ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

برو،اگه بهت خوش نگذشت؛من که نمردم

کشاورزی صبور و طنازدر یکی از روستاهای کشور
زندگی می کرد. به دلیل عائله زیاد در چنبره فقر گرفتار بود و علیرغم تلاش و کوشش
فراوان قادر به رهایی از تله فقر نبود. طوری که فقر مهمان همیشگی او و او نیز
میزبان دایمی فقر گشته بود و گویی همزاد یکدیگرشده بودند.
بعد از گذشت سالیان
متمادی و نمایان شدن سفیدی در ریش و موی سرکشاورز، روزی کشاورز فقیر از روی طنز رو
به فقر کرد و گفت:
ای مهمان همیشگی!!! ای همنشین دایمی!!! یه روز ،آن هم فقط یه
روز نه بیشتر، برو خانه
امروز با معجزه بیدار شدم. مثه همیشه نبود. این دفعه بابت بیدار شدنم و اینکه چرا تو خواب نمردم دیگه به خدا غر نزدم. ب این وجود که شبش چقدر غمناک و سنگین گذشت.
خدایا شکرت بخاطر دو نفر تو زندگیم. یکی تو اون یکی مامانم. اگه مامانم نبود. بیخیال! حتی نمیشه نبودشو تصور کرد. میدونی دنیا هم نبود اون موقع
خوبیم! شبکه خبر و استانی داره میگه آروم باشین. مامان خوراکیای قابل حمل رو گذاشته دم دست که اگر شرایط اضطراری شد؛ برداریم بریم پشت بوم! آب هنوز وارد خونه‌مون نشده. جات خالی داشتیم حرف میزدیم سیل بهتره یا زله. همینطور داره تجربه‌هامون متنوع‌تر میشه جانم! من کلی خاطره دارم برای بچه‌هامون تعریف کنم!
رجب هم داره نرم نرمک جاشو میده به شعبان، حواست هست؟
من روزه‌هامو گرفتم. دعاهامو کردم. دخیل‌ نگاهمو اما نگه داشتم برای چشمهات و.
اگر اینقدر نشد
این دو کلمه توضیحی لازم نداره انصافا 
دیدمش و دلم نلرزید 
همزمان یه آه کشیدم و دقت که کردم دیدم ته دلم یه چیزی غمگین شد 
تالار میلاد شبی که خوش نگذشت 
شب عروسی 
دروغ نشه رقصیدن با دوستام خوب بود اون وسط 
فقط رقصیدن با دوستام
امروز در اتوبوس برای اولین بار مطمئن شدم بنا نیست هیچ اتفاق خوبی بیفتد. و بنا نیست همه‌چیز بهتر شود. بنا نیست هیچ‌چیز بهتر شود. اتفاق خطرناکی بود. از سرم نگذشت. من مُردم و یک چیزِ مهم را فهمیدم و آن، این بود که، من باید در این بدترین وضعیت تا انتهای عمرم زندگی کنم.
نمردم و توی دانشگاه هم معدل الف شدم :) لیلا همیشه الفِ فقط قدر خودشو نمیدونه بزنم تو سرش :/ 
حس میکنم خیلی سر فارغ التحصیلی سوتی دادیم و مسئول آموزش هم راهنمایی نمیکنه ! امروز رفتیم و فقط لیست نمرات رو درآورد بده امور فارغ التحصیلان :/ برگه ی امضا ها رو نداد بهمون ما هم عینهو بز نپرسیدیم خب امضا ها چی میشه. 
موند برای ده روز دیگه لامصب!
حقیقتا پدرم در اومد این 10 روز اردو :)) شونه‌هام بدتر از همیشه تلق تولوق می‌کنن، شب‌ها کم خوابیدم و درد کشیدم؛ ولی انصافا کم خوش نگذشت؛ یعنی فراتر از خوش گذشتن بود خداییش خیلی جاها! و اعتراف می‌کنم اگه قرار باشه یه روز دلم تنگ شه برای روزای کنکورم، این روزای اردوی عید اونا خواهند بود.
چرا این مرد گاهی نو بهترین حالت خودشونن.اینشبا کلی مهربون شده.مهربون هست ولی گاهی بدجنس میشه.یعنی با خونواده من اکثرا بدجنی؟چرا؟اونا که اینو خیلی دوست دارن؟خدا کنه همیشه خوب بمونهامشب خونه ی اونا بودیم.بد نگذشت.شیطنتم کردیم با همسر جان خندیدیماخدا کنه این شبا و روزا همه دلشون ششششششششششششااااااااااااادددددددددددد باشه
این چَند روز
که منتظرت بودم
به اندازۀ چند ماه یاچند سال نگذشت
به اندازۀ همین چند روزگذشت
اما 
فهمیدم
ماه یعنی چی
روز یعنی چی
لحظه یعنی چی
این چندروزگذشت 
و فهمیدم
گذشتن، زمان، انتظار یعنی چی
کلی منتظرت  بودم یه تماس بگیری درست همون لحظه که زنگ زده بودی گوشیم انتن نداشته و. کلی غصه خوردم
قبل از اینکه از پرنده ی کوچک روی قلبم حرفی گفته باشد هم پرنده آنجا نشسته بود و چنگ انداخته بود به پوست نازک دلم. چنگ انداختنش اما از دشمنی نبود. می ترسید. اشکال غریب توی فنجان راز من را می دانستند. به "سنگ سفید جاودانه" فکر کرده بودم و دلم خواسته بود  برای یک بار هم که شده جزئی از کل باشم. پرنده توی دلم خوانده بود: "چه ساده دل بودی.". یاد جنگجو افتاده بودم. "تو من را دوست داری، اما من غمگینم".
ببینم میتونم پیداش کنم؟اون به مثابه ی التیام رو؟میخوام با همه وجودم آمیخته بشه.خودت کمکم کن، برای بیشتر عاشق شدن.دیگهنه حوصله ی ادبیات هستنه حوصله ی فلسفهنه حوصله ی هنرنه حوصله ی عشقفقط کمکم کن اون _ چشمه ی آب حیات_ رو پیداکنم.کمکم کن و بهم این امید رو بده که اون میتونه مغزم رو از تو جمجمه ام برداره و توی تمام سول ها و جایروس هاش آب بریزه و شستشوش بده.بهم این امید رو بده که میفهمم یه روز. تو رو. و اون رو.دارم میگردمگاهی با گریهگاهی با شوقگاهی
سلام 
امیدوارم حال دل و جسمت عالی باشه
بیست و چهار سالگیت رو میتونم بگم تقریبا خوب نگذشت.سختی زیاد داشت واست ؛زیاد غم داشتی .
از ته دلم دوست دارم بیستو پنچ سالگیت هیچ غمی رو حس نکنی .هیچ عزیزی رو از دست ندی ب تمام خواسته هات برسی
هر اونچه لایقت هست نصیبت بشه .
واست اروزی بهترین ها رو دارم چون بهترینی ♥♥♥♥
میدونم اینجا رو نمیخونی اما روزی ک خوندی اینو یادت باشه ک هیچ وقت اولین ها فراموش نمیشن .
بعد من زانوانم بغل گرفته بودم، سرم را کج، به قله‌ی در آغوش گرفته ام تکیه داده بودم و نگاه میکردم. در دنیایی که ساخته بودم نه انقدر دور و نه انقدر محو بود. منتظر ماندم. نگاه کردم. گوش دادم. حرف زدم و تمام شد. یا شاید هم نشد. ساعت ها گذشت و نگذشت. فرصت ما محدود است. نمیتوانم راه بیوفتم. همه چیز از هم میپاشد. خاصیتش همین است. رمزگشایی این نوشته باشد برای وقتی دیگر. شاید.
کلا تجربه ضایع شدن توسط استاد اون هم توی کلاس مختلط با لحن تلخ استاد اصلا تجربه جذابی نیست که خداروشکر نمردم و تجربه اش کردم(!) راستش از ترم یک یه خانمی بود که اصولا خیییلی سوال میپرسید بعضا هم سوال هاش سوال های خوبی نبود خلاصه همواره راجع بهش بد فکر میکردم حتی یه مدت فکر میکردم داره خودنمایی میکنه! خلاصه زبانزد بود این خانم دیگه حتی امثال من که قصد کرده بودم هیچ خانمی رو نشناسم اولین مورد عهد شکنی م همین خانم بود بعضا هم بد ضایع میشد این خانم،
اومدم خونه،گرفتم خوابیدم :|10 دقیقه نگذشت که با یه لگد محکم از خواب پریدم و خلاصه چیزی نمونده بود که دور از جونتون با چشمای باز می بینم دختر خالم رو به رومه و مارو مورد عنایت اذیت کردن قرار میده:|این کی شوهر میکنه از دستش خلاص شیم،والا:/
این مدت لکنت زبون پیدا کردم،دارم جمله میگم و کلمات رو فراموش میکنم اونقدر که بعضی وقتا می ترسم رو سر یگان حرف بزنم،به خصوص وقتی که عصبی میشم:|به شدت هم واسه آموزش بی حوصله شدم و حال ندارم با سرباز کل کل کنم مث
آخ که چقدر این شعر راست می گوید 
بهار بی نقص و کامل و زیبا و رویایی، خود عشق است. من که عاشقانه دوستش دارم همه چیزش را از رنگ آسمان گرفته تا باران های بی گاه تا شکوفه زدن ها و سبزی سبزها 
پاییز اما انگار انسانی تر است تلخ و شیرین را کنار هم دارد. برگ های زیبایش، زرد شده اند که رنگی اند هوایش گرفته است که می بارد خنکی بادهایش بیشتر از اشتیاق، سردرگمی می آورد شاید برای همین است که دلم می خواهد پنجره را باز کنم و سردم بشود و بعد بروم زیر پتو
آخ که چقدر این شعر راست می گوید 
بهار بی نقص و کامل و زیبا و رویایی، خود عشق است. من که عاشقانه دوستش دارم همه چیزش را از رنگ آسمان گرفته تا باران های بی گاه تا شکوفه زدن ها و سبزی سبزها 
پاییز اما انگار انسانی تر است تلخ و شیرین را کنار هم دارد. برگ های زیبایش، زرد شده اند که رنگی اند هوایش گرفته است که می بارد خنکی بادهایش بیشتر از اشتیاق، سردرگمی می آورد شاید برای همین است که دلم می خواهد پنجره را باز کنم و سردم بشود و بعد بروم زیر پتو
خب دو هفته تموم شد:)
اونجوری که پیش بینی کرده بودم نگذشت، همون اوایل کار فهمیدم که رویکردم اشتباهه. فهمیدم که یک عمر خودم رو در نقش قربانی در نظر می گرفتم و الان هم دارم همون رویه رو تکرار می کنم. در حالی که زندگی محل قربانگاه نیست. زندگی یه بازیه و همه ی ما بازیگراش هستیم. همون اندازه که نفر x میتونه بازی رو در دستش بگیره و استراتژی بچینه، منم میتونم. پس قرار نیست کسی این وسط قربانی بشه. فقط باید قواعد بازی رو بدونی و شروع کنی، then enjoy ;-) 
+ حسن ختام
فردا اولین روز مدرسس و انگار یک مهره ولی یک مهر حداقل شیرینی هایی با خودش دارخ ولی فردا هیچ شیرنی با خودش نداره. دوباره هفت صبح بلند شدنو صف بوفه ایستادن برای صبحونه و کار سر کلاس تئور و خنده سر کلاسای تخصصی. با همه ی اینا باز کار های انجام نشدم اینقدر زیادن که حتی اگه نخوابم هم تموم نمیشن. بیخیال.  امروز رفتیم کرج , باغ گل ایس پک خوردیم پفک خوردیم خسته شدیم برگشتیم خوش نگذشت جز قسمت بخور بخور ینی باغ گلش رو دوست نداشتم هیچی نبود و الک
من در فضا، دنبال انسان هایی شبیه خود هستم.
برای پیدا کردنش دلیل دینی نمیخواهم. من یک گالیله مسیحی هستم. برای تفکراتم پای چوبه دار میروم، یکشنبه ها در ردیف اول کلیسا مینشینم. من دین را ابزار خود میدانم، خود را ابزار دین نمیدانم. نامم محمد است اما میگویند شبیه محمد فکر نمیکنی. من در مغز او نبودم که بدانم به چه چیزی فکر میکرد، همانطور که شما نمیدانید. اما کتاب وحی او را خوانده ام. اگر شما ادعا دارید که همانند او می اندیشید؛ پس چه کتابی که از لب
متن آهنگ من
نباختم علی
ارشدی

