نتایج جستجو برای عبارت :

این اخریا هی میگفت چرا اخلاقام فرقgo

دانلود آهنگ تو که برام هيچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم
 
مامان من روز اول گفت اين دختره نیس برا تو
گفت میدونم دوسش داری ولی عزیزم اين نیست برا تو
گفتم نه اين یکی فرق میکنه با بقیه برام
بابام بم خندیدو گفت اينم کرده تیز برا تو
اين آخریا هي ميگفت چرا اخلاقام فرق کردن
جوری که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردم
ميگفت تو نداری دلشو یه روز بخوای ترکم کنی
تو که برام هيچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم
 
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
 
&nbs
یکی بود یکی نبودکنارسمبل و سمورتوی دل آسمونبالباس فرشتمونموهای شل و شموربا چشای سبز و سطوریه دختری نشسته بودکه اسم اون فاطمه بوداين فاطمه یروز دوروزبا برگه ی سفیدمونیواش یواش بارفیقاشمیرفت پیش معلماشمعلم اين قصمونميگفت فاطمه جونبخون برام اين کتابوتادلم بشه طوفان یهوراز دختر قشنگبا لباس رنگ و رنگبا چشم خجالتیبا لب قراعتیبا یه بابای نازنینپشت چادر بهشتبا دختر نماز خونشنشسته بود ميگفت خداای ابر و نور اين دنیاای خدای اين بنده هابنده های
کاروان بنان رو گوش میدم. به حرف های دیشب علی فکر میکنم که تو و مامان چقدر شبیه خواهرها بودین. مامان تو خلوتهای دوتایی ميگفت بعد از 4 تا بچه با تو خواهردار شدم. ميگفت خواهر خیلی خوبه؛ آدم پشتش به خواهرش گرمه. ميگفت ولی تو داداشی منی آبجی منی اما اينا حرف خلوت بمونه آبجی.اين طور رفتار میکرد که با 44 سال اختلاف سنی حس نمیکردم با اسم کوچیک صداش بزنم بی احترامی میشه. دوستش دارم. 
سال ها پیش،یه دوستی ميگفت.ازدواج احمقانه سميگفت نباید یه بچه ی بی گناه رو تو اين دنیای مزخرف  آوردميگفت تو بچه ای،بزرگ میشی میفهمی دنیا انقدرام خوب نیست که ارزش خیلی از اتفاقات رو داشته باشهچند روز پیش متوجه شدم به قول قدیمیا،جنسش جور شد و حالا دیگه پسرش خواهر دار شده.خوبه که حال آدما خوبه
+اونقدر کلنگی و محکم سه تار زدم ؛ که زدم سیم سه تارم رو پاره کردم :)) 
مطمئنم استادم اگر ببینه کلی میخنده .
اون روز ميگفت از نظر فیزیکی بسیار لطیفی ولی روحی !! ، ميگفت دستهای زیبا ، انگشتهای کشیده ، اما خشن داری :)) 
امروز هم استاد خانومِ جراحم ميگفت بیا برو جراحی ، به درد جراحی خیلی میخوری تو :))
حالا موندم سه تار رو با چه رووویی ببرم برام سیم بندازه :)) 
++هوس آش کردم و سر گاز داره درست میشه و من دنبال یه فیلم خوب و قشنگم که برای امشب دانلود کنم ببینم
همیشه قانونی که برپایه قرآن درایران کتابت شده بودموردانزجاروتنفربود.اگرقرآن ميگفت رباجنگ باخداوپیامبرهست درایران وجودداشت وتوسط مراجع موردتاییدنهادهای ثروتمندحمایت میگردید.اگرقرآن ميگفت لواط وجنگ باخداهست وسرنوشت قوم لوط رابیان میکرددرشکلی دیگربه اسم صیغه موقت بوجودمیامد.اگرقرآن ميگفت درآیات قرآن تدبرکنیدوهمین حرف راهم رهبرفرزانه مطرح مینمودکه درقانون نویسی درقرآن تدبرکنید.میامدندميگفتنددرقرآن تدبرشدونتیجه اين هست که بای
بسم اللهسلام.راست ميگفت حاجیدو دو تای چهارتای خدا با ما فرق داره .یه گناه از نظر خودمون کوچک یک تاریخ از خدا دورمون میکنه. یه کار خیر کوچولویه عاقبت بخیر بشی یه مظلومیه الهي رو سفید بشی پدربزرگ مادربزرگ ها و پدر و مادر ها.کل زندگیتو یه قرن جلو میندازه.رسیدن ب خدا سخت نیست.فقط باید بگذرییه جایی یه لحظهیه کار ناصحیح(تا یه کار خوب رو انجام بد6) رو انجام نده. بگو آ خدامن اين گناهو نکردم فقط برا روی ماه توببین چی میشه زندگیت.یه
سر یکی از کلاس های عمومی استادمون پرسید: از بینتون کسی هست که توی خونه دامن بپوشه؟ یه سریا که تعداد کمی هم داشتن دستشونو بالا بردن! دوباره پرسید چرا؟!! هرکی یه چیزی ميگفت! یکی ميگفت اونوقت باید خیلی مواظب راه رفتنمون باشیم! یکی دیگه ميگفت به پاهام میپیچه! یکی دیگه ميگفت .!! وقتی صحبتای بچه ها تموم شد رو به هممون گفت که بپوشید تا بیشتر دختر بودنتونو احساس کنید!!! اونموقع زیاد چیزی از منظورش نفهمیدم! سکوت کرده بودم اصولا عادت ندارم سر کلاسا تا مست
مدرسه كه میرفتیم، هربار كه دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم معلممون ميگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى" و ما میخندیدیم و فكر میكردیم نمیشه خودمونو جا بذاریم!بزرگ كه شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جاگذاشتیم؛توى یه كافه،توى یه خیابون،توى یه خاطره.
مدرسه كه میرفتیم، هربار كه دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم معلممون ميگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى" و ما میخندیدیم و فكر میكردیم نمیشه خودمونو جا بذاریم!بزرگ كه شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جاگذاشتیم؛توى یه كافه،توى یه خیابون،توى یه خاطره.
مدرسه كه میرفتیم، هربار كه دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم معلممون ميگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى" و ما میخندیدیم و فكر میكردیم نمیشه خودمونو جا بذاریم!بزرگ كه شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جاگذاشتیم؛توى یه كافه،توى یه خیابون،توى یه خاطره.
مدرسه كه میرفتیم، هربار كه دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم معلممون ميگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى" و ما میخندیدیم و فكر میكردیم نمیشه خودمونو جا بذاریم!بزرگ كه شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جاگذاشتیم؛توى یه كافه،توى یه خیابون،توى یه خاطره.
من از اين دنیا فقط اينو دریافتم که
اونی که بیشتر می گفت: "نمیدونم"، بیشتر میدونست!
اونی که "قویتر" بود، کمتر زور ميگفت!
اونی که راحت تر ميگفت "اشتباه کردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!
اونی که صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!
اونی که خودشو واقعا دوست داشت، بقیه رو واقعی تر دوست داشت!
اونی که بیشتر "طنز" ميگفت، به زندگی جدی تر نگاه میکرد!
پرفسور حسابی
یه مصاحبه با وحید رهبانی بازیگر گاندو كه كانادا كارگردانی تئاتر خونده و برگشته میخوندم:ميگفت از كانادا برگشتم ودارم تدریس میكنم.به نظرم هيچ شغلی زیباتر از اين نیست كه معلم باشید شمعی باشید و نوری را منتقل كنید.
زندگی چقد عجیبه یه روز قشنگه بهت حال میده اما روز بعد میبینی حالت رو
میگیره خدایا چی میشه که افکار ما اين چنین میشه ما با خودمون چه کارایی
میکنیم .چقد خوب بود میتونستیم همیشه زندگی رو واسه خودمون شاد ببینیم اما
چه باید کرد مگه اين افکار پلید میزاره چه خوب بودهمه با هم صادق بودن چه
خوب بود میتونستی کارایی که دوست نداری رو انجام ندی اما چاره ایی نیست
باید به اجبار انجام بدی به اجبار نقش بازی کنی و اجبار خودت رو فدا کنی .
درسته
زندگیم اون ج
چهارزانو نشسته بودیم روی نیمکت پارک. روبروی هم. بهم ميگفت من هيچوقت تو رابطه نبودم و همیشه شکست خورده بودم. خسته بود از گریه کردن و من تو ذهنم میگذشت که بی‌هوا ازش عکس بگیرم تا اين حالتِ زیبا و بانمکش تموم نشده. تا یادش بمونه چه زیباست بدونِ هرکسی.
ماهي: دیدی بعضی اوقات، آدما که ناراحتن، یه حرف چرت آسیب زننده ی بی منطق میزنن؟ من اون یه حرف رو، حتی اگه پشتش هزاران عذرخواهي هم باشه فراموش نمیکنم. چون قبلش تو چشماش نگاه کردم. بهم زل زده بود و از قصد ميگفت. ميگفت که دلم رو بشکنه.من میدونم که ته ددلش، اون ته ته دلش، به حرفش معتقده. و تو فرصتهای مشابه، دوباره از روش بلند میشه، بلندش میکنه، و میکوبونتش تو صورتم.
