نتایج جستجو برای عبارت :

ساخت اتاق فرار

داستان ” دانه کوچک و سپیدار ”
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:
من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا ه‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند،
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Jenny درب آسان بازشو آلومينيومي و درب ايزي اوپن سایت افشین آذری طلبه یار گزافــِ بيست تو بيست فروشگاه ارس فوم