Lyrics Music Ali Arshadi Man
Nabakhtam





ترانه و شعر آهنگ من نباختم علی
ارشدی

وقتی
همه ی زندگیت میشه یه دختر

۵
سال عمرمو گذاشتم پاش من میدونم با یکی دیگست میدونم اون دیگه منو نمیخواد

ولی
من الان دلم پر میکشه واسه اینکه یه بار دیگه منو ببینه , یه بار دیگه منو
ببینه

کی
مثله من واسه گریه هات آغوشه دیوونه میشه با گوشیه خاموشت دلواپسه توئه
کی مثله من واسه خنده هات ضعف میره
تب میکنی یه شب اون به جات میمیره دلو
راستش من تو این 24سال همیشه با هرمودی قبل از امتحان استیبل نیستم امشبم که شب امتحانه :)اونم3تا  امتحان  عفونی اصلا پروگنوز خوبی ندارن. اصلا این یک ماهم  بهمون خوش نگذشت زودتر دوست دارم تموم شه گرچه این دم عیدی کلی  کار نکرده دارم چهارشنبه بخش  روان شروع می شه کاش میشد نرفت دکتر بابایی پیگیریم  میکنه برعکس قبل خیلی خوشحال میشم راستی به فکر عوض کردن اتاقم هستم دیگه رسما نیو  لایف  از لوودینگ :)دیگه حاشیه دیگه ای فعل
اون ابلهی که میگفت :‌همه ی زندگی به اون چیزایی نیستن که بخوای بدونی . بعضی وقتا به چیزایین که دوست داری ندونی‌‌ ! حالا بباد جواب بده !! یالا دیگه :) آخه مرد مومن من که تا اون موقع که دوست داشتم خیلی چیزا رو بدونم وضعم اون بود . از اون جاییم که خواستم خیلی چیزارو ندونم شد وضعم این :/ آخه چیارو باید میدونستم و چیارو نباید خب ؟‌:(یه دوستی بهم گفت برو فعلن شاید سه چهار سال دیگه دوباره باهم دوست شدیم . الان فعلن میخوام باهات قهر باشم . منم با کلی گریه و خ
+و من چقدر در بی اینترنتی این پست را در مغزم مرور کردم!+
نیامدم مثل پارسال از روزهایم گزارش بدهم.آمده ام از خودم بگویم.از نقطه ی صفر.از بحران زندگی بعد هجده سالگی.
منی که دیگر قطره های باران را،درز آجر ها را،نمیشمرم.منی که خیره به چشم هاش نشدم،گریه نکردم،با کمیل نمردم و با عهد زنده نشدم.منی که بوی گند رخوت گرفته ام.
هرروز رفیقم را ندیدم،به جای نمازخانه ی مدرسه و خواب خوش در آن،از پله های دانشکده بالا دویدم و به جای دویدن به کتابخانه و قاپیدن هشت
هفت سین نوروز 98 با باران رحمت خداوند، 8 سین شد و سین آخر را نه از سیل خروشان و بی رحمی که خانمان برانداز شد بلکه از سیل مهربانی مردمی از آن خود کرد که غیرتی به شکوه تمام سرزمین زیبای ایرانمان داشت.سالها بود از خشکسالی و کمبود آب در اکثر نقاط سرزمینم، مردم به بالای بلندی رفته و دست به دعا برمی داشتند ولی امسال همه چیز عکس بود و چیزی که شایان تر بود پریشانی مردمی بود که زندگیشان روی آب بود، دست رنج سالها تلاششان، دست رنج جوانیشان.
ولی هنوز هم خدا
من در فضا، دنبال انسان هایی شبیه خود هستم.
برای پیدا کردنش دلیل دینی نمیخواهم. من یک گالیله مسیحی هستم. برای تفکراتم پای چوبه دار میروم، یکشنبه ها در ردیف اول کلیسا مینشینم. من دین را ابزار خود میدانم، خود را ابزار دین نمیدانم. نامم محمد است اما میگویند شبیه محمد فکر نمیکنی. من در مغز او نبودم که بدانم به چه چیزی فکر میکرد، همانطور که شما نمیدانید. اما کتاب وحی او را خوانده ام. اگر شما ادعا دارید که همانند او می اندیشید؛ پس چه کتابی که از لب
دور دوم قسمت سوم دست نوشته های سماوی. و من به طرز عجیبی دارم همه چیو میفهمم و خودم درایو میکنم. مکانیکه یکم و نظریه گروه :/
البته هنوز تقدیم حضیض سیارات که به خاطر غبار دور خورشید به وجود میاد رو نمیتونم ثابت کنم. من با تقدیم فرفره معمولی هم مشکل دارم، با تقدیم محور زمین هم مشکل دارم حتی!! حالا تقدیم حضیض سیاره؟! :///
امروز البته خیلی کم درس خوندم. رفتم دانشکده و کل روز حالت تهوع داشتم. پیتزا خوردیم بعدش نشستیم با بچع ها چند ساعت همش چرت و پرت گفتیم
یار خوش چیزی است؛ زیرا که یار از خیال یار قوّت می‌گیرد و می‌بالد و حیات می‌گیرد. چه عجب می‌آید؟ مجنون را خیال لیلی قوّت می‌داد و غذا می‌شد. جایی که خیالِ معشوقِ مَجازی را این قوّت و تأثیر باشد که یار او را قوّت بخشد، یار حقیقی را چه عجب می‌داری که قوّت‌ها بخشد خیال او در حضور و در غیبت؟ چه جای خیال است؟ آن خود جان حقیقت‌هاست، آن را خیال نگویند.
.
.
شما را اگر این سخن مکرّر می‌نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده‌اید. پس لازم شد ما
از دلم جهاد میخواهد(1) یک ماهی نگذشت که به اردوی پزشکی دوم رفتمشب کنار بچه ها، کارهای تدارکات رو انجام میدادیم  و صبح با گروه درمانی به مناطق می رفتیم 
برای ویزیت بیمارنقطه مشترک این جهاد هم مثل قبل کم خوابی بود ، 3- 4 ساعت در شب 
10 روزی بود که در منطقه بودیم ، منطقه محروم در 100 کیلو متری شهر لردگان
از توابع استان چهارمحال و بختیاری
ادامه مطلب