راننده تاکسی از پسرش ميگفت که امسال کلاس ششم رو تموم کرده و از حالا نگران آینده اشه ميگفت چند وقته میخوام براش لب تاپ بخرم ولی از وسعم خارجه فردا که بزرگ شد چه جوری براش خونه بخرم سراغ چه شغلی  بفرستمش؟ ميگفت بچم باهوشه خیلی هم باهوشه ولی تحصیل حمایت مالی میخواد که من ندارم پولشوچی داشتم بهش بگم جز اينکه خداروشکر کنید تنش سالمه ولی قلبم با درد فریاد میزد حق تو نیست پدر ایرانی حق تو نیست اينجوری شرمنده پسرت باشی تویی که روی نفت خوابیدی ولی
بزرگی ميگفت ؛
زنده بودن حرکتی است افقی ،
از گهواره تا گور  
اما زندگی کردن حرکتی است عمودی ،
از فرش تا عرش  
زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست .
ماموریت ما در زندگی
" بی مشکل زیستن " نیست ، 
" با انگیزه زیستن " است .
" سلطان دلها " باش , 
اما دل نشکن .
پله بساز ،
اما از کسی بالا نرو .
دورت را شلوغ کن ،
اما در شلوغی ها خودت را گم نکن . 
" طلا " باش ،
اما خاکی
دونالدهمواره درتلاش بودایرانیان رابازی دهدازطرفی ميگفت تحریم نکرده ام همگی ت های من جهت بهبوداقتصادوشیوه زندگی ملت هاهست.ازطرفی ميگفت کاغذتوافقنامه ارزش نداردمن جلوی زیان راگرفته ام.
تمام وکامل روح اوبانفاق آمیخته شده بود.مداوم نه درکارمیاوردمانندیک بچه کلاس اولی که اسباب بازی اوراگرفته باشندبرخوردمیکرد.مداوم ميگفت ایران ازبعدنظامی آبروی مارابرده.ایران دنبال کشتن کابالیست هاوهمه آتئیست هاوهزاران فرقه دیگرهست ازطرفی انواع وی
محمد نوری تو حوزه موسیقی برام همیشه رنگ و بوی دیگری داشته.اين روزها خیلی درگیر موسیقی ه آرزوها ش هستم.من رو یاد آقای ر میندازه وقتی برای اول بار برام فرستاد و ابراز علاقه کرد.نمی دونم کجاست و چیکار میکنه.از رفتار ناخوشايندم شرمنده ام.امیدوارم هرجا هست خوب باشه.یادم ه وقتهایی که از لحن مهربونش ناراحت میشدم بهم ميگفت دوست جان و وقتی میخواست خیلی مهربون باشه ميگفت دلبر.الانم اين کلمات اذیتم میکنند.اما منم نباید اون رفتار رو پیشه می کر
ارائه کردم و استاده کف بر شد:)ميگفت خیلی تحت تاثیرم قرار دادی و خیلی خوشحالم اينجا دارمت و ازین حرفا. شیطونه ميگفت بهش بگم مرتیکه عن تو میتونستی منو یه سال زودتر اينجا داشته باشی خود خرت حتی باهام مصاحبه هم نکردی! ولی نگفتم و لبخند مودبانه زدم و گفتم ممنون:) هي ميگفت اين رو منم خوندم نفهمیدم چیه! بعد من واسش توضی میدادم چیه! یا ميگفت اين چرا اينطوریه بعد توضی میدادم. بعد تهش به یه جا رسید یه چیزیو توضیح دادم یه اصطلاحی بود ازش پرسیدم میدونی
دیروز که رفته بودیم خونه خاله کوچیکه مامان عید دیدنی (لازم به ذکره عید دیدنی اونها چون چهاردانگه زندگی میکنن یه مسافرته خودش! 4 رفتیم 9 برگشته بودیم!) سر صحبت شوهرِ خاله ی کوچیک باز شد. حاج آقای کاظمی چندین ساله گاوداری دارن و دیروز ميگفت از 50 کیلو شیر شروع کرده و به 2 تن رسیده. ميگفت خدا میرسونه و میسازه برا آدم. ميگفت فلانی هفت تن شیر تولید میکنه در روز همه اش آبه و مواد. از دغلکاری هم صنفاش ميگفت و از اينکه قدیما اصلن اينجوری نبود! از چیزهایی که
دارم توی خودم دنبال دلیلی میگردم که امروز احساس بدی دارم.
یه چیزی هي عقب میره تو ذهنم و بهش دسترسی ندارم.
به هدفون جدیدی که خریدم نگاه میکنم. خرابه. باید بدمش گارانتی و فلان و دردسر و کوفت. حالم بدتر میشه. میگم شاید بخاطر همینه احساس بدی دارم.
نمیفهمم چرا
ولی میدونم دلیل واقعی ش همین نیس. بهرحال جوابی ندارم.
دارم توی ذهنم تصور میکنم که رفتم پیش یه روان درمانگر
- خب چرا امروز اومدی اينجا؟
- نمیدونم.
- همممم خب ولی چی باعث شده فکر کنی احتیاج به درمان
الان باید با شازده ی قاجاریِ سیبیل از بناگوش در رفته َم آبگوشت مشتی میزدیم و بعدِ خلال کردن دندونامون، یه چایی پررنگِ بی قند هم میخوردیم :)) میخواستین بگین چرا بی قند ؟ خب من قند و شیرینیش بودم دیگه .بعد دوتایی لم میدادیم، خدمتکارمون واسمون میوه میاورد و همینجوری که سیب پوست میگرفتم واسش، شازده برام از اتفاقای امروز تو قصر ميگفت ! ميگفت خاله خانباجی های دربار دارن پشت سر من که اينقدر شوهرم دوسم داره غیبت میکنن.ميگفت که یه نفر قصد جون اعلی ح
بهم‌ميگفت:فلانی تو مخلصی
بارها ازت الگو‌گرفتم.
به اون‌ روزا فکرمیکنم، میگم مگه چجوری بودم که اينو بهم‌ ميگفت؟
فکرمیکنم که چیکار کردم که گفت: منتظر شهادتت ام!
چیزی یادم‌نمیاد
نمیدونم چی بودم
کی بودم
حالا کجاام
چقد دور شدم‌از خودم
و شاید حتی خودش ندونه
نبودش، منو از یادِ من برد.
من خراب کردم
روحمو.
خودمو.
#جهت_یادآوری
#از_یک_رفیق
التماس التماس میکنم، دعام‌کنید.
توجه نکردن خاصیت او بود. نهایت توجه ش موقع گوش کردن غرها بود. اما بعد از اتمام همان اش و کاسه همیشگی.ميگفت دوستت دارم اما در عمل آرامشی را نشان نمی‌داد. حتا اگر به او گفته می‌شد شرایط آرامش چیست. ميگفت دوست دارم اما در عمل آب در دلش ت نمی‌خورد.همیشه برحق بود. همیشه مخالف بود. همیشه برای دیگران انسان بود. انسان خوب.او همیشه چراغی بود که به مسجد حرام بود. 
پادشاه سعودی مداوم ازدونالدترامپ سلاح میخریدگویی جادوشده بودومداوم سلاح میگرفت ونفت میفروخت.هرچه امیرالمومنین دونالدترامپ ميگفت بالمره اجرامیشد.
تاهنگامی که دلش میخواست برایش دریمن جنگ میورزید.ولی دونالدترامپ مداوم ميگفت بایدعربستان رادوشید.درحالی که عربستان مداوم سربازوسلاح رادرازای دشمن دونالدترامپ که سمت یک قبله نمازمیخواندرامیکشت.اين دونالدترامپ بودکه ميگفت عربستان رابایدبدوشیم واين پادشاه سعودی نبودکه بگویددونالدترامپ ر
دیشب که گفتم میخوام فردا رو از زندگیم دور بندازم یا یه چیزی تو همین مایه ها اشتباه کردم.امروز با یه موجود دوست داشتنی آشنا شدم که بهم ميگفت از خیلی قبل باهام دوست بوده. حتی ميگفت مدل صدات مدل قیافت مدل روسریتم برام آشناس. اين موجود دوست داشتنی اونقدر حالم و خوب کرد که نمیتونم توی کلمه ها بگنجونم. و صددرصد از اون دوستاییه که حتی اگر دیگه نبینمش تا ابد دوستمه:)))میخواستم بگم که گاهي خیلی زود قضاوت میکنیم حتی درباره فردای خودمو:)
دوستم که تورنتو زندگی میکنه و دانشگاه سابق من درس میخونه ميگفت امروز بهم
ميگفت یه طوفان وحشتناک اخر هفته انتاریو رو لرزوند
بارون بود و تگرگ و هوای خیلی بادی و بد
کلی درخت شکستن
البته من انتاریو زندگی کردم و درکشون میکنم بیچاره ها رو
فکر کن ماه جون اومد، خرداد داره تموم میشه! اينا همچنان توی زمستون به سر میبرن.
