفت آخرین نگاه های پدر بزرگش عجیب غمگین بوددیگه ادامه نمیدم.
دوست دارم کامک بهم پیام بده .و ازم بپرسه چرا ازش ناراحتم . و دعوا کنیم .از کات کردنِ اينجوري متنفرم .انگار همه چی توی آدم عقده میشه .ولی اون بدتر از اين حرفاست و هيچوقت نمیخواد دعوا و بحث کنه . اگرم بحثی بشه میکشه کنارو آخر همه جمله هاش لبخند چندش آور می‌ذاره. ولی با همه ی اينا میخوام بهم پیام بده . اصلا میدونین من دوس ندارم کات  کنم . ینی بعضی وقتا دوس دارم باهاش دوس باشم .ولی اون خیلی عوض شده .راستش به نظرم عوض نشده فقط وقتی بچه تر بودیم نمی‌تونس
(29 اردیبهشت 96)+کاش الان نبود-میدونم+کاش دو سه سال پیش بود-اينم میدونم+نه نه.کاش پارسال بود. اندازه پارسالم میرفت عقب راضی بودم-چرا پارسال؟+فکر و خیال نمیکردم دیگه. از اولی که میدیدمش میدونستم. بهش پیام نمیدادم، کادوی تولد هم نمیدادم. نمیرفتم ببینمش بهش فکر نمیکردم. خلاصه رد میشد تو سه ماهه ی تابستون-هنوزم دیر نشده. بندازش بیرون از زندگیت+چطوری؟-بهش محل نذار. جوابشو نده. نرو ببینش. خواستی بری تهران باهاش خداحافظی نکن. اون وقت خودش میره+آره حق ب
هيچی دیگه امروز ۶ رمضان ۱۴۴۰ هستش و من سحر بیدار نشدم و خواب موندممنم و یه روز طولانی تا افطار.خدا خودش قدرتشو بهم بده بتونم روزه بگیرمدیشب ریحانه خوابش میومد و بت یه گریه طولانی بالاخره خوابید دلش می خواست نخوابم و باهاش برم نقاشی بکشه بچمامروز باید براش جبران کنم و یه دل سیر نقاشی کنیم و کتاب بخونیم
تو گروه کلاسیمون از نماينده ک رفت ی دانشگاه دیگه تشکر کردم 
ب هم اتاقیم که یک ماه باهاش دوست بوده برخورده ک چرا من ازش تشکر کردم 
یک بار خودش اينو بهم گفت 
دیشبم دوست پسر جدیدش ک چرا شین رو فروختی ب نماينده
و یک دعوای اساسی با دوست پسرش و بعد هم با خودش ساعت 3 شب داشتم 
و اخر تهمت اينکه من حرمت نون ونمکی ک خوردم نگه نمیدارم و ادم ب ظاهر دوستی هستم و دشمن شین هستم خورد
صرفا بخاطر اينکه نماينده تو گروه کلاس بهم گفت میشه نماينده انتخاب کنید خودتون
تقریبا یک ماهه که دارم باهاش بحث میکنم به طور جدی دارم آمادش میکنم و قانعش میکنم به اينکه دل بکنه و بعد از هفت سال دست برداره 
اما براش سخته به قول خودش حرف یک روز و دو روز نیست هفت ساله که هم دیگه رو میخواند توی اين هفت سال هيچ کدوم حاضر نشدند به کسی دیگه فکر کنند 
دیروز بعد از کلی بحث شاید نزدیک شش ساعت باهم حرف زدیم حرف من اين بود که بگذر دل بکن برید دنبال زندگیتون وقتی قراره هفت سال مادرش راضی نشه اما میگه چه جوري بگذرم وقتی بیست و چندساله بو
ميگفت من و سعید حوزه های برتریمون مشخصه
"سعید باهوش تره به طور کلی
من ولی هوش هيجانیم بیشتره
توی نوشتنمونم همینه
سعید قدرت انتقال ذهنش زیاده
من گستره ی دانشم بیشتره
اون عربی مسلطه
من انگلیسی
من پخته تر عمل میکنم
اون جسارتش بیشتره
اون خفن تره
من اروم و روشنم"
ميگفت وقتی باهم بحث میکنیم اينا خیلی به چشم میاد و باعث میشه بیشتر دوسش داشته باشم و به زندگیِ همیشگی ای که هيچ وقت راکد نمیمونه امیدوار باشم.
میدونی
یه ناراحتیِ عمیق
یه حسرت شاید
حسادت ح
اوضاع واقعا داغونه.
از نظر مالی دیگه نمیکشم. 
۸۰۰ تومن اجاره خونه ، رفت و آمدها ، خورد و خوراک ها. 
عملا دارم از خیلییی چیزها فاکتور میگیرم.
از لباس و تفریحات و . 