این روزها دارم می جنگم. این روزها روش راحت پیشرفت و کسب درآمد رو گذاشتم کنار و دارم تو آرمان هام غرق می شم. سر جلسه کاری، به این درک رسیدم که اولویت اول ما چیه ولی ما در واقع چی رو انتخاب می کنیم!اونجا بود در برابر مصطفی خجالت کشیدم. خجالت کشیدم. که من چیا رو دارم می ذارم کنار و اسم آرمانگرایی رو ی خودم می ذارم و مصطفی از چیا گذشت و رفت ته جنوب لبنان و.به مدیر گفتم یه روزی می خواستم یه جایگاهی مثل میرزاخانی داشته باشم. مدیر گفت مریم از بچه های
ژانر: درام، جنایی | امتیاز: 9.2 از 10
فیلمی داستانی جنایی برنده ی جایزه اسکار به کارگردانی فرانسیس فورد کاپولا، محصول سال 1972 کمپانی آمریکایی پارامونت است که بر اساس رمانی به همین نام از ماریو پوزو که در سال 1969 نوشته شده، ساخته شده‌است. فیلمنامه ی این اثر حاصل همکاری مشترک فرانسیس فورد کاپولا و ماریو پوزو است. ماجرای فیلم بین سال‌های 1945 تا 1955 اتفاق می‌افتد و داستان فیلم درباره خانواده مافیایی کورلئونه می‌باشد. در فیلم ستارگانی همچون م
کانال تلگرامی موسوم به جانبازان اصلاح طلب دفاع مقدس متنی را به استناد سخنان سعید حجاریان و اکبر ناطق نوری منتشر کرده مبنی بر عدم تأیید اعتبار و سند مسجد جمکران.
تا آن جا که من یادم می آید هر چند سال یکبار این شبهه توسط عده ای در سطح رسانه ها منتشر می شود که حضرت امام جمکران را قبول نداشته است.
در رد این نوع خاطرات، نقل قول های دیگری نیز از اعتقاد امام رحمت الله به این مسجد توسط یاران ایشان بارها منتشر شده که یک تحقیق ساده در اینترنت مسأله را حل
چند روزی از ماه رمضان را با کتاب زیبا و دلچسب عارفانه، خاطرات شهید عارف نوزده ساله، شهید احمدعلی نیّری گذراندم و خیلی خیلی خوب بود؛ آنقدر که حیفم آمد چندتا نسخه دیگر نخرم و به رفقایم هدیه ندهم. 
به محمدحسن هدیه دادم و نوشتم: محمدحسن عزیز! خدا را شکر می کنم که نمردم و مرا با این شهید عزیز و عارف و بزرگوار و فوق العاده جذاب آشنا کرد. 
چه لحظات شیرین و لذتبخشی را در روزهای مطالعه این کتاب گذرانم و چقدر حرکت به سوی خدا با انس با شهدا آسانتر می شود! ی
کانال تلگرامی موسوم به جانبازان اصلاح طلب دفاع مقدس متنی را به استناد سخنان سعید حجاریان و اکبر ناطق نوری منتشر کرده مبنی بر عدم تأیید اعتبار و سند مسجد جمکران.
تا آن جا که من یادم می آید هر چند سال یکبار این شبهه توسط عده ای در سطح رسانه ها منتشر می شود که حضرت امام جمکران را قبول نداشته است.
در رد این نوع خاطرات، نقل قول های دیگری نیز از اعتقاد امام رحمت الله به این مسجد توسط یاران ایشان بارها منتشر شده که یک تحقیق ساده در اینترنت مسأله را حل
از یک زمانی به بعد دیگر حتی خوابیدن هم راه نجاتم نبود. قبل تر ها، وقتی خیلی جوان تر بودم؛ خواب برایم مثل راه نجات بود. می خوابیدم و وقتی بلند می شدم همه چیز آسان تر شده بود. خوابیدن و خوردن و حرف زدن از آن اتفاق می توانست از هر ورطه ای نجاتم دهد. برای من که زندگی سخت بود. هنوز هم هست اما من دیگر آن آدم سخت گیر قبل نیستم. آن آدمی که از هر اتفاقی برای خودش سیاهچاله درست می کرد. هرچه سنم بیشتر می شود حیرت و قدر دانی ام نسبت به زندگی و جزئیاتش بیشتر می شو
روزی بود از روز های خدا، روزی در فصل جان بخشیدن طبیعت در فصل بهار جانان ، هوا و زیبایی محض بهار و دشتهایش ، مارا ناخودآگاه به سمت خود میکشید ، با عده ای از دوستانمان به سمت دشتی زیباروی به راه افتادیم و دشتی همواره زیبا تر یافتیم و چون گرسنگی امانمان نمیداد ، چندی از رسیدن نگذشت که بساط سفره را بر پارچه ای چهارخانه که رو علف های سبز زمین بود، پهن کردیم، و غذاهای خوش رنگ و خوش عطر خود را بر روی آن گذاشته و شروع به خوردن آن کردیم ، آن چنان بوی غذا،
ازبدوتولدسخن گفتن راآغازنمود.اوعشق راازمادرش که پاک ومنزه بودآموخته بود.اوچگونه مردگان رازنده میکرد؟زمانی که پابرزمین نهادهمه چیزرامیآموخت ازطب پزشکی گرفته تاغیره اوبافنون خاصی سعی دراحیای قلب هایی کرده بودکه ازتوحیدگرچیزی نمیفهمیدندازاحساس عشق ومحبت بیزاری نمیجستند.دختران زیاددراثرخستگی وتصادف باافرادخاصی که کارشان بیگاری کشیدن بوددفن میشدندگاهی اوقات زنده به گورمیشدند.اوآنهاراازگوربیرون میآوردسینه آنهارامیمالیدونفس دهان ب
دانلود مداحی جواد مقدم نجوای رو لبم تویی
شب 20 ماه رمضان 98هیئت بین الحرمین طهرانمداحی واحد جدید فراق امام زمان
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحینجوای رو لبم تویی مقصد و مطلبم توییرویایی که هنوز میاد تو خواب هر شبم توییبیا فدای تو بشم منم برای تو بشممثل حبیب و حر منم قربونی پای تو شماین جمعه های بدون تو که تموم میشه عزیزمبگو که تا کِی از دوری تو بیام و اشک بریزممولا اباصالح بیا مولا اباصالح بیامتن مداحی نجوای رو لبم تویی جواد مقدم
#filesell_pps_div1{margin:5px auto;padding:5px;min-width:300px;max-width:500px;border:1px solid #a9a9a9 !important;background-color:#ffffff !important;color:#000000 !important;font-family:tahoma !important;font-size:13px !important;line-height:140% !important;border-radius:5px;}