بدبختا!
میدونین چقدر توی روحیه اثر میذاره؟ اين 12 ماه سال رو نتونی بری بیرون چون هوا برفی و بارونی و سرد هست!
محمد نوری تو حوزه موسیقی برام همیشه رنگ و بوی دیگری داشته.اين روزها خیلی درگیر موسیقی ه آرزوها ش هستم.من رو یاد آقای ر میندازه وقتی برای اول بار برام فرستاد و ابراز علاقه کرد.نمی دونم کجاست و چیکار میکنه.اما هنوز هم از رفتار ناخوشايندم شرمنده ام.وقتی یاد اون روزها میفتم.امیدوارم هرجا هست خوب باشه.یادم ه وقتهایی که از لحن مهربونش ناراحت میشدم بهم ميگفت دوست جان و وقتی میخواست خیلی مهربون باشه ميگفت دلبر.الانم اين کلمات اذیتم میکنند.
امروز همسر یکی از اقوام فوت کرد. همون اقوامی که چند روز پیش نوعروس برادرزاده ش فوت کرده بود. مادر از مراسم که برگشت ميگفت دخترش مدام از کسی که موقع مرگش کنارش بود میپرسید بابام چیزی نگفت هيچی نگفت و دوست پدرش هم هر بار بین تعریف هایی که از خدا بیامرز میکرد ميگفت نه فقط در یه لحظه افتاد و تموم کرد. واقعا هم خدایش بیامرزد که مرد خوب و پدر مهربونی بود. بعد از اين گویا دخترش ذکر "همین بود؟!" به لب داشت .
#مقدور بود صلواتی هدیه به اموات ختم کنید
#ادامه
اين سخن ملانیاترامپ بودميگفت قصدعزیمت به شهر قم و زیارت اهل قبوررادارد.اين اتفاق پشت درهای بسته درکنارباراک اوبامارخ نمیدادبلکه درکناردونالدرخ می نمود.املاک فروش ایالات متحده هم ميگفت دورشهرقم را خط بکش ون قدرت ذهن وفکرافرادرادرنگاه خودمتصورنمیشوند.آنان میگویندتحت هرشرایطی بایدباپای چپ به توالت وپای راست به مسجد داخل شد.به اين اهمیت نمیدهندکه دراز چه سمت و چه لولایی درکدامین جهت برمیگردد.در برخی مواردفردچه بخواهدونخواهدباپا
چقد سختگیرم توی گرمی. دوسال گذشته و من هنوز غریبم با اون آدما / بین اون آدماچه ساده لوح و کودکانه فکر میکنم میشه غربت رو مخفی کرد. اين چاه عمیق تو وجود ادم . توی دستهام پنهان بمونه. توی لبخندم جاری میشه. توی چشمام. چشمای همیشه جدی، همیشه غمگینم.همیشه ی چیزی هست که دستت رو رو کنه وسط بازی. مثل اونروزا که ل ميگفت انگار انرژی‌هات ته کشیده. و انرژی‌هام ته کشیده بود.
بعد از ٤ماه كار تو بخش جراحی،امروز استعفامو دادم،یعنی مترون بهم گفت اگه راضی نیستی استعفاتو بنویس از ماه بعد جا به جات میكنم،خیلییییی خسته شدم از اسفند تا الان.شنبه صبح باید بریم ازمایشگاه حدود ساعت ٧،ساعت ١٠ باید دانشكده باشیم،من سه شنبه امتحان دارم،٤شنبه امتحان دارم،نمیتونم واسه شیفتام برنامه بریزم،همه چیز گره خورده توی همامروز توی دفتر مترون ميگفت صبوریتو ببر بالا،پوستتو كلفت كن،تو اين جامعه و اين مملكت باید پوست كلفت باشی:) 
نمیدونم الان باید اين متن رو بنویسم یانه.
اصن نمیدونم نوشتنش درسته یا نه.
وقتایی که دیر وقت با هم چت میکردیم اينجوری میگذشت.: آقای دکتر که بابا صداش میکردم یا ميگفت چرا تااينوقت شب بیداری؟!! برو بخواب تا نیومدم بخورمت! عکس یه ببر هم میفرستاد!
یا ميگفت خوابم میاد یه عکس از خودت بده ببینم اگه نداری اسکلم نکن میرم بخوابم!
یا وقتی میومدیم صحبت کنیم تا خوابمون ببره همیشه اون زودتر بیهوش میشد!
ميگفتش دختر من از اون بچه هاییه که مثلا بابا  میاد بخوابو
دوستی‌ داشتم که به گفته ی خودش، خیلی‌ کم طاقت بود و زود کلافه میشد به خصوص تو برخورد با آدمای نزدیکش، گاهي اين کلافگی رو با قهر و پرخاش نشون میداد اين دوستم چند سال پیش ازدواج کرد و همیشه ميگفت که همسرش، خیلی‌ پر طاقت و آرومه و اين صبر به اون و به رابطه شون خیلی‌ کمک کرده پارسال که صحبت میکردیم داشت ميگفت که همسرش هم جدیدا بی‌ طاقت شده و زود از کوره در میرهمی‌خوام بگم که هر آدمی‌، باید تنهای روی ضعف هاش کار کنه اينکه فکر کنیم یه آدم
سربار غم خود شده ام  میچکم از سر یک خار درون دل شب
که از ساقه ی یک گل بی رنگ به بیرون جسته
میچکم از دل یک فرض محال به یک کاسه ی شک
یا که از فرط فراق من و اندیشه ی روز
میچکم روی زمین یک خواب
به زمان می نگرم 
راهزن می آید در یک آن
کاروان رویا را به یغما می برد
به زمان می نگرم 
در مرگی به تن مردی خوش آمد ميگفت 
مرد بی چاره به دربان خیره
به امید خواب دیدن زیر لب از طرب صبح ميگفت 
به زمان می نگرم 
سربار غم خود شده ام
جام از دست من افتد به درون یک راز
راز از
بارها افراد خیرخواه و دلسوز گفته‌اند و بنده هم تأیید میکنم که تحریم در موارد بسیاری به سود کشور است، به سود ملّت ایران است، اين را افراد دلسوز و علاقه‌مند و مطّلع بیان میکنند. بله، تحریم یک مشکلاتی را ایجاد میکند؛ تحریم مبادلات بانکی، تحریم نفتی و غیره ممکن است یک مشکلاتی را به وجود بیاورد امّا در نهایت به نفع کشور است.یکی از مسئولین کشور ميگفت که در یک جلسه‌ی خارجی، یک نفر از تمداران خارجی به ما ميگفت آقا! شما در دوران تحریم توانستید
گفته‌بود بهار میشود
آسمان را وازده؛ ابرها اما‌ هنوز‌ میبارند
میان سوگ زیستن آسمان‌را پوشانده از چله‌ ی بزرگ تا‌چله ی کوچک 
نفس را نم برداشته پر بغض ایستاده سیاه‌سیاه سکوت سکوت.
من اما گفته بودم‌ جوانه بزنید با درد هم جوانه زدن خوش است
 
 
خودم‌ را‌ زاییده‌ام و ماندم تا هوا وازند و ماه مرا نشان دهد و‌نگاه کند و نگاه کند تا از ان سر بام‌بیفتد
 
ميگفت بوی نم است.خانه ات بوی نم میدهد.راست ميگفت گفته بودم‌بهار میشود با درد هم جوانه زدن خوش
گفته‌بود بهار میشود
آسمان را وازده؛ ابرها اما‌ هنوز‌ میبارند
میان سوگ زیستن آسمان‌را پوشانده از چله‌ ی بزرگ تا‌چله ی کوچک 
نفس را نم برداشته پر بغض ایستاده سیاه‌سیاه سکوت سکوت.
من اما گفته بودم‌ جوانه بزنید با درد هم جوانه زدن خوش است
 
 
خودم‌ را‌ زاییده‌ام و ماندم تا هوا وازند و ماه مرا نشان دهد و‌نگاه کند و نگاه کند تا از ان سر بام‌بیفتد
 
ميگفت بوی نم است.خانه ات بوی نم میدهد.راست ميگفت گفته بودم‌بهار میشود با درد هم جوانه زدن خوش
خب خب خب سلاااام.سلامی به گرمی همین هواهههه.دوس داشتم هوا خنک تر می بود.رفتم نمایشگاه بین المللی.رفتم قسمت اموزشی.مشاوره.اقا بهم گفت ببین 4 سال دیگ هم همین جایی که الان هستی خواهي بودبهش گفتم چرا به اينجا رسیدم؟گفتم من نمیدونم.خودت میدونیخودت بهتر از هر کسی میدونیراست ميگفت 3 روز مدام نوشتمایراد کارم رو فهمیدمالان هم در صدد رفع ایراد کارم هستممطمینم موفق میشماومدم همین ها رو بگم و برم.حرف خوبی زدبه دردت گوش کن.ه
سلام
چند شب پبش داشت ميگفت حالم توی رابطه خوب نیست
خیلی سعی کردم محکم حرف بزنم ولی یه جاهایی اشکم جاری شد. آخرش گفتم برای حال بد رابطتت چه کار میخوای بکنی؟
گفت نمیدونم
گفتم میخوای تموم کنی؟ حرفی نزد.