دیگه کم کم دارم پس اندازهای قدیمم رو میکشم بیرون برای استفاده، چون میخواستم باهاش ماشین بخرم و پول رهن خونه بدم برای سال آینده ، که با اين وضع سال دیگه نمیتونم باهاش اين کار ها رو بکنم، شاید بتونم برای رهن فقط.
از بابا هم نمیخوام بیش از اين پول بگیرم. 
بنده خدا بی اينکه من بگم ب
خلاصه اش اين بود که اولش اهمیت میدی. از خودت میگذری و به خودت نمیرسی. بعده ها عاقلتر میشی و درست تر اولویتاتو میبندی. کمی قبلتر از اون اخرا میفهمی هيچ وقت نباید از خودت میگذشتی. خلاصه اش اين بود که از ظرف خالیت نمیتونی یکی دیگه رو پر کنی. باس حرفمو میزدم ولی فقط حرف زدم. برعکس الان، خواستم جوري بگم که بفهمه، که نشد. حتی خودمو نفهموندم. پ ن : فک میکردم طرف اونقد خودشو دوس داره که نمیتونه خودشو با کسی شریک شه. ولی در اصل ته دلش اونقد خودشو باخته ب
امروز فیلم ثبت با سند برابر است را دیدم. فیلم جالبی بود ولی خیلی ضدحالی داشت و نمیشد اين فیلم رو به عنوان یک فیلم کمدی صد در صد شناخت. چند تا دوست یه باغ میخرند و شرط میزارند هر کس آخرین نفری بود که مجرد میماند سند شش دانگ باغ به نام او باشد. واقعیتهای زیادی در اين فیلم دیده میشد. اين که دوستها زیرآب همدیگه رو میزنند و سر همدیگه رو کلاه میزارند تا اون یکی عروسی کنه به نظرم در دنیای واقعی هم وجود داره. شاهين که هشت سال خارج از کشور بود ب
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم ميگفت عالی شدی، شیطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هيچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
نشده بود تاحالا که اينقدر ندونم چه حسی دارم. اينقدر همه فشار بیارن برای اينکه حسی نداشته باشم و من اينقدر کلافه باشم از بیرون رفتم در برم و ته دلم استرس و نگرانی موج بزنه و بازم لبخند فراموش نشه.هنوزم هيچی معلوم نیست هنوزم نمیدونم چی میشه هنوزم نمیدونم چی میخوام فقط میدونم که گاهي اگر ندونم چی میخوام شاید برای همیشه فرصتم و از دست بدم و اين خیلی ترسناکه. میدونی درباره چی حرف میزدیم؟!اينکه چند نفر توی زندگیمون بودن که حرفمونو بدون اينکه ما
چیزی که بیشتر وقتا بهش فکر میکنم، خاطراتیه که از قبلاً دارم. از دوران بچگیم. از وقتایی که همه‌چی بهتر یا بدتر بود. خاطرات ریز و درشت. اغلب ریز. اون چیزایی که یادم نمونده و به طور عادی تو ذهنمون نیست ولی یهو یه اتفاقی باعث میشه اون جزئیات یادت بیان. هر وقت یدونه از اينا به ذهنم میرسه دلم میخواد یجوري سریع ثبتش کنم که نکنه بپره. نکنه بعداً دیگه یادم نیاد. نمیدونم چرا اصرار دارم یادم بمونن حالا.وقتی به همچین چیزایی فکر میکنم، توی هر محیطی و از هر ک
اينقدر عصبیماينقدر عصبیماينقدررررر عصبیم ک حالم از خودمو به قول آقامون از هممم چی بهم میخورهبخدا نمیخواستم اينجور بشهبه جون باباممجبور شدمتو رووووحت هانیه بیشعورهمش تقصیر اون شداصلا خوابم نمیبرهعصبیم ب شددددتتتتاونم نخوابیدهاز روی میترسم برم تلگرامو چک کنم.میترسم بگه چرا هي چکش میکنی مگه چیکار داری و داری با کی حرف میزنیزدم کلااا پیج اصلی اينستامو حذف کردمدیگه نمیخوام راه ارتباطی با هيچ پسری داشته باشم غیر خودشبخدا فقط نمیخواس
هيچ وقت به خودتون نیاید ، بعضی مواقع درد میکشید.یه لحظه به خودم اومدم ، دیدم هيچکسی رو ندارم که باهاش در مورد یادگیری ماشین و یا نقش هوش مصنوعی و مغز مصنوعی در آینده صحبت کنم.
همینطور لیست کانتکت هارو بالا پایین میکردم تا یکی رو پیدا کنم و باهاش در اين مورد حرف بزنم.
اما انگار تنهام . 
حالا خوب شد حالا یه لحظه به خودم اومده بودم
اگر بیشتر به خودم میومدم که تا مرز جنون پیش میرفتم .
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Katelyn Linda امتحان نهایی خرداد 98 Jill Sparks دنیای شکوفا الدین ♥my_world♥ نفس هايي براي زيستن انگيزه