دانلود تحقیق کارآفرینی به چه معناست

نام فایل : کارآفرینی به چه معناست؟ 68 ص فرمت : .doc تعداد صفحه/اسلاید : 63 حجم : 41 مگابایت پیشگفتار در اواسط قرن بیستم بود كه انسان‌ها و جوامع بشری شاهد رنسانس دیگری بودند كه تغییرات اساسی و شگرفی را در نحوه زندگی و رفتار بشر به وجود آورد.
چیزهایی هست که میدونیم.دیگه تکرار نمیکنم.راه حل چیه.به جای این که اصرار داشته باشیم بر روند زندگی قبلی خودمون رو بیاریم به سبک زندگی جدید.باید هم سن من باشید تا بفهمید زندگی در شرایط جنگی چیه.یادمه زمان جنگ که دختر نوجوانی بودم.حدود ۱۴ سال.از بس هی قصه کمبود قند و شکر رو میگفتن به کل بوسیدم گذاشتم کنار.چند سال قند و چایی نمیخوردم.البته کوپن سهم پدر میشد که چای خور قهاری بود.ولی نمردم.شاخ و دم هم در نیاوردم.وقتی شرایط مملکت به این صورت هست باید
سلام امروز ۱۳ ماه شهریور هست.سری قبلی ک بحثمون شد من بهت گفتم این رابطه رو نمیخوام چون اگر اعتماد نباشه بی فایدس.و تو گفتی اگر الان هستم بخاطر اعتمادمه.یعنب الان ک نیستی از بی اعتمادیته.
نمیدونم چطور شد و چی شد فقط میدونم ک چهارشنبه داشتیم قسمت ۱۴ شهرزاد فصل ۳ رو میدیدیم. ولی بحثمون شد دلخور شدیم انگار از هم.پنجشنبه ب ابراهیم اس دادم راجب اون مساله ک ببینم با سحر ب کجا رسیدن ک گفت میخوایم بیایم همدان.بخاطر همین رفتیم سیمین من بهت پی ام دادم ک م
دو شب پیش زنگ زد و حال و احوال و پرسید کسی پیشته گفتم آره 
گفت تنها بودی زنگ بزن.
میشه گفت تا حالا نشنیده بودم همچین جمله ای ازش.
عجیب بود برام ولی دیگه فرق کردم و سریع هل نمیکنم که بگو بگو بگو 
گفت باشه و خدافظ 
دیروز زنگ نزد 
خوبی؟سارا زنگ نزد؟
این اولین بار بود بدون گفتن "دختره" میپرسه.
این فرهنگ اون منطقه است خیلی کم از اسامی استفاده میکنن خیلی 
همیشه از حاشیه به اصل میرسن توو اسم 
اون دختره 
پسره 
برادره فلانی 
خاهره فللانی 
رشتیه 
قزوینیه
بدون عشق دلسردم، کمی آقا نگاهم کنسرا پا غصه و دردم، کمی آقا نگاهم کن
درختی بی ثمر هستم، برایت دردسر هستمخزانم. شاخه ای زردم، کمی آقا نگاهم کن
نشستم با دو چشم تر، خجالت می کشم دیگرازین طرزِ عملکردم، کمی آقا نگاهم کن
نکن قلب گدا را خون، نگو سائل برو بیرونفقیرم. از همه طردم، کمی آقا نگاهم کن
ندارم بیم رسوایی، به امید تماشاییدم میخانه می گردم، کمی آقا نگاهم کن
برای وصل جنت نه، وُفور ناز و نعمت نهبه عشقت نوکری کردم، کمی آقا نگاهم کن
ز هجرانت نمر
یادته توی خوابگاه اذیتم میکردن؟ بلد نبودم خودم نباشم و خودم بودنم بقیه رو آزار می داد و اونا هم منو آزار میدادن. اونقدر که جز شما هیشکی برام نموند. یادته وسط حرف زدن باهات تپق میزدم؟یادته منو بردی مشهد؟ با فاطی رفتیم حرم. اون آقاهه با پای یادته؟ یادته رعد و برق زد توی پشت بوم خوابگاه و من فهمیدم منو می بری خونه ات؟ منم یادمه. همش یادمه. خیلی چیزا هم یادمه که دلم میخواست نبودن.خیلی بی راهه ها رفتم. خیلی وقتا گم شدم. اومدی وسط شلوغی ها و تاری
همه میگفتند اولی که در بیاد دومی هم پشت سرش در میاد ولی داره نزدیک دو ماه میشه و همچنان آینه با یک دندون داره دلبری میکنه . پنجشنبه بلاخره بردیمش آتلیه و ازش کلی عکس گرفتیم.آخر هفته به مهمونی گذشت . راستش زیاد خوش نگذشت . حداقل دو ساعت آخر خوش نگذشت.مجبور شدم پوشک آینه رو عوض کنم که متاسفانه صاحب خونه کمی حساس بودند. اول گفت با دستمال مرطوب پاک کن گفتم آینه عادت داره بشورمش . گفت من خوشم نمیاد شاید تمییز نشوری و خونه ام نجس بشه خودم بشورم . گفتم ب
از پنجمین امام نور نقل شده است که در مورد شیوه ی پارسایانه و سیره ی امیر مومنان آورده اند که:
آن
حضرت روزی به بازار آمد و در حالی که خدمتگزارش به همراه او بود در برابر
مغازه ی یک پیراهن فروش ایستاد و فرمود:هان ای بنده ی خدا!دو عدد پیراهن
برای ما بیاور!فروشنده خوش آمد گفت و دو پیراهن آورد و گفت:بفرمایید ای
امیر مومنان!
هنگامی که برای امیر روشن شد که او را می شناسد
خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت و در برابر فروشنده و مغازه ی دیگری
ایستاد و دو پ
مختصری از زندگانى‌ حضرت‌ على‌ ( ع‌ )



حضرت‌على‌ ( ع‌ ) نخستین‌ فرزند خانواده‌ هاشمى‌ است‌
که‌ پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم‌اند . پدرش‌ ابوطالب‌ فرزند
عبدالمطلب‌ فرزند هاشم‌ بن‌ عبدمناف‌ است‌ و مادر او فاطمه‌ دختر اسد فرزند
هاشم‌ بن‌ عبدمناف‌ مى‌باشد . خاندان‌ هاشمى‌ از لحاخ‌ فضائل‌ اخلاقى‌ و
صفات‌ عالیه‌ انسانى‌ در قبیله‌ قریش‌ و این‌ طایفه‌ در طوایف‌ عرب‌ ،
زبانزد خاص‌ و عام‌ بوده‌است‌ . فتوت‌ ، مروت
رمز و راز‌هایی از یک آیه که به قله قرآن شهرت دارد!
در این مطلب شما را با رمز و راز‌هایی از یک آیه که به قله قرآن مشهور است آشنا می‌کنیم.

 آموزه های آیه 255 سوره بقره 
* آیه
اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ
پیشنهاد حقیرانه رومه اعتماد: باید برای نجات برجام با آل سعود مذاکره کنیم!/ حقارت پذیری اصلاح‌طلبان کی تمام می شود؟!
راهکار این رومه اصلاح طلب برای به اصطلاح نجات برجام، همان خواسته ترامپ و بولتون و پمپئو و نتانیاهو است.
 
گروه ی_رجانیوز: پیکر بی جان برجام بر روی دستان باقی مانده است، ولی اصلاحطلبان و حامیان دولت نمی توانند از آن دل بکنند و گواهی فوت این توافق را صادر کنند. توافقی که از ابتدا با هدف لغو تحریم ها منعقد ش
مختصری از زندگانى‌ حضرت‌ على‌ ( ع‌ )



حضرت‌على‌ ( ع‌ ) نخستین‌ فرزند خانواده‌ هاشمى‌ است‌
که‌ پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم‌اند . پدرش‌ ابوطالب‌ فرزند
عبدالمطلب‌ فرزند هاشم‌ بن‌ عبدمناف‌ است‌ و مادر او فاطمه‌ دختر اسد فرزند
هاشم‌ بن‌ عبدمناف‌ مى‌باشد . خاندان‌ هاشمى‌ از لحاخ‌ فضائل‌ اخلاقى‌ و
صفات‌ عالیه‌ انسانى‌ در قبیله‌ قریش‌ و این‌ طایفه‌ در طوایف‌ عرب‌ ،
زبانزد خاص‌ و عام‌ بوده‌است‌ . فتوت‌ ، مروت
عملی برای قطع باران :
مرحوم آیت الله ، که نماینده ولی فقیه در استان مازندران بودند ؛ در صبح روز سفر مقام معظم رهبری به مازندران  ، دیدند باران شدیدی شروع به بارش کرد. ایشان نگران حضور مردم برای استقبال از رهبر معظم شدند، کمی خاک تربت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) را به نیت قطع باران به طرف آسمان پرتاب کردند؛ به برکت خاک تربت، باران قطع شد.  بعد از  مراسم استقبال، رهبر معظم بدون اینکه آیت الله حرفی زده باشند فرمودند: برای قطع بار
همیشه ماهِ رمضون حِسِ قشنگی داره ، غذا خوردنت با شکر گزاریه و لِذته
چون اونطور عادت داری بخوری صبح و ناهار و شام و دستت درد نکنه مامان !
ولی الان حواست به اذانه ، اجازه دادنِ که اره بنده من الان میتونی روزتو افطار کنی شوق قشنگی داره:)
منم میدونم اول نماز بخونی و از خدا بابت طاقتی که امروز بهت داده تشکر کنی خیلی خوبِ
اما خداهم میدونه ماها ینی خودمو میگم شکم پرستیم ، میگه نوش جونت بنده جان گوارای وجودت :) اشکال نداره من میدونم تو شکمویی عزیزم:)
سرگ
کاور آلبوم