یه چیزی گفتم و بعد گفتم بعنوان تقاضا آخرم اينکار بکن.گفت آخر؟ عملا گفت چرا میگی آخر.میگه تو خیلی غر میزنی و البته راست میگه یه جاها غر میزنم بهونه میگیرم خصوصا جاهایی که دلم میخواد ببینمش و نمیشه
انگار وابسته شده باشم. 
یکی از دوستام که طلاق گر
سلام
من پسری ۲۷ ساله هستم، راستش از نظر من، بعضی از پسرها (دقت کنید گفتم بعضی) وقتی میگن دخترها سخت گیرن بهونشونه، تو هيچ چیز قانون صد و صفر وجود نداره، صد در صد دخترها سخت گیر نیستن، صد در صد پسرها سخت گیر نیستن، من براتون ۴ مورد رو مثال میزنم؛
خودم ، دوستم ، برادرم با پسر داییم
مثلا پسر داییم ، وقتی سنش زیر ۲۲ بود دنبال ازدواج بود، ولی از ۲۲ تا ۲۶ ميگفت من پول ندارم ، باباش ميگفت من کمکت میکنم، بعدش هم ميگفت دخترها سخت گیرن. با اينکه حداقل پ
یار همیشه میگه : میدونی چیه dude ؟ هيچ وقت هيچ کس نمیگه مشکل از خودشه یا عقلش ناقصه . تو هر چی حرص بزنن که کمه تو اين نه! تو تا حالا کسی رو دیدی که بگه عقلم کمه؟ لذا خودت رو اذیت نکن بابت حرفها babe
یادش بخیر دبیر ریاضی کنکور عزیزم . همیشه وقتی غرور برمون میداشت یه جمله از دکتر حسابی ميگفت ذوب مون میکرد. ميگفت : حاصل توان ضرب در ادعا ،همیشه یه مقدار ثابته . ادعا زیاد باشه ،توان کمه و بالعکس !
حالا اپیدمی که اين روزها جامعه درگیرشه چیه ؟ آفرین . همه ه
ميگفت:"نگاش کن!
دلم براش میسوزه،
ببین چطوری سرگرم دنیا شده؟!
آخه یکی نیست بگه بابا
اين دنیا به هيچکس وفا نکرده که به تو وفا کنه!
 اينقدر به دلبریاش دل نبند.
آخرش پشیمون میشیا!"
+ميگفت و من نه میشنیدم و نه میدیدمش.
آخه آدم کر میشه وقتی باید بشنوه و
کور میشه وقتی باید ببینه.
میدونید من موندم و یه دنیا و
اون که هر جا نام و نشونی ازش بود.
ولی من نه میدیدم و نه میشنیدم.
هيد_دل
یه استادی داشتیم، خیلی آدم با سوادی بود، کلا اهل مطالعه و تفکر بود.میومد تو کلاس از همون اول از بالا تا پایین دانشگاه و مملکت و . رو میبرد  زیر سوال. از همه چیز ميگفت ازعلم، از  فلسفه، از ت، از پشت پرده دانشگاه و.کلا استاد خاصی بود  چه تو رفتارش با دانشجوها، جه تو رفتارش با همکاراش.ما عادت داشتیم صدای استادا رو ضبط میکردیم بعد میزاشتیم تو گروه تا بتونیم بعدا از روش جزوه بنویسیم، تو اون گروه، مدیرگروه رشته‌مون و یه استاد دیگ
یکی از بچه های ما تو ازمایشگاه بود
همیشه ميگفت میخواد مسترش رو به جای دو سال تو سه سال تموم کنه
ميگفت سخته!
حالا کار ازمایشگاهي اکسپریمنتالم انجام نمیداد!
از یه طرف از دو سال قبل از شروع مسترش داشت روی همین پروژه مسترش کار میکرد
یعنی از سال چهارم لیسانسش و همینطور سال پنجم لیسانسش رو
اينها لیسانسو شش سال و پنج ساله تموم میکنن
فکر کن اين توی اخرین روز مسترش، یعنی اخرین روز اوریل امسال دفاع کرد
ما گفتیم چرا اينطوری شد؟ 
جون اماده نبود
فهمیدیم ا
نانسی پلوسی درراهروهای کاخ سفیدعادت به غیبت کردن داشت اين اتفاقات دونالدراناراحت مینمود.همیشه زمانی که نانسی پلوسی سرش پایین بودبه دوستانش ميگفت خانم هاجنبه معاشرت کردن بامن راندارن.نانسی پلوسی برایش گویی اهمیت خاصی داشت حتی سفرکردن نانسی پلوسی هم برایش مهم بود.
نانسی وقتی خبردارشدکه دونالدمیگویدخانم هاجنبه معاشرت کردن بامن ندارن نزداورفت درحالیکه دونالدداشت کتاب جنایی اقتصادی ی میخواندواصلاحواسش به اونبودازاوسوال کردبعدازیک
یکی ميگفت:جواب 99% همه سوال ها یه چیز بیشترنیست؛"پول"!یکی دیگه ميگفت:آنچه پیش می‌آید مهم نیست اما واکنش‌ها نسبت بـه آن پُراهمـیت است.یه آدم حسابی ميگفت:«آدم سه جور است: مرد، نیمه‌مرد و هَپَلی هَپو و.» و توضیح داد:«هَپَلی هَپو کسی است که می‌گوید و کاری نمی‌کند. نیمه‌مرد کسی است که کاری می‌کند و می‌گوید. اما. مرد آن است که کاری می‌کند و نمی‌گوید.»یکی که شکست خورده بود ميگفت:غمناک ترین لحظه زندگی را از کسی تجربه میکنی که شیرین ترین
آقاجون قبل از مرگ تعریف میکرد وقتی زمستون میشد اين طرف زاينده رود کار نبود. باید میرفتن اون طرف رود. ميگفتن توی سگ سرما، میزدیم به آب. تا سینه هاش آب یخ میرسیده. میخندیدن و با رفیق هاش ميگفتن: گرمم شد و گرمم شد.
ميگفت: هوی توله سگ، نون حلال اينجوری گذاشتم جلوت، خون من توی رگهاته، توی توله سگ سر هر سفره ای ننشسته ای که بخواهي هر کاری کنی و بخوای پا پس بکشی.
ميگفت: پدرم کوه کن بود. کوهو میکند. توریست های فرانسوی رو بردم توی اصفهان و بناهای تاریخی ر
هرچقدر که اسفند ماه پرکاری بود اينروزا روزای کم کار و کسل کننده ای هستن، اينکه هيچ کدوم از هم اتاقیامم نیستن تاثیرش تو اين کسل کنندگی کم نیست. ولی روزای خوبیه برا سرک کشیدن تو کار بقیه، یه ساعتی رفتم پیش عارفه راستش با برنامه قبلی ساعت یازده رفتم که ساعت مشخص مشاوره اش هست، وقتی رسیدم پیشش برا موندن معذب شدم، عارفه خیلی شوخه، اينقدر مسخره بازی درآورد و شوخی کرد مجبورم کرد بمونم. شش تا عروس داشت، بزرگترشون هجده سالش بود و کوچکترشون دوازده، ک
امروز رفتم دارالرحمه، هنوز خانواده هایی میان قسمت شهدا. چند تا شهيد افغانی هستن مال گردان فاطمیون بچه هاشون اينقدر کوچیکن دل آدم کباب میشه.بدو بدو میکنن دنبال هم.امروز دختره ميگفت میخام بابامو بوسش کنم اينقدر سنگ قبر باباشو بوس کرد که حس کردم دارم خفه میشم.
بابام همیشه ميگفت برای اين مملکت خیلی ها خون دادن،خیلی ها جون دادن،خیلیا دارن خون میدن.باید همنجا بمونی و به همین مردم خدمت کنی.باید همینجا رو بسازی و آباد بکنی.
