ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

يه خط کشيدم

واقعا من بد بودمیا تو؟من بد کردیا تو؟من زیادی دوست داشتمیا تو از دوست داشتن خوشت نمی اومد؟من کنار کشیدمیا تو؟من تو بارون تنها قدم زدمیا تو؟من با جون و دل میخواستم دستاتویا شایدم چشماتو.من فقط خودتو میخوام توی این هوای بارونی 
یک چشم کشیدم اولش خیلی خوب شد بعد حماقت کردم با بی 8 پر رنگ کردم بعدمژه کشیدم مژه هاش اصن معلوم نی بعد خیلی هم بد کشیدم مژه هاشو مژه رو باید چجوری کشید؟ خانم اخر توضیح نداد! داد به مهسا مهسا هم فقط کشید:/// در کل ریدم تو چشمه که داشت خوب پیش میرفت دوسش ندارم:(باید یک عالمه چشم بکشم:))
پرده ها را کشیدم، زنگ در را با پارچه‌های کهنه پوشاندم، تلفن را در یخچال گذاشتم و سه روز تمام در تخت خواب ماندم، بهتر از همه این بود که کسی اصلا دلش برایم تنگ نشد #چار_بوکوفسکیچقدر این روز ها با این متن هم دردی میکنم و چقد برام آشنا و قابل لمسه این سه روز. 
ساعت ۴ صبح خجالت کشیدم از چیزی که دیدم خجالت کشیدم ،سرخ شدم ،استرس گرفتم ،نکنه خونده باشه اگه خونده باشه چقدر بخاطرش خندیده باشه
ساعت ۴ صبح یه بار پاکش کردم ،دوباره و سه باره خوندمش ،چند کلمه اشو پاک کردم ،یه خط بهش اضافه کردم ، دوباره  گذاشتمش
ساعت ۴ صبح من فقط خجالت کشیدم ،ته دلم دلشوره عجیبی داشتم ،استرس داشتم.
امروز ساعت ۱۲ ظهر بازم خجالت کشیدم با یاد آوری گذشته ام اشتباهاتی که داشتم ،اتفاقاتی که برام افتاد ،و نتیجه همه ی این خجالت
بسم الله الرحمن الرحیم از کتاب های روان شناسی متنفر بودم . نه اینکه بگویم خوشم نمی آید ها نه ! حتی نه اینکه بگویم بدم می آید . ! انتهای انتهایش ! نفرت . ! از کتاب های روان شناسی نفرت داشتم ، نه اینکه کلا روان شناسی را نقض کنم یا اینکه سردمدار انجمن کاهش جمعیت روان شناسان ایران ، با شعار یک روانشناس کمتر یک زندگی آرامتر باشم ها ، نه . ! فقط از کتاب های روان شناسی نفرت داشتم . آن هم نه از کتاب های تخصصی روان شناسی و رفرنس های دانشگاهی ! از این کتاب
بر روزگارم‎بر روزگارم یک خط نگاشتمبر مهدی فاطمه غایب نگاشتمبر مثنوی معنا بی یار نگاشتمبر گل های صحرایی باران نوشتمبر دل ارباب ساقی عباس کشیدمبر لسانم عطش حرم کشیدمبر سر و پیکر خال عذاب کشیدمبر در و دیوار نقاشی مجنون کشیدممجنون خدا بود بهشت حبیبمچو علی اصغر طفل رباب غریبممجنون یار
مامانبزرگم بیمارستانهشب بابام اومده میگه حالشون خوب نیستبلعش و. به مشکل خوردهبه خواهرم و داییم هیچی نگم.صبح که از خوا بیدار شدمخونه داشت میچرخیددوباره سرگیجه گرفتمبه سختی رفتم صبحونه خوردم و بعدش دراز کشیدمسعی کردم فقط ندوم و از خودم مراقبت کنمپا شدم کارام رو بکنمچرا باید بابام به من بگه؟من به اندازه کافی تحت فشار هستمداییم مادرشخواهرم از من بزرگترچرا من؟ 
اینهمه درد کشیدم اینهمه زجر کشیدم وقتی بقیه داشتن از جوونیشون لذت میبردن من داشتم توی عذاب میسوختم حالا که پیر شدم و دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم و گوشه نشین شدم  دیگه طاقت دیدن درد بچه مو ندارم 
وقتی یه درد سر باز میکنه بقیه دردا هم بیدار میشن این بار سنگین عذاب قلبای همیشه خستست
یه خط کشیدم
                               هنوز روی تقویم عشقم
-دوباره یه خط کشیدم
-دوباره از نبود تو این ترانه  رو نوشتم
-دوباره از نبود تو دلم پر از غم شد 
- روی تقویم عشقم پر از خط های سیا شد
-وقتی که تو باز نبودی دل من دوباره پر شد-
روزهای که نبودی چشمهم پر اشک شد
- روی تقویم من نوشته است-
دوباره فصل دیگریست -
هنوزم نیمدو دل من جای دیگست
-  هنوزم روی تقویم عشقم
- دوباره یه خط کشیدم
✒میلاد شکیبا 
 