0


با کلیک بر روی هر قسمت از متن آهنگ مفهوم دریافتی از آن را به اشتراک بگذارید


ورس:رفیق من امشب بد مستمیا زیاد خوردم یا کم جنبم پل تگری زدنو رد کردماصلا نمی دونم که با خودم چند چندم 2
 من دچار سر دردم تب دارم یه جورایی لش کردم پی شکسته بندو این داستانا نباشمن بدجوری از خودم در رفتم 0
 خیلی خوردم ولی هنوز نمردم این الکل هنوز منو نکشتن فراموش کارم ایرادم اینه پیک خالیه جلومو میگم هنوز نخوردم 0
 پریز پیک بعدو علی نسخ توئه دم ساقی
دعای آهو!مرحوم حجّةالحق، حضرت استاد اسدالله داستانی بنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ در کتاب «همیان بِنیسی یا تاریخ گویای گذشته» نوشته‌اند:سبُکتَکین، پدر سلطان محمود غزنوی، صیّادی بود که از مال دنیا چیزی نداشت؛ جز یک اسب و وسایل شکار.     روزی بچه‌آهویی را شکار کرد و آن را به ترک اسبش بست.     در راهِ برگشت دید که مادر آن بچه‌آهو پشت‌سر او می‌آید و به فرزندش نگاه می‌کند و نمی‌تواند از او جدا شود.  
1. اولین بار که رفتم کتابخونه ملی بهار 95 برای پایان‌نامه‌ام بودش. همین که پشت میز نشستم گفتم اینجا یکی از اون جاهاییه که نمی‌ذاره من به پایانِ خودم برسم. الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم جهل می‌تونه یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های انسان باشه، که اگه نبود علم هم بی‌معنی می‌شد. و چه روزهای سختی که من به یه شاخۀ جهلم پناه بردم تا درد یه شاخۀ دیگه رو فراموش کنم.
2. حدوداً دو ماه پیش کتاب سواد روایت نوشتۀ اچ. پورتر ابوت رو خریدم؛ این کتاب رو نشر اطراف
زندگینامه‌ی مرحوم حجّةالحق، حضرت استاد اسدالله داستانی بِنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ به قلم ایشان، قسمت 19: دیگر صبح، نزدیک می‌شد. صداى قوقولوقوى خروس‌هاى دِهِمان، از همه‌ی خانه‌ها به گوش می‌رسید.     مادرم می‌گفت: «این حیوان‌ها چقدر وقت‌شناسند! درست چند لحظه قبل از اذان صبح، بانگ قوقولوقوى خودشان را سرمی‌دهند و می‌خواهند با صداى زیبا و دل‌انگیز خودشان، مردم را براى خواندن نماز صبح، از خواب بی
+ همه جون و دست و بالمو پشه نیش زده. شبایی که میرم پیش نوترون خونشون خیلی پشه داره و تا صبح پاره میشیم.+ پست واگذاری فرزندو دادم به یکی از پیجای واگذاری، ولی کسی بچه انقدریو نمیگیره به احتمال زیاد.+ کلی کار دارم این چند روزه. قرار بوده فردا یه امتحان بدیم که واسه خودمون کنسلش کردیم و میترسم صبح برم استاد بگه بشینید امتحان بدید:))))باید واسه یه درس ارائه از خودم آماده کنم، واسه دو درس وویس بگیرم و تحلیل کنم و آزمون بگیرم به روش های متفاوت و واسه یه
زندگی انسانهابیشتردر خطا و ندانستنی هامی گذردوهمیشه دنبال مقصر می گردند .
من یکی  ازاونها بودم قطره ای از آب  رودخانه ای که گل آلؤد بود.،.ودنبا ل چشمه ای روشن می گشت که قاطی آب های روشن شودولی ترس از آن داشت که روشنای آب ها ظاهرا باشه  با یک حرکت گل آلود شود .ولی  نمیدانست که عمق بعضیهارود ها پر از سنگ هست  و .ایکاش زمان به عقب میگشت .اینقد بی پولی ‌عذاب زجر بی احترامی دنبال روزنه بودم بیشتر پول دوستداشتم تازندگی باعشق یا لوندگری,,,,هرگ
زندگی انسانهابیشتردر خطا و ندانستنی هامی گذردوهمیشه دنبال مقصر می گردند .
من یکی  ازاونها بودم قطره ای از آب  رودخانه ای که گل آلؤد بود.
ودنبا ل چشمه ای روشن می گشت که قاطی آب های روشن شودولی ترس از آن داشت که روشنای آب ها ظاهرا باشه  با یک حرکت گل آلود شود.
ولی  نمیدانست که عمق بعضیهارود ها پر از سنگ هست و. ایکاش زمان به عقب میگشت. اینقد بی پولی ‌عذاب زجر بی احترامی دنبال روزنه بودم بیشتر پول دوستداشتم تازندگی باعشق یا لوندگری
هرگز به پ
بسم الله الرّحمن الرّحیم‼️شما در #پیاده_روی_اربعین راهن را دیدید؟
صبح بود که از مسجد کوفه راه افتادیم به سوی حرم امیرالمؤمنین علیه السلام، با بیماری که مادرم داشت، تا شب طول کشید تا به حرم برسیم. بین راه چیزی که بیشتر به چشم می آمد، شلوغی جمعیت بود و بنرهای تبلیغی #سید_صادق_شیرازی. صبح بود که مرد عرب، ما را کنار عمود واحد، از ماشینش پیاده کرد، دیشب را مهمانش بودیم، انصافاً که مهمان نوازی کرد . و قدم به قدم رفتیم، عجب شوری، عجب جمعیّتی، ع
نوبت به جمع بندی 97 رسید.
سال 97 سال عجیبی بود. خیلی عجیب شروع شد و اوایلش اتفاقای بدی برام افتاد. اما از شروع تابستون، انگار که بقیه ی سال بخواد از دلم در بیاره، روال خوبی در پیش گرفت.
از اول اولش بخوام بگم،
روز سوم یا چهارم عید بود، که فهمیدم مقاله ام اکسپت اولیه شده و اگه تلاش کنم می تونم چاپش کنم تو ژورنال.
بعد سر یه سری درگیری های مالی و یه سری موضوعات دیگه تو اردیبهشت روزای بدی داشتم
یه اتفاق بدتر هم تو اردیبهشت افتاد. هر چند خدا بهم نشون دا
مهاجرت کرده‌ام به شهرى که پدرم سال‌ها پیش ازش مهاجرت کرد به شهر خودم. اصفهان را، شب‌هاى میدان را، سنگفرش تازهٔ چهارباغ را رها کرده‌ام آمده‌ام به این شهرى که ملغمه‌اى است از تمام روزهاى عاشقى‌ام و سردرگمى‌ها و اشک‌ها و خیابان‌هایى که پیاده طى کرده‌ام. یک ماه اول به یافتن خودم گذشت در زندگى جدید. به اخت شدن باش و سعى در فراموشى آنچه پشت سرم جا گذاشته بودم.حالا؟ دارد به کشف مى‌گذرد. به مثلاً یک چهارشنبه‌اى که که دویدم پى آدم تازه یافت
بعد از یه مدت کوتاه اومدم دوباره بنویسم ،فکر کنم امروز ولنتاین باشه !طبق معمول همیشه ،از وقتی خودشناس شدم و فهمیدم عشق و عاشقی چیه و ولنتاین همه به هم کادو میدن،همیشه تنها بودم و هیچ وقت هیچ کادو و گل و شکلات و خرس و قلب و این چیزا در کار نبود راستش قبلا هم اینچیزا به نظرم مسخره میومد ،تو اون دوران که مدرسه میرفتیم ،تکاپوی دوستام واسه خرید جعبه های قرمز قلب قلبی و که چیز میزای قرمز توش بریزن و بدن به دوست پسراشون ،برام مسخره بود ،ولی الان بر
کاور آلبوم