پ ن : تلوزیون روشن بود یه
دوستم یه دستی رو بز میگشید ميگفت اکبر چطوری بعد یه بوسش میکرد یا یه دفعه پستون یه بزو میگرفت ميگفت قاسم بیا بدوشمت و.گفتم قضیه چیه گفت اون بزه مثل اکبری دوستم پیشونیش بلند میبینمش یاد اکبر می افتم اون یکیم قاسم شاگردم خیلی دوسش داشت و.موندم حالا اسم منو رو کدوم یکی گذشته : ))))))).یه راه خوب واسه تصمیم گیری پیدا کردم هر وقت واسه انجام کاری مردد بودید فکر کنید شما اون کارو انجام دادید و ده سال گذشته تو اون حالت حسه خوبی دارید یا بدی اگه ح
1.شبها باپسرک ساعت کتابخوانی داریم از ساعت نه تا ده شب کتابهایمان را برمیداریم و توی اتاق پسرک توی رختخواب هایمان ولو میشویم وکتاب میخوانیم دیشب من کتاب عصیان فروغ را ازکتابخانه برای خودم اوردم پسرک هم یک کتاب برداشت و الکی مثلا میخواند وزیربعضی سطرها خط میکشید .2.جمعه توی باغ میخواستم بامیه بکارم ميگفت مامان زولبیا هم بکار.3.از باغچه پوست گردو پیدا کرده بود برد و یک گوشه چالش کرد وگفت مامان منم بلدم درخت بکاشم الان یک درخت گردو کاشتم وبعد ب
داشتم خاطرات بابامو مرور میکردم که یهو لبخند نشست رو لبم:) خاطرات شیرین هم تلخه وقتی نیستی.ميگفت بیشتر عشقم راه مدرسه بود تا خود مدرسه، راه مدرسه یعنی درخت میوه گنجشکا دویدن وشیطنت.وقت پرسش بود،معلم جدی ای داشتیم،منم سر کلاس چون آروم نبودم جواب سؤالای بقیه رو از من می پرسید، یهو صدا زد پورابراهيم؟ گفتم بله آقا، پرسید تو بگو گله داری با کیست؟منم سریع گفتم:شاه آقا.اونم که شنید شاه باعصبانیت اومد سمتم و گفت: که گله داری با شاه است آره،شاه!اله
از خونه زود تر راه افتادم و قبل دانشگاه یه سر رفتم انقلاب پی مقوا ، مهدیس هم میخواست چسب رنگی بخره
از رو به رو دانشگاه که داشتم رد میشدم یه پیر مرده رو دیدم داشت خطاطی میکرد
ایه الله نور السماوات رو دادم برام بنویسه میخواستم باهاش ماندالا بکشم
یک معطل شدم و طول کشید
بعد که تموم شد و راه افتادیم سمت دانشکده
یه اقاهه بهم گفت خب اين همه از اين چیزا نوشتید به کجا رسیدید
محل نذاشتیم و قدم هامونو یکم تندتر کردیم
همینطوری داشت پشت سرمون میومد و حرف م
امروز مامانم رفت مهمونی ای كه دعوت شده بودیم و من باهاش نرفتم چون گفت دختر عمه ها گفتن نمیرن و به خاله زنگ زد كه به دختر خاله زنگ بزنه اگه اون میره من هم برم كه اون هم گفت نمیره پس من هم نرفتم مامانم ميگفت با همزاد در ارتباطی ازش بپرسی ؟! شاید اون بره گفتم نه باو و به اين فكر كردم كه چقدر نسبت به قبلا كمتر تو تلگرام باهمدیگه در ارتباط هستیم  حالا كه من از اولِ فروردین جوین شدمُ نمیخوام دیلیت كنم اون خیلی دیر به دیر انلاين میشه
هيچ وقت برای یاد کردن از پدر و مادر نیاز به مناسبت خاصی نیستاصلا یه وضعی شدهمادرم چند وقت پیشترا ميگفتالبته به من نميگفت.پس به کی ميگفت.به عروسش ميگفت.چی می گفتاَهدوباره زدم تو خاکی.به عروسش ميگفت که.ما تا بچه بودیم و بزرگ شدیم و تا اينجا رسیدیم و پدر و مادرمون زنده بودن کهبرا اونها بودیمیعنی اينکه هر چی ميگفتن می گفتیم چشم و وظیفه خودمون میدونستیم کمککنیمالآنم که اونها از دنیا رفتن و نیستند برا بچه ها هستیم و هر کاری د
باور نکردنیست که ما اينهمه سال فامیل پولدار! از آن پولدار ها داشتیم و روحمان هم از اين موضوع خبر نداشت! حتما باید یکی میمرد و پدر برای تسلیت کیلومترها آنور تر میرفت! بچه های مرحوم از کشورهای دیگر خودشان را میرساندند تا ما بفهمیم که بعله!! از وقتی رویت شده اند ذکر خیرشان از دهان پدر نمی افتد!! مگر میشود آدم آنقدر پولدار شده باشد ولی هنوز هم خاکی باشد!! یکی از پسرهایش از ایتالیا با دو پرواز خودش را به جنازه ی مادربزرگش رسانده بود! آن یکی از دبی و دی
ميگفت:
رفتارت توی اين روزهایی که روزه هستی باید با روزهای عادی زندگی ات فرق داشته باشد.
تا وقتی آدمها می بیننت ته دلشان بگویند:
ببین چقدر روزه حال و دلش را خوب کرده.

ميگفت:
اين روزها خدا شیطان را توی کلی زنجیر اسیر کرده و درهای جهنمش را بسته
بعد منتظر نشسته تا بین تمام  مهربانی هایش، روبرویش چهار زانو بشینی و 
ساعت ها با هم حرف بزنید
کتاب المراقبات
و باز قصه ای دیگه از دلم 
که نه میتونم بهش بگم  باشه !
و نه بهش بگم بی خیال شو !
چند روز پیش کسی به من گفت مگه تو دلم داری ؟
از دلتنگیهاش ميگفت 
ميگفت شده تا حالا زار زار گریه کنی  و یا . . . . .
به گمانم او راست ميگفت چرا که
هيچ وقت نذاشته بودم چشم خیسمو ببینه چه برسه به اشک 
که قطره قطره دلمو سوراخ سوراخ کرده .
آدم باید دل بزرگی داشته باشه تا برای  خواسته های دل کسی که دوسش داره ارزش قائل بشه و .
با اينکه از هم دوریم و هيچ خبری از همدیگه نداریم ولی
دیروز با پدر و مادر و همسر و دخترک به قصد تشییع راهي شدیم. وقتی به ایستگاه مترو رسیدیم جمعیت قابل توجهي حضور داشتن ، دو قطار اومدن و رفتن و جای یک نفر هم نبود! تصمیم گرفتیم خط رو برعکس سوارشیم و همونو دور بزنیم. اينبار موفق شدیم. به هر ایستگاهي میرسیدیم قیامتی بود. بعدا شنیدم خیلی ها جاموندن تو مترو اخر هم به مراسم نرسیدن! بین راه دخترک هرعکسی از سردار میدید نشانم میداد و ميگفت مامان آقا رو کشتن. و ای کاش بچه ها هرگز با اين مفاهيم ا
تو جملات تهدیدش واس اينکه ما مسئول ورودیا باید گزارش مون رو تحویل بدیم,میگه:تهاترمیگم یعنی چی¿میگه نمیدونم, دکتر ميگفتمیگم اگه نمیدونی پس واس چی استفاده میکنی¿ + فقط لفاظی.با گنده حرف زدن گنده نمی شیم.+ فک میکنیم اگ دونه درشت حرف بزنیم همه میگن به به چقد طرف حالیشه+ والا همه بلدند یه فرهنگ لغت بردارند چهارتا کلمه گنده ازتوش دربیارن+ خاک بر سر اون مدرکی ک بگیرش.متاسفانه وقتی ماها تو خط ها هم دکتر دکتر میبندیم ب عبا
بابای بابام رو خیلی دوست داشتم. یه زمانی باهم تویه خونه زندگی میکردیم اونا طبقه بالا ما پایین. یه مغازه خیلی کوچیک داشت،هرروز عصر برگشتنی منو صدا میکرد یه ابمیوه ای ادامسی بهم میداد گاها که خسته بود و به زور تا خونه میومد بهم پول میداد :) فوق العاده دوسش داشتم، عاشق رییس جمهور اذربایجان بود همیشه ميگفت بیا بزن الهام اوف رو ببینم:))) مامان بزرگم فیلمای ترکیه ای میدید بعدا که بخاطر سرطان فوت کرد بابا بزرگم همیشه بعد اينکه اونی که خودش دوس داشت
 
خانمی ميگفت: نمیشود خودت را به آدم ها تلقین کنی، وقتی بر خلاف کلامشان ، در عمل باورت ندارند. وقتی نمیدانند تو پیچ کدام چرخه میتوانی باشی و کجا نمیتوانی باشی. ترجیح میدهم با واقعیت کلام دیگران مواجه شوم تا توهم ِ پس کلامشان.
.
.
.
____ راست ميگفت، مثل اينکه گاهي آدمی اگر با سر به دیوار برخورد کند خیلی بهتر از آنست که هيچوقت دیوار را نبیند.
 
 
 
خانمی ميگفت: نمیشود خودت را به آدم ها تلقین کنی، وقتی بر خلاف کلامشان ، در عمل باورت ندارند. وقتی نمیدانند تو پیچ کدام چرخه میتوانی باشی و کجا نمیتوانی باشی. ترجیح میدهم با واقعیت کلام دیگران مواجه شوم تا توهم ِ پس کلامشان.
.
.
.