0


با کلیک بر روی هر قسمت از متن آهنگ مفهوم دریافتی از آن را مشاهده فرمایید


ورس:رفیق من امشب بد مستمیا زیاد خوردم یا کم جنبم پل تگری زدنو رد کردماصلا نمی دونم که با خودم چند چندم 2
 من دچار سر دردم تب دارم یه جورایی لش کردم پی شکسته بندو این داستانا نباشمن بدجوری از خودم در رفتم 0
 خیلی خوردم ولی هنوز نمردم این الکل هنوز منو نکشتن فراموش کارم ایرادم اینه پیک خالیه جلومو میگم هنوز نخوردم 0
 پریز پیک بعدو علی نسخ توئه دم ساقی گر
از اونجایی که عید دیدنی ها را چهارتا درمیون هم نرفتم , پس نقد و انتقادی ندارمباتوجه به باران هایی  که پشت سر گذاشتیم و.میخوام براتون یک خاطره از دوران تحصیل در غربتم بنویسم که من در این خاطره ,بشدت بحران زده شدم , اصا یکوضعیشهر غربتی که من میگم فاصلش تا شهر ما کلا دوساعته ینی از بس من وابسته به خانواده بودم برام اون سمت دنیا بود:))خلاصش داشتم میگفتم  , آقا ما اونروزها یک بوت خریدیم که پاشنه داشت , اصلا من بار اول تو زندگیم بود بوت پاشنه د
از اونجایی که عید دیدنی ها را چهارتا درمیون هم نرفتم , پس نقد و انتقادی ندارمباتوجه به باران هایی  که پشت سر گذاشتیم و.میخوام براتون یک خاطره از دوران تحصیل در غربتم بنویسم که من در این خاطره ,بشدت بحران زده شدم , اصا یکوضعیشهر غربتی که من میگم فاصلش تا شهر ما کلا دوساعته ینی از بس من وابسته به خانواده بودم برام اون سمت دنیا بود:))خلاصش داشتم میگفتم  , آقا ما اونروزها یک بوت خریدیم که پاشنه داشت , اصلا من بار اول تو زندگیم بود بوت پاشنه د
دیروز نوشت :دو روزه پسرم تب داره و بی حوصله است و مدام میخواد که من بغلش کنم برای همین اصلا عیدشهرشوهرم واسم خوب نبود و بهم خوش نگذشت و لحظه شماری میکنم برای برگشتن . sms زدم به دکترش و خداروشکر گفت فردا مطب هست و قراره فردا برگردیم .خیلی دلم میخواست این چند روز که شهر شوهرم بودیم بیشتر از وقتم استفاده کنم ولی با وجود مریض شدن پسرم اصلا فرصت نشد و حسابی هم خوابش بهم ریخته!چندبار اومدم به جاری بزرگه از رفتار بد جاری وسطیه بگم اما نشد و از این بابت
سلام.شبتون خوش. باید یه پست میذاشتم. هر چی با خودم جنگیدم که نصف حرفام رو بنویسم دلم‌نیومد‌دلم میخواد کامل بگم. دلم میخواد بگم حالم در وقتی که باید خوب باشه اصلا خوب نیست. یعنی حتی فیلم هم نمیتونم بازی کنم. خانواده هم میگذرن از سوال کردن. تعطیلات باهاشون شمال نرفتم. خیلی سرکار کار داشتم. فردا میرم سفر. بلافاصله بعدش یه نمایشگاه مهم توی تهران داریم که کلی کارهاش مونده. خواهرام شمال بودن برادرم هم پی زندگی و زنش. به من اصلا سخت نگذشت. کار میکر
طبع و سخن و لوح و قلم گشته گهربار مدح گل باغ علی، میثم تمار آن شیردل بیشه سر سبز ولایتآن عاشق و دل باخته مکتب ایثار در چرغ کمال علوی، اختر دانشبر باب علوم نبوی، صاحب اسرار پرسید از آن شیفته آل محمدفخر دو جهان، شیر خدا حیدر کرار کای دوست! چه حالی است تو را گر ز ره کیندر راه ولایت ببَرندت به سرِ دار؟ هم دست تو، هم پای تو از تیغ شود قطعآرند زبان از دهنت فرقه اشرار گفتا که اگر دادن جانم به ره توستجانم به فدای تو! به هر لحظه دو صد با
چهارشنبه رفته‌بودیم کتاب‌خانه. رابطه‌ای نداشتیم و نداریم؛ برای کار رفته‌بودیم. اما اولین‌بار بود که خارج از محیط کار در کنارش ایستاده‌بودم. راستش را بخواهی می‌شود گفت از عمد خودم را با او هم‌گروهی کردم. هرچند، قبل از این‌که بین‌مان دوباره صلح شود، دعوا کرده‌بودیم و وقتی هم‌گروهی‌اش شدم، نیمه‌قهر بودیم با هم.
حالم خوب نبود. ایستادن در کنار او حالم را بدتر می‌کرد. به زور سر پا ایستاده‌بودم. دستمالی که در دست داشتم از عرق خیس شده‌بو
داشتم با موبایلم بازی میکردم که زنگ خورد. همسرم بود. جواب دادم و گفتم جانم! 
یه آقایی اونور خط گفت: تشریف بیارید اینجا سریعتر.
نفهمیدم چطوری از سالن آقایان زدم بیرون و پله ها رو چطور رد کردم و کی و چرا بی یالله گفتن، وارد سالن خانمها شدم . اما وقتی با اضطراب و بُهتِ مهمانها مواجه شدم، فهمیدم که اتفاق بدی افتاده. همینطور که به چهره ها نگاه میکردم به ناخودآگاه به سمت اون قسمتی که خانمها و چند آقا تجمع کرده بودند کشیده میشدم.
روی زمین افتاده بود و ص
 
امپراطور مونجامیونگ وانگ(گوناون)(519 -491م)؛
 
«جانگ سو» بیستمین امپراطور «گوگوریو» تک پسرش «گوچودائه گاجودا» را به عنوان ولیعهد معرفی کرد اما طولی نگذشت که او مرد در حالیکه جانگ سو دیگر پسری نداشت در این زمان بود که مونجامیونگ نوه جانگ سو به عنوان ولیعهد انتخاب شد اما مونجامیونگ فقط 4 سال داشت که این عنوان را به دست آورد و همین باعث هرج و مرج در دربار گوگوریو می شد که اگر امپراطور جانگ سو بمیرد یک بچه امپراطور خواهد شد به همین دلیل امپراطور ج
"والری بیکوفسکی" یکی از اعضای نخستین گروه فضانوردان روسیه روز ۲۶ مارس ۲۰۱۹ در سن ۸۵ سالگی درگذشت.
به
گزارش ایسنا، او در ۲ اوت ۱۹۳۴ در "پاولفسکی پاساد" از استان مسکو به دنیا
آمد. طی دوران جنگ جهانی، پدرش به عنوان مأمور امنیتی چند سالی در سفارت
شوروی در تهران خدمت می‌کرد و مدتی از دوران کودکی خود را در ایران گذراند.
پس از اتمام آموزشگاه هوایی "کاچینسک" در
نیروی هوایی شوروی به کار پرداخت و چیزی نگذشت که به عنوان یک خلبان برجسته
سنش به شصت سال می رسید. می گفت مدت کوتاهی است که با پژوی زیر پایش
در مسیر تهران – اراک مسافرکشی می کند.
فهمید طلبه ام نطقش باز شد.
مدتی راننده اتوبوس زائران دمشق بود. خودش می گفت هر بار گازوئیل به
ترکیه قاچاق می کرد و آدامس های محرّک به ایران می آورد!
مدتی در دوبی بود. در شکار ایرانی هایی می ماند که با خودشان وسیله ای
برای فروش برده اما به دلیل ناآشنایی با بازار آنجا توان فروش نداشتند. کالاهای آن
بندگان خدا را به زیر قیمت می خرید و . . .
ما را از وصف
ارزان ترین قیمت پاورپوینت در مورد فراکتال ها
چرا پاورپوینت در مورد فراکتال ها را از اینجا دانلود نمی کنید؟
Only on this site there are articles about پاورپوینت در مورد فراکتال ها.
همه مقالات پیرامون پاورپوینت در مورد فراکتال ها به فروش می رسند.
Receiving پاورپوینت در مورد فراکتال ها from our site will succeed.
دانلود فایل پاورپوینت در مورد فراکتال ها از سرور های ایران فقط در سایت ماست.
free download پاورپوینت در مورد فراکتال ها
Knowledge about پاورپوینت در مورد فراکتال ها that increases your
موضوع عمومی و آزاد
در این قسمت از سایت شما می توانید پاورپوینت در مورد فراکتال ها را پیدا کنید.
Direct sales of articles around the پاورپوینت در مورد فراکتال ها
Get some free articles about پاورپوینت در مورد فراکتال ها on this site.
You can download پاورپوینت در مورد فراکتال ها in a safe manner on this site.
By entering the site, you can get enough information about پاورپوینت در مورد فراکتال ها.
توضیحی درباره پاورپوینت در مورد فراکتال ها
شما می توانید با استفاده از بت های جستجوگر موجود در کانال ما به راحتی پاورپوینت
توصیف مشهد از دیدگاه سیاحان خارجی در گذشته
توصیف مشهد از دیدگاه سیاحان خارجی در گذشته

خانیکوف روسی که در سال ۱۸۰۸ میلادی (۱۲۷۵ ه.ق) به مشهد آمده، در خصوص مشهد اطلاعاتی به دست می دهد که تلخیص از سفرنامه او در کتاب شش ماهه دوم، از صفحه ۲۹۹ تا ۲۸۸ مندرج است، سال ۱۸۹۱. از جمله در صفحه ۲۸۸ در ضمن گفتگو از خیابان و نهر آن درج شده: قسمت علیای نهر خیابان مشجر است. از همه این درختان قدیمتر چناری است که باشکوهی خاص پهلوی در مقبرة نادری واقع گردیده و مقب
تقریبن مدت زیادی می‌شود که روال زندگی‌ام به کار، خانه، کار، خانه، تا بشود کارخانه تبدیل شده و این میان زیاد کسی را نمی‌بینم! معاشرت خاصی ندارم و گهگاهی شب ها به قهوه‌خانه می‌روم! آری، قهوه خانه! من قهوه‌خانه هارا بیشتر از کافه ها دوست دارم، آنجا همه خودشان‌اند و این موضوع را باید در آینده بشکافم. این را گفتم که بگویم خیلی وقت است کسی را ندیده ام،(البته جدای تعطیلات نوروز) هفته گذشته در حال خرید کیف در خیابان منوچهری بودم که یک خانمی از پش
قبلا درباره تفاوت های بین شنیدن و دیدن گفته بودم؛ تفاوتی بزرگ بین آنچه درباره اکوادور می
دانستم و خوانده بودم، با آنچه که در واقعیت وجود داشت. در هفته های اول
اقامتمان، تعداد فراوان دکه های گل فروشی در خیابان و البته مهم تر از آن
زیبایی آن گل ها، توجهم را جلب کرد. در فروشگاه ها هم قسمتی به فروش انواع
گل اختصاص داشت. مدت زیادی نگذشت تا فهمیدم اکوادور سومین کشور صادرکننده
گل در دنیاست.
این هم از جمله اطلاعاتی بود که درباره اش چیزی نشندیده بود
دمبا و تگرگ نوشته : مهدی افضل                    ذببح گفت. کم فروغی. به احترامش کلاه از سر برداشتم. گفت نگفتم که با سر طاست بتابی. گفتم سوژه هایم ته کشیده.       پاییز بود و چوپانان بود و هوای کم نظیرش. با کوچه های خلوت و خانه های خالی که بوی گرد و خاک میداد و کهنگی و بوی سکوت. و من بودم به دنبال دستمایه ای برای نوشتن در و دیوار. دشت و خیابان را با نگاهم می کاویدم تا شاید از اعماق تاریخ این سرزمین موضوعی درخور ن
یک:
رفته ای از داستان لیلی خود . پای .
از بس شتاب داشته ای . قلب نبردی(؟)!!!
دو:
ورق برگشت و لیلی از مدرسه. رفت .
توی مجنون ولی .همیشه دانش آموزی!.
سه:
بستم پای دلم را به دو پلک تو ولی .
پلک برهم نزدی . تا که من از عشق نمردم!
چهار:
انگشتر فیروزه ام را میان آسمان تو گم کردم .
پیدانشد تا خم نشد آسمان قامت عشقت!.
پنج:
خریده ای دوجهان مرا با نام خود یامهدی(عج).
سپرده ام دل و دین را به عشق زمان یامهدی(عج).
شش:
مزار شش گوشه ات را نبوسیده ام جز عشق .
من . و ١٧ سالمه! من ادمى بودم كه به هیچكس تا همین 

شش ماه پیش دل نبستم! 

به طور اتفاقى یكى از اشناهاى دوستمو كه اسمش امیر بودو 

میشناختم! بعضى وقتا میدیدمش اما اصلا ازش خوشم 

نمیومد! تا اینكه بعد چندوقت توى نت پیداش كردم! و كاش 

هیچوقت جوابشو توى چت نمیدادم! كم كم خیلى باهم جور 

شدیم! اوایل مثل دادشم بود حتى داداش صداش میكردم! اما 

بعد گفت كه دوست نداره منم دیگه بهش نگفتم! اونقد باهم 

راحت بودیم كه همه چیزو به من میگفت
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭی ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯿﺶ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﯿاﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻣﻬﺎ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ، ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ؟»ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ حرفهایش را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ: «ﺑﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ، ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿم و ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﺎﺭ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻧﺸﺪﻩ، ﻃﻌﻢ ﻭﺭﺷﮑ
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭی ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯿﺶ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﯿاﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻣﻬﺎ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ، ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ؟»ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ حرفهایش را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ: «ﺑﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ، ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿم و ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﺎﺭ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻧﺸﺪﻩ، ﻃﻌﻢ ﻭﺭﺷﮑ
سئو و بهینه سازی سایت از کجا بوجود آمد؟تا کنون مقالات بسیاری از سئو منتشر شده است. اما ممکن است یک سوال بنیادی در ذهنتان بوجود بیاید که سئو از کجا بوجود آمددر این نوشتار به توضیحاتی درباره تاریخچه سئو سایت و بهینه سازی سایت خواهیم پرداخت.تاریخچه سئو و بهینه سازی سایتپس ظهور پدیده ای جهانی به اسم اینترنت شماری نگذشت که منابع اطلاعاتی یا همان وب سایت ها در اقصی نقاط دنیا اطلاعات را در کمر بستن سایر کاربران پیمان دادند. در آن دوره خبری از سئو ن
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭی ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯿﺶ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﯿاﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻣﻬﺎ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ، ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ؟»ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ حرفهایش را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ: «ﺑﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ، ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿم و ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﺎﺭ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻧﺸﺪﻩ، ﻃﻌﻢ ﻭﺭﺷﮑ
امروز روز خیلی خوبی بود. در کل این روزها اتفاقات خوب زیادی افتاد. یکیش اومدن یه مسافر کوچولو به جمع خانواده ی من بود که سالها همه منتظرش بودن.خدارو بابتش شکر کردیم و می کنیم.امروز والدینم به روستا رفتن. روستایی که والدین همسرم اونجا زندگی می کردند خیلی به روستایی که پدربرزگ و مادربزرگم زندگی می کردند نزدیکه و همسرم دوست داشت از این فرصت برای دیدار روستای پدری استفاده کنه.من اما اصلا راغب نبودم همراهشون برم.چون چهارشنبه و پنج شنبه روزای پرک
غار دره آل مشهد