____ راست ميگفت، مثل اينکه گاهي آدمی اگر با سر به دیوار برخورد کند خیلی بهتر از آنست که هيچوقت دیوار را نبیند.
 
 
حال خوبی نداشتم
اينجا که کار میکنم رییسمون ورشکست شده حسابهاش رو بستن امروزم ميگفت حکم جلبش رو گرفتن میترسم فردا برم سر کار هيچکسی نباشه 
یکی از کارگرا ميگفت اينا پول بده نیستن حقوق اونو چند ماهه نداده به من گفت حقوقتو گرفتی از اينجا برو یه جای بهتر کار پیدا کن.
نمیدونم کجا برم فردا صبح میرم رومه میخرم ببینم چی میشه. میخواستم به اون مردهایی که همه دنبالم بودن میخواستن برام کار پیدا کنن پیام بدم ولی جلوی خودمو گرفتم چون میدونم کاری نمیکنن
اومدیم آمادای خانوادگی اينبار. علی دو بار غذا درست کرد و تمام ظرف هاشم شست. امشب سر شام ک الویه درست کرده بود. یواش بهم گفت: ببین من اينجور مهربونی و روست داشتنمو نشون میدم
گفتم ممنون
واقعا ممنون ازش
عجب جاده ی سنگلاخیست.
امشب تی وی الکی روشن بود اصلا نفهمیدم چی داره نشون میده ولی ی چیزی شنیدم ی آقایی ميگفت
حس خوب آمدنی ست نه آوردنی.
من تقلا کردم برای آوردن بعضی حس ها
یجورایی من همیشه فکر میکردم اينکه ی حس خوبی باشه یا نه ب خود آدم بستگی داره. ی
دیدم برا دوستش کامنت هلو گذاشته (عکس دوستش از پشت سرش بود) ، چقدر زشته آدم در پابلیک هم همش دنبال و اين صحبتا باشه :))))) چقدر بی آبرو واقعادیشب خواب دیدم رفتم باشگاه و اوه پسر چه خواب عجیبی بود، کمد باشگاه کوچیک شده بود و وسایلم جا نمیشد، بعد من نپوشیده بودم و نمیشد برم ورزش، بعد سالادم خراب شده بود. همکلاسیم مثلا باشگاه بود که قرن هاست ندیدمشکلا هر شب دارم هوا میبینم، من که کلا خواب نمیدیدم، قشنگ خوابام هم چیزایی هس که بهش فکر میکنم،
دوباره باز پیچیده بوی شهيدیالحمدلله.هنوز امید هست.انگاری بازه در شهادت.سلاماول ک عکستو دیدم گفتم برم ببینم اين کیه.چرا من نمیشناسمش؟رفتم دیدم نوشته حسین صحرایی.شهيد فرهنگی.زدم نحوه شهادتش.دیدم فقط زده سانحه ورزشی.رفتم دست نوشته هاشیا زهرا س .مادر تا دیر نشده دستمو بگیرمن دنیا را با همه زرق و برق اایش برای رضای خدا رها کردم وچندا فیلم بود. چندسالی پیش همین موقع ها.نگاه ک میکردم دست خودم نبوداشک میریختمب هر کسی رو زدم
دیشب برای اولین بار شب هم رفتم محل کارم چون رییس ميگفت امشب نیستن من به جاشون رفتم .یه حس عجیبی بود همیشه از شب میترسیدم ولی الان حس خوبی داشتم. کتاب ملت عشق هم با خودم بردم بخونم . اون قسمت رو داشتم میخوندم که کیمیا ميگفت شمس تبریزی فقط پیشم میاد با همدیگه حرف میزنیم ولی ازدواجمون هنوز کامل نشده .ميگفت نمیدونم ما چی هستیم شاید. جفت روحی هستیم شاید اون استادم هست. خلاصه که اينکه یاد ح افتادم اونم مثل جفت روحی من میمونه .پریشب هم بهش گفتم تو شمس
كوچیك كه بودم مامانم بهم ميگفت تو یه دختر گندمی با چشمای درشتی كه توی نگاه ات برق خاصی هست و موهای چتری گونه داری حالا تبدیل شدم به یه دختر سفید كه موهاش موج داره و دیگه چشماش برق نمیزنه ، همشون میگن شخصیتت ولی من تنها یك هوس و تنهایی در همه كشف میكنم ، شما میدونین من ازدواج كردم یعنی عقدم با یك فرشته ازدواج كردم كه تمام اين ابرازها رو میدونه و سنگ صبورم انقدر ادمی كه باهاش ازدواج كردم واسم مقدسه كه نمیخوام راجع بهش هيچ كجا حرف بزنم نشستم
اوایل آشناییم با بابک، بعضی شبا از خواب بیدار میشدم و بدون اينکه خودم متوجه بشم عصبی میشدم و داد میزدم یا گریه میکردم.
یواشکی بلند میشد از دسترس من خارج میشد و بغلم میکرد و ميگفت بیا بغل من.
ميگفت دلیل اين همه عصبی بودن اينه که زندگی پرتنشی همیشه داشتم.
تا که به مرور حالم خوب شد.
الان احساس نرمال بودن دارم.
حدود نه ماهي میشه که حس میکنم نرمال هستم و سالم. خیلی سالم تر از آدمای زیادی که در زندگیم دیدم.
پسر خیلی خوبیه. 
منی که از پسرا هيچوقت خیر ندی
#یادش_بخیر
رفته بود هند برای مسابقات تیراندازی، یادمه ميگفت تویه شهری خیلی فقیر داشتن، پول جمع میکردن برای فقرا، با اين که هم دین و مذهبم نبودن به خاطر انسان بودنشون که از گشنگی نمیرن یه مبلغی رو کمک کردم. ولی تو یه شهر دیگه که شیعه نشین بودن فکر کنم حیدر اباد، ميگفت برای اموزششون هم کمک کردم.
چون هند غذاهاش خیلی تند بود ميگفت فقط سیب زمینی میخوردم یا ماست و نون و روزای اخر سیبل و تار میدیدم!
لباس تیراندازیشو خیلی دوست داشت، خیلی بهش میومد، چق
*آرمان ميگفت(پیدا کردن نیمه گمشده مثل بازی با خمیر می مونه.وقتی میگردی دنبال نیمه گمشدت منتظری کسی پیداشه که همون طوری که تو هستی زندگی کنه.آهنگ گوش بده.فکر کنه.حرف بزنه.درست مثل یه نیم کره ی فی که واسه ی کامل شدن دنبال یه نیم کره ی فی دیگه میگرده.بعد یه آدم خمیری پیدا میشه که می تونه تغییر شکل بده.مثل توزندگی کنه.آهنگ گوش بده.فکرکنه.با خودت میگی اين همونه که دنبالش بودم.اما خب اون خمیریه.موندنی نیست.تو سختی ها کم میاره.با اولین ضربه شکلش ع
برای تعویض تارم ( همراز) نیاز به پول دارم. استاد عیسی ميگفت شاگرد خصوصی بگیر. گفتم عادت ندارم از دانش آموز جماعت هزینه بگیرم. گفت مبلغ پایین بگو و شاگردان خودت را قبول کن. هفته ی گذشته هر دانش آموزی که تقاضای کلاس خصوصی میکرد قبول کردم با اين شرط که دانش آموز به خانه امان بیاید. مادر یکی از بچه ها علاوه بر اينکه سر قیمت منصفانه ی من با من بحث میکرد ميگفت چون راهتون دوره دختر منو بعد از تعطیلی مدرسه با خودتون ببرین خونه اتون و باهاش کار کنین و بعد
چند روزی هست که شدیدا درگیر حسابهای یکی از شرکتهایی هستم که باید دفاترش رو تحویل میدادم امشب ساعت ده و نیم از دفتر بیرون اومدم و بچه ها از خونه زنگ زدن و سفارش خرید دادن بیشتر مغازه ها تعطیل بودن یک مغازه لوازم پلاستیکی باز بود رفتم داخل و چند وسیله ای که نیاز داشتم خریدم مغازه دار پسرجوان و خوشرویی بود که از هردری سخن گفت از ت و فرهنگ تا فقر حاکم بر جامعه و تبلیغ عطرهایی که ميگفت اصل فرانسوی است و به خاطر کمک به شخصی که بدهکار بوده و اين ع
مدت هاست دنبال قرآن حفظ بودم، سفارش می دادم سایز بزرگ می آوردن،کلا پیدا نکردم که نکردم.
امروز با دوستم فائزه جونم ( هم کارم ) رفتیم دارالقرآن کمی کار داشتیم،موقع برگشت عشق جانم که حافظ کل قرآنِ هدیه تولدمو یهویی داد دستم!!وااااااااااااای عالی بوووووود،دیگه نفهمیدم کجاییم و پریدم ماچش کردم:)))الهي قربون مهربونیش،سفارش داده بود و چند روز پیگیر بود که بیارن!!!ميگفت میخواستم دیروز بیام خونتون که مهمون داشتیم، ميگفت دوست داشتم گریه کنم وقتی مه
فرمانده گردانمون بود ، 
خدارحمتش کنه؛ شهيد شد ، 
ميگفت اگه تو یه شهر همه دنبال منافع خودشون باشن اون شهر میشه جنگل !  هرکسی چنگ میندازه تو سفره بغل دستیش برای یه لقمه بیشتر ! 