غار دره آل مکانی ست با دهانه بزرگ و دیدنی و دیوارهای مرتفع و بلند که چشمه ای در مجاورت آن قرار دارد. این غار در ۲۵ کیلومتری شمال شرق مشهد در مسیر راه کلات نادری واقع شده است. غار روستای آل از دیدنی های این روستاست و در ابتدای جاده دره آل پس از روستاهای اندروخ و کارده قرار دارد. مسیر جاده مشهد تا روستای آل آسفالت می باشد. دهانه غار بسیار کوچک است و در جهت شمال و جنوب استبلیط مشهد تیر 98 و تا فاصله ۱۰ متری دهانه غار قابل دیدن نیست و
فردا آخرین روز تعطیلاته!در حال حاضر ما به سمت دماوند در حال حرکت هستیم.خیلی برنامه ها داشتم که نشد انجامش بدم. خیلی از کارهام مونده!کلا عروس ترکا شدن از لحاظ رفت و آمد خیلی سخته! یعنیا دیدن یه کسایی میرن که من توی فامیل خودم نمیشناسمشون! مثلا خواهرشوهرِ خواهرِ شوهرعمه!خلاصه که ما در این چند روز پا به رکاب بودیم برای دیدن اقوام همسر و البته مادرشوهرجان هم هرکسی که  میومد دیدنش بهش میگفت: بیاید دیدن من! اینا (اشاره به من و همسر) کارمند هستند
خاکستری، قرمز کنار خیابان زیر درخت های ردیف شده تا ته زمین، مردی با یک چتر سیاه و بزرگ
می رفت. نه به دریچه های باز و یا نیمه بسته نگاهی کرد و نه به تک و توک گُل
های ریزی که از باغچه های باریک کنار خیابان سر برداشته بودند. حتی لبخند پسر
بچه ای که توپ نو پلاستیکی سبزش را در دست گرفته بود تا خاکی نشود را
ندید! در عوض، مدام به ابرهای تیره ی خاکستری نگاه می کرد و آه می کشید.
بعد از مدتی سر یک دو راهی ایستاد. دستش را در جیب فرو بُرد، بسته ی سیگا
چقدر ننوشتم و اصلا هم دلم به نوشتن نمیره. (شایدم دستم)رفتیم اصفهان با دوستامون دو روزه و خیلی خوش گذشت یعنی خیلی هااااا .قبلش به صورت خیلی لاکچری رفتیم گرگان با مامان و دوستای دیگمون و خیلی خوش نگذشت(معمولی بود) فقط کلی خرج گذاشت دستمون.دوست «م » بر اثر سرطان فوت کرد و این هفته از دوشنبه رفته شمال و من تنهام و دیروز  یه دوست مجازی رو  (که اولین وبلاگی بود که اصلا باعث شد من به وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی علاقه مند بشم و بعدش تو فضای  مجازی
درمان گرفتگی گوش
شاید برای شما نیز تا به حال پیش آمده باشد که دچار گرفتگی گوش شده باشید.مشکلی که شما را کلافه کرده و گاه برای رهای از آن دست به کارهایی می زنید که ممکن است سلامتی گوش شما را به خطر بیندازد.
روش هایی مفید جهت برطرف کردن گرفتگی گوش
 شاید برای شما نیز تا به حال پیش آمده باشد که دچار گرفتگی گوش شده باشید.مشکلی که شما را کلافه کرده و گاه برای رهای از آن دست به کارهایی می زنید که ممکن است سلامتی گوش شما را به خطر بیندازد.مثلا استفاده از
بعد از دیدار اول سیندرلا و شاهزاده که منجر به آن وقایع شد و سیندرلا دیگر نتوانست بعد از ساعت دوازده نزد شاهزاده بماند (که البته بهتر که نشد چون در خارج هم وقتی یک دختر و پسر در محیطی باشند نفر سوم دِویل است) رابطه سیندرلا با یکی از خواهران نا تنی اش کمی بهتر شده بود.جنیفر با اینکه جلوی اسکارلت و امبر و مادرش کتی نمیتوانست با سیندرلا خوش رفتاری کند ولی در خلوت دونفره خودش و او کم کم داشت به آجی جونیِ سیندرلا تبدیل میشد.هرطور باشد بالاخره سیندرل
شهید نسرین افضل از دیگر ن شهیده که در راه اعتلای کشورمان به شهادت رسیده است می‌توان به شهیده «نسرین افضل» اشاره کرد. او در سال 1338 در شیراز متولد شد و روزها و سال‌های شیرین کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیک‌روش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین ‌گذراند. سپس در مدارس شیراز، تحصیلات دوره‌های ابتدایی و راهنمایی را به پایان ‌رساند و به برکت و بهره معارف و تعالیم عالیه اسلامی، زندگی عزتمندانه و شرافتمندانه خود را ادامه
قرن بیستم با طرح نظریه نسبیت "انیشتین" و پس از او بوسیله شاگردش "هایزنبرگ" که به نظریه کوانتوم معروف شد، با نحوه تفکر نیوتونی وداع گفت؛ اگرچه حتی هنوز هم بسیاری از افراد در همه رده‌ها سخت به نوع تفکر مطلق و قطعی چسبیده‌اند. تاثیر رویکرد کوانتوم علاوه بر حوزه هایی همچون رایانه ها، اینترنت، انرژی های هسته‌ای و غیره، بر علوم انسانی و بویژه مدیریت نیز شگرف بوده است. مطابق رویکرد کوانتومی به مدیریت، مدیران برای افزایش اثربخشی عملکرد خویش نیازم
عجب! به ما که رسید شد اخ! همیشه همینطور است، همه از حرام و حلال خدا متنعمند و غرق در لذت، به ما که میرسد میشود تیغ دولبه حضرت انور در کل عمر مبارکش پی حرف دل خودش بوده، نخوایم بگیم هوی و هوسش، بعد اونوقت مدعی است وجود خدا رو در تک تک لحظات زندگیش دیده که دست گذاشته روی شونه‌اش که هی جک! ممنونم ازت که خلقت کردم به وجود اومدی الان دارمت، برو جلو پشتتم. بعد اونوقت توی عاصی سراپاتقصیر که تصور میکنی داری حرف و خواست خدا رو پیاده میکنی، عملا داری پیا
فاطمه(س) بعد از رحلت پیامبر(ص)
ما زالت بعد ابیها معصبه الرأس باكیه العین، محترقه القلب.
    «بعد از رحلت پیامبر پیوسته شال عزا به سر بسته بود، چشمانی گریان و قلبی سوزان داشت».
    * * *
دوران شیرین زندگانی بانوی اسلام فاطمه زهرا سلام اللّه علیها با رحلت پیامبر(ص) به سرعت سپری شد (هر چند به یك معنی در سراسر زندگی او، دوران شیرینی وجود نداشت، چرا كه پیوسته فشارها و جنگها و توطئه‏های دشمنان بر ضد اسلام و پیامبر آرامش روح فا
.اگر تن به چاقوی جراح می سپردم و در عین حال الگو ی ذهنی مسبب سرطان را پاک نمی کردم این مرض دیگر باز نمیگشت .اگر سرطان یا هر بیماری دیگری باز گردد به اعتقاد من به این معنا نیست که انها کاملا کلکش را نکنده اندبلکه به این معناست که بیمار به هیچ گونه دگرگونی ذهنی نپرداخته است و خود بیماردیگر بار احتمالا همان مرض را در ناحیه ی دیگری از تن خود می افریند . همچنین معتقدر بودم اگر می توانستم ان الگوی ذهنی را که این سرطان را افریده پاک کنم حتی نیاز به
.اگر تن به چاقوی جراح می سپردم و در عین حال الگو ی ذهنی مسبب سرطان را پاک نمی کردم این مرض دیگر باز نمیگشت .اگر سرطان یا هر بیماری دیگری باز گردد به اعتقاد من به این معنا نیست که انها کاملا کلکش را نکنده اندبلکه به این معناست که بیمار به هیچ گونه دگرگونی ذهنی نپرداخته است و خود بیماردیگر بار احتمالا همان مرض را در ناحیه ی دیگری از تن خود می افریند . همچنین معتقدر بودم اگر می توانستم ان الگوی ذهنی را که این سرطان را افریده پاک کنم حتی نیاز به
امروز امتحان ریاضی داشتیم.بسی احمقانه بود.صبح بلند شدم یک نگاهی به کتاب انداختم و بعد رفتم سرجلسه.این بچه‌های مدارس عادی چیکار میکنن خدایی؟لوزی کشیده بود بعد گفته بود جای خالی رو کامل کنید.شکل. است.سر جلسه به جای اینکه خوشحال باشم که امتحان آسونه حرصم گرفته بود وحشتناک.بابا حداقل یکم سختش میکردین.تو پنج دیقه من بیست تا سوالو حل کردم بعد از مراقب پرسیدم زمان چقدره؟گفت صد و بیست دیقه!مگه لعنتیا آزمون سمپاد میخواین بدین؟بعد جالب اینه که ما
خدایا شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است بپذیر.
فرازی از وصیت نامه شهید
تا حالا من مرده بودم و این لحظه آغاز جهاد و شهادت است و این احساس را درخود می بینم که تازه متولد شدم و زندگی جدید را آغاز میکنم، شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می رساند و چقدر شهادت در راه خدا زیباست و مانند گل محمدی می ماند که وارثان خون پاک شهید از آن می بویند .
خدایا شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است بپذیر.
ای پدر ارجمندم مرا ح
ایام عیدتون مبارک و ایشالله ک ب خوشی گذشته باشه و
بگذره(هر چند ک تا الان‌ش واسه من نگذشت :/ 
ولی واسه شما بگذره)
 
دفاعیه ۱
من تو پست آخر سال ۹۷م ک ی پست مهدوی بود اولش گفتم "
ای آب آب و ." لازمه بگم من تو نوشتن اون متن بعد از چند باری ک سعی کردم
بنویسم و نشد آخرش تصمیم گرفتم از کتاب‌ ادعیه و احادیث استفاده کنم داریم ک میگن:
«ماءمَعینْ» یعنی آب ظاهر جاری بر روی زمین، و از القاب مهدی
موعود (عج) است.
امام باقر علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه:
«قُلْ أرَ
یادداشتی از مریم سنجابی به مناسبت
آغاز فعالیت تشکل «مادران، قربانیان فراموش‌شده»
تشکیل انجمن مادران، قربانیان
فراموش‌شده را به تمام مادران، خانواده‌های قربانیان فرقه رجوی و اعضا جداشده
تبریک می‌گویم.
به خانواده‌های دردمند قربانیان،
از طرف فرقه در این سال‌ها ظلم‌های فراوانی روا شده است.
رجوی جنایت‌کار، هم اعضای ربوده‌شده
را به نیستی و تباهی کشاند و هم خانواده‌های مظلوم را سال‌ها به بازی گرفت، خیانت
کرد و سر بزنگاه‌ها به آن‌ها پ
راه آینده ضرورتا از نقد گذشته می‌گذرد✅   هر نقدی به آیت الله خمینی وارد باشد، اما زیستِ ساده و زی‌طلبگی‌اش را نمی‌توان نادیده گرفت و آن را ستایش نکرد. بر اساس آن چه از سراسر زندگی او نقل شده است، عمرش را با قناعت و سادگی گذراند. این همان ویژگی فردی و شخصی‌اش بود که البته در نهادینه کردنش در میان حاکمان موفق نبود. او ساده زیست، اما عموم ت حاکم که خود را پیرو او معرفی می‌کنند، در راهش گام نزدند و زندگی مرفه را انتخاب کرده‌اند. از
نشستن بر مسند ریاست، بسیار رضایت‌بخش است؛ چرا که به‌عنوان یک رئیس، شما پیشرو و هدایت‌کننده هستید و کارکنان پیرو شما هستند. اما شاید برای شما هم پیش آمده که دلتان بخواهد کارکنان خود را به یک قهوه دعوت کنید و آزادانه و بدون رعایت قید و بندهای اداری، با یکدیگر بگویید و بخندید و پشت سر دیگران حرف بزنید. اما آیا اقداماتی از این دست در شأن رئیس یک سازمان است؟ ریاست مزایای فراوانی دارد اما یکی از چالش‌های عمده‌ای که مدیران با آن روبه‌رو هستند،
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

بیت الکوثر-کودکان و زنان بی سرپرست و معلولان ذهنی ویستا طرح رادیــــو کاکتــوس OVERDOSE 13 darsina Spencer دانلود نرم افزار اندروید جدید آموزش آهنگسازی