ميگفت اما جبهه برعکسه، هرکی بیاد توش باید اول ساک منافعش رو بزاره زمین و جونش رو بگیره کف دستش. برای همین جبهه عین یه باغ ، پرنده درست میکرد ، اين پرنده ها هم با اين سنگرها یه بهشت ساخته بودن،
وقتی داشت شهيد میشد گفت: اين دنیای جنگلی بمونه دست اهلشُ، اين بهشتِ باصفا هم مف
من واقعا الان یه لحظه به عمق فاجعه فکر کردم. طرف چند ساله هنوز تو کف شکست عشقی عه که خورده؟ ینی چی خب. البته خوبیش اين بود که زندگیشو بگا نمیداد مثلا نميگفت خب دیگه من کسی رو نمیکنم و فلان، یا مثلا ميگفت لیا کی اسباب کشی میکنی میای شهر ما. خب همین کارا باعث نمیشه دختره رو فراموش کنه؟ یا مثلا دختره نمیگه اين چطور توقع داره من برگردم باهاش؟ :))))مامان همیشه ميگفت عشق کور میکنه آدمو ولی هيچکی کور نمیمونه، یه جا دیگه عیب و ایرادای طرفو میبینی از
هوسلامیه متنی میخوندم نوشته بود بسیجی ای بودن از سرباز خمینی بودن سخت تر است و صد البته شیرینی بیشتری هم دارد. ما نه امام را دیدیم نه شهدا را با اين حال هم پای امام مانده ایم هم میخواهيم شهيد شویم به اين فکر میکنم اين شانه ها تا به کی تحمل اين بار مسئولیت را خواهند داشت ؟ و اين قلب تا به کی خون دل خواهد خورد ؟ میدانی ؟ غربت بسیجی های ای را تنها آغوش مهدی (عج) تسکین خواهد بود. اونقدری خون ریخته شده ک نخواد دلم بلرزه ک نکنه ا
یکی تو چت روم داشت ميگفت دلم پفک میخواد ولی پول ندارم.منم سریع زنگ زدم به سوپری محل گفتم یه بسته پفک به حسابم ببره در خونش.الانم هرثانیه چک میکنم ببینم میگه پفکم رسید یا نه :))پی.اس: رسید :دی
سه روز وقت داشتمزینب گفته بود تا آخر هفته بیشتر نیستسرمای بدی خورده بودم از اونا که چهار پنج روز مریض رو میخوابوننحال جسمی داغونحال روحی داغونخیلی ازش خواهش کردم بمونه خیلی خیلیاولش گفت از کارم خوشم نمیادپیشنهاد کار تووی بخشهای دیگه رو دادمخداییش ولی هيچوقت گلایه حقوق دریافتی نداشتآخرش وقتی دید راهي نداره و همه جوره حاضرم باهاش راه بیام گفت من به همسرم گفتم و گفته باید برمواسه همینم سه روز وقت داشتمخیلی داغون شدن خیلیباورش خیلی سخت بود
*دختر 20 ساله به علت درد شدید شکم و با شک به پارگی کیست تخمدان بستری
شد و در آزمایشات و سونوگرافی انجام شده نهایتا تشخیص بارداری خارج رحمی
داده شد.
حال و احوال و شوک مادرش شد یکی از اون خاطرات ماندگار گوشه ی ذهنم برای همیشه!
*شاید هایلایت ترین اتفاقات دومین کشیک نم همین دوتا سقط دم آخری
باشن.یکی القای سقط در زنی که توی سونوگرافی جنینش آنومالی نشون داده بود
و توی ظاهر جنین دفع شده هم اين آنومالی ها واضحا قابل تشخیص بودن.و یکی
هم اون زنی ک
بسم اللهسلام.قصد نوشتن زیاد کردم اما هربار ب دلیلی نشد.برای تابستون یه سیر مطالعاتی اماده کردم برای خودم و چندتایی فیلم منتخب و مستند.(همیشه افرادی هستند ک وقتشون رو تلف فیلم های مسخره و تلوزیون کنن.تنها کاری ک میکنم اينه که سه تا از برترین فیلم هایی ک دیدن رو میبینم.کلا سعی میکنم وقتم تلف تلوزیون نشه)دلم میخواست و اين نیاز رو دیدم ک تمام عقایدم رو مرور کنم و در مورد فلسفه و اثباتشون تحقیق کنم.استارت اين کار رو زدم.هر چی سوال و نکته گنگ و مب
هـلال عیـــــد نمایـــــان شد از سری بامی سحـــــر رسید ز من بـــــرد تیره ی شامی کواکب از صدف کهکشان برون زده است بدور چــــــرخ کشیــــدند تـــــــازه احرامی به بــــاغ ما ز گل معـــرفت گلستان کاشت چــو موج لالـــه درخشیــد مــــــاه صیـامی مبـــــارک است ز صهبا عید جرعه زنیم ز دست ســاقیء کوثــر رسیده است جامی صبا به گلشن دلـــــدادگان چنیــــن ميگفت که عیـــــد میرســـد از راه و روزه اتمامی شفق دمیـــــد و نسیم دلــــم بهـــــ
مثل آچار فرانسه همه کار می کرد.پیگیری غذا,تزیینات,تبلیغات,سرویس,میان داری,هيئت و مداحی.برایش مهم نبود وسط ی بلند شود برود با ماشین غذا بیاورد.میخواست کار راه بیفتد.کارهای موتوری,هماهنگی با دانشگاه.گاهي مینشست پشت کامپیوتر و طرح میزد.چشمم چهارتا شدپرسیدم : از کجا فتوشاپ یاد گرفتی¿هر جا لنگ بود , خودش وارد میشد. + " مرد "بودن اراده می خواهد+ و عشق اهل نبرد می طلبداين جهاد است و مرد می طلبد+اهل نبرد_حامد زمانی+عمار حلب_شهيد مح
ميگفت پونه تازه ترم 2روانشناسیه
مامان پونه گفته به هرکی که نگاه کنه از حالت صورتش تشخیص میده مشکلش چیه
ميگفت مشکل افسردگی دارید پیشش بریدخیلی کمکتون میکنه
وقتی مامان بابا حامیت باشن چطوریه؟
خیلی کیف میده؟میدونید من تاحالا مامانم حمایتم نکرده.
مامانم وقتی بقیه بهم بدوبیراه گفتن،نزد تو دهنشون بلکه باهاشون همکلام شد.
تف به اين زندگی
پ.ن:دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم و یه نفر باشه که بهم بگه حق باتوئه،ناراحت نباش
 حسودیم میشه بهشاخه خیلی باهم خوبنباهم شیطونی میکنن.کنارهم خوشنمثه ما که نیستنما هردوثانیه دعوا داریمهر سه ثانیه کل کلهرچهارثانیه قهرهرپنج ثانیه چرت و پرت گفتنهر شش ثانیه ناراحت کردن هم.کاش همونی بود که همیشه ميگفتهمونی که همیشه سر قولاش میموندهمونی که همیشه نگران دوستش بودهمونی که طاقت نداشت بیشتر از یه هفته ازم ناراحت بمونه.همونی که ميگفت وابسته نباش تا بشیم عین قدیماهمونی که هر ثانیه ی عمرم کنارم بود        
سپیده همش یازده سال و دو ماهو  دوازده روزش بود که فهمید پدر ومادرش دارن از هم جدا میشن شبها به هر بهانه ایی بود خودش رو به اتاق پدر و مادرش میرسوند فهمیده بود چند وقتیه مامان و بابا در اتاق رو قفل نمیکنن.خیلی وقت ها با هم جر وبحث میکردن و دوست نداشتن توی یه اتاق باشن. مامان بهش گفته بود هنوز بابا رو دوست داره اما دیگه نمیتونه باهاش زندگی کنه و به خاطر اينکه بابا و سپیده رو دوست داره میخواد از زندگیشون بره .بابا ميگفت مامان رو دوست داره و به خاط
همه رفتند کسی دور و برم نیستچنین بیکس شدن در باورم نیستنگار من رفتی تو از کنار منوای از من و اين دل بیقرار منرحمی کن ای خدا به روزگار مندل ناگرونم که ز یادت برمنمیره اين غصه دیگه از سرمیادم بمون ای مهربونیه وقت نشی نامهربونهمه رفتند کسی با ما نموندشکسی خط دل ما را نخوندشهمه رفتند ولی اين دل ماراهمون که فکر نمیکردیم سوزوندششبا که تنها توی راهيمحو نگاه اون ستاره هائییادت باشه که یارتیه گوشه ای نشسته تو تنهائیحرفات همش حرف از دوستت دارم بودچش
دیشب به اين فکر میکردم هرچیزیو تو گوشیم دارم پاک کنم یوقت مردم کسی نخونه
خلاصه یادداشت ها و دیلیت اکانت واتسو و پاک کردن یه سری پیامای تل
میتونه امشب آخرین نوشته من باشه! نه؟ کاشکی میشد و . کاش هم نه!
تو جمکران بودم حاج اقا پناهي ميگفت چرا باید ازون دنیا ترسید اصلا؟
تو اگه اخرتت رو خراب نکرده باشی! چرا باید بترسی دخترِ من پسرِ من؟ 
چرا از مرگ فراری هستی
نمیدونه که آره حاجی فکر کردی الکی میترسم؟ اون دنیام نابودِ اين دنیامم که نابود شده!
من چطور
چهارشنبه شب ننه مرد.  پنجشنبه مرخصی گرفتم و امدم.  پس فردا باید بروم. مرا می دیدند گریه میکردند و ميگفتند دیگه ننه ای نیست که با موتور بروی دنبالش و اين طرف آن طرف ببریش. همیشه ميگفت خجالت میکشم هرساعت از داوود میخوام اين طرف آن طرف مرا ببرد.  همیشه خودش را نفرین می کرد بابت اينکه از نظر خودش به من خیلی زحمت داده است. همیشه مهربان بود.  همیشه بخشنده بود.  هرچه داشت بین مردم تقسیم می کرد.  همیشه پولهایش را به اين و آن می داد.  شو
امروزكتاب نتونستم بخونم صبح حالم بد شد بعدشم سعی كردم بخوابم عصریم نشستم هيولا دیدم:)دوسدارم انتقاداشو با نمكه!الان بیشتر از هرچیزی نیاز به خنده و سرگرمی دارم!یكی ازدوستام كه از اول مخالف اين قضیه ما بود ميگفت یكتا بهت گفتم لقمه بزرگتر از دهنشی ادم وقتی لقمه بزرگتر برمیداره واسه اينكه اندازه دهنش بشی خردت میكنه كوچیكت میكنه تحقیرت میكنه!اهای كسایی كه دارین پست منو میخونین خودتون و دوست داشته باشین حاضرنشین واسه هركی هركاری كنین وقتی مغای
امشب یه چیزی اومد توی ذهنم و خیلی هم خندیدم هم خوشحال شدم.
پارسال و پیارسال همیشه وقتی برف شدید میومد و با هم خونه ای و دوستام میرفتم بیرون
به اين فکر میکردم که اگه جدی پول شو (ک، گرگ زاده) پای قولها و حرفایی که خودش زده بود و خودش قولش رو داده بود میموند
من میتونستم الان یه دوست خوب داشته باشم و توی اين برف و سردی اگه حتی دو ماه یه بار یه ساعت میدیدمش و باهاش گپ میزدم چقدر حس خوبی میداشت. چون اينو بارها بهم گفته بود که من برعکس همه دخترام و خیلی خ
♪♫♪هزار و یک قسم به پام میخورد ميگفت بمون برامميگفت که تا روز ابد نذار کسی بیاد به جامنذار کسی بیاد به جامهزار و یک قسم به پاش بخور که چی تنهاش نذارحالا طرف بهت بگه کدوم قول و کدوم قرارکدوم قول و کدوم قرارحماقت منو ببین که به کی دل داده بودمخدای من دیدی براش یه شوخی ساده بودمگفتم اينو توهمه که از نبودن تو میزنمتهش دیدم که اونی که میبازه اين بازی و منم♪♫♪یادت بیار حرفایی که چه راحت زدی تو زیرشمنو کشید به مات عشق با ظاهر سر به زیرشداری پُلا
همسرم خصوصیات اخلاقی که داشت اطرافیان می‌گفتند قیافه‌اش شبیه شهداست می‌گفت اگر من شهيد نشوم اينطور که همه می‌گویند آبروم میرود محمد شخصیت آرام،صبور وباحوصله ای داشت همه ی خوبی هارا با هم داشت و درعین حال که فوق العاده مومن بود ،خیلی به روز بود آدمی نبود که در مسئله مذهبی تند باشد همیشه آرامش داشت هيچگاه درکاری اجبار نداشت ۱۵سال که با او زندگی کردم صدای بلند همسرم را نشنیدم عشقی که او به شهادت داشت مانع میشد بگویم ماراتنها نگذار،اما انت
سلام دوستان :)
طاعات و عبادات شما قبول باشه ان شاءالله
گفتیم یه سری بزنیم اينجا تا اين قدح رو بیشتر از اين گرد و خاک نگیره
چن روز پیش یه مهمان اصفهانی داشتیم تو محل کارمون ، یه آقای محترمی که با لهجه شیرین دیار زاينده رود برامون صحبت میکرد .
ميگفت بچه که بودم یادمه یه خونه ی قدیمی و بزرگ داشتیم که انباری تاریک و ترسناک داشت .
هر وقت ما بچه ها بازیگوشی میکردیم ، مادرم اون انبار رو نشونمون میداد و ميگفت اگه شلوغ کنین به اون یک سر دو گوش که تو انباری
عاقا دیروز تو سالن پذیراییمون داشتم درس میخوندم ( اسمش سالن پذیراییه وگرنه ما همه کار اونجا انجام میدیم ) ساعت هشت ونیم پدر تلویزیون روشن کرد وچون گوشاش مشکل داره صدارو تا ته زیاد کرد از یه طرف حوصله نداشتم برم توی  اتاقم چون باید تمیزش میکردم تا بتونم جایی واسه درس خوندن پیدا کنم از یه طرفم با صدایه تلویزیون نمی تونستم بفهمم تویه کتابم چی نوشته. از اخرم اون دلم که ميگفت " اتاق "بر اون یکی دیگه پیروز شدو با حالی زار مجبور شدم اتاقمو تمیز ک
بعضیا رو مطمئن نبودم اگه درست نبود بگید اصلاحش
کنم
38) ۱
39) ۴
40) 4 یه دوستی ميگفت گزینه 2 درسته ولی گزینه 2 زمانی
درسته که می‏گفت تولید ناخالص ملی اسمی
41) ۳
42) 4
43) 2
44) 3
45) 1
46) 2
47) 4
48) 4
49) 1
راست ميگفت
ما ادما یه جورایی از همه چی اشباع شدیم و توهم میزنیم
اينکه صبح تا شب پا گوشیم و فکر میکنیم داریم با اين مطالعات پای گوشیمون سرانه مطالعه رو بالا میبریم ( یکی حرف خوبی زد ميگفت رمان خوندن سرانه مطالعه رو بالا نمیبره که داریم ادما رو به زور رمان خون میکنیم دیگه چه برسه به . ) البته با اين حرفش خیلی موافق نیستم چون بالاخره رمان داریم تا رمان ! نظره !
اينکه از بچگی توی یه محیط نسبتا مذهبی بزرگ شدیم و همه چی رو تکرار مکررات میدونیم ولی هيچ
امشب یهو یاد دراز خنگ افتادم
بزرگوار آدم خیلی رکی بود
یادمه یه بار برگشت گفت پسر دایی ش میخواد خواننده شه
و دو سه تا اهنگ خوب ضبط کرده (بچه پولدارن)
و فرستاده بوده برای دراز که نظرش رو بدونه
دراز سه تاش رو گوش میکنه
و فوری فیدبک میده که از هر اهنگی حدود یه دقیقه شو گوش دادم
خیلی کس شر بود!
اينو دقیقا بهش گفته بود
پسره حدود 27 سالش بوده میره کلی افسرده میشه
اهنگاشو برام فرستاد
گفت تو رو خدا گوش بده ببین کس شر نیست!؟!
خیلییییییی خندیدم
راست ميگفت ول
امیدوارم دختره از من بدتر بچزوندش
جوری که خودشو لعنت کنه از پیدا کردن اين یکی
آره اصلا رو دمم مونده
امیدوارم از سر همین اينستا و تلگرام و عکس و کامنت بهش گیر بده و نذاره آب خوش از گلوش بره پایین
تا بفهمه که من چه در و گوهری بودم 
که اينقدر بهم تهمت می‌زد و
ازم بد ميگفت.
داشت تعریف میکرد ميگفت :
وقتی بردنش بازجویی و برگه اعتراف رو گذاشتن جلوش همه ی همه چیز رو نوشته بوده بعد که ازش پرسیدن خب چرا اين کارو رو کردی گفته چون بالای برگهه نوشته بوده "الصدق فی النجاه " .
+ خب ادم عاشق اين همه انسانیت نشه ؟
+ بحث از اينجا شروع شد که گفت یکی از ادوار پیام داده بوده حیف اين همه انرژی که ما واسه اينا گذاشته بودیم بعد اونم در جوابش گفته بوده نه من اصلا پشیمون نیستم چون هدفم فرق داره ! 
+ اينکه یه ادم منطق داشته باشه و بتونه حرف
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Stacey تبیان پیشوا دستگاه بسته بندي و ميوه خشک کن زندگی ائمه معصومین Josh منتظران واقعی امام زمان (عج) فروش ردياب مدافعان انسانیت فایرفایل