امروز بغل دستی نمیذاشت درسو گوش کنمهمش حرف میزد یا کاری میکرد که کل زنگ و خندیدمیا می‌گفت چقدر درس آسونه اونقدری اسونه که نمی‌فهممبعد من بهش چی بگم؟ منم خط کشیدم تو کتابش و تو صورتش البته صورتش با اجازه ی خودش بود البته بدترشم بود که نمیشه بگمشمام اینجوری باشید وقتی یکی اذیتتون می‌کنه نزنید دلشو بشید تو کتابش خط بکشید :  خوشحالی یعنییه زنگم بود بعداز یه ساعت حرف زدن دبیر نیگا دوستم کردم بهش گفتم این چی داره میگه؟ اونم گفت چ
و ناهار قلیه ماهی درست کردم و پیام تو گروه مدرسه دختر دادم و باید تلگرام رو چک کنم و پسر اومد و گرفت خوابید و پیاده رفتم دنبال دختر و ماشین نداشتم و امروز کت پسر آماده تحویل هست . و دیروز خونه را جاروبرقی کشیدم و آشپزخونه را دستمال کشیدم و یخچال رسیدگی میخواد و به برنامه بودجه بندی پسر نمی رسم و این بد هست . الان دختر بخوابه و من سردرد دارم و به نظرم بابت سردی خوردنه و دوتا خرما خوردم
دانلود آهنگ جدید عاشقانه و احساسی با ریتم بالا از رامین بی باک به نام نه راه نداره آدم تا کجا اخه طاقت بیاره : هی دور تو رو خط کشیدم هر چی خیرت با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang na rah nadare ta koja akhe xaghat biyare az Ramin Bibak
دانلود آهنگ نه راه نداره آدم تا کجا اخه طاقت بیاره : هی دور تو رو خط کشیدم هر چی خیرت
نه راه نداره آدم تا کجا آخه طاقت بیاره … //×!
همش بی قراره دلی که قفلی زده رو تو سر کاره … //×!
هی دور تو رو خط کشیدم هر چی خیرت رسی
شبیه مشت زنی هستم که بازیش به راند اضافی کشیده، تا سرحد ناک اوت شدن رفتم ولی جنبیدم، شب و روز، تنهایی کشیدم، حسرت خوردم، پشیمونی کشیدم، دوباره غم غربت چشیدم، حرف زور شنیدم، ناامید شدم، بریدم، و برگشتم. یک راند به اندازه یک و نیم سال، یه نمودار پر از پستی و بلندی. الان رو نوک قله وایسادم. خیلی یاد گرفتم، خیلی صبر کردم تا رسیدم. تحمل می خواست. تحمل اون همه سختی. نه که تموم شده باشه، هست بازم هست، ولی راند تموم شد. تن ناین ایت سون سیکس فایو فور تری
کل دنیا یه طرف 
اون لحظه ای که تو با لحن صدا زدن میگی دَ دَّ.َ یه طرف 
جان 
عزیز دلمی علی ❤❤❤
فاطمه در سن سه ماهگی قاقا قاقا می کنه! باورتون میشه؟ (کیا تبلیغ غذای غنچه رو یادشونه؟)
فاطمه هم خیلی جول جول می کنه هم خیلی شیر زیاد می خوره هم خیلی می مکه (جوری که نهایتا مجبور شدن پستونک بهش بدن تا آروم شه) و حالا هم که صداش درتومده و آواز می خونه :) 
جوری که در کل عمرم اولین باره از یه دختر تو این سن پایین خوشم اومده 
جوری که همش از دو ماهگی فکر می کرد
:
دل تنگم و دلتنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
عاشق نشدى ، لنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
کو قطره اشکى که به پاى تو بریزم که بمانى ؟
بى اسلحه در #جنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
تو آن بت مغرور پیمبر شکنى، داغ ندیدى
دل بسته به یک سنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
تو تابلوى حاصل دستان هنرمند خدایى
نقاشى بى رنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
گشتم همه جا را پى چشمان پر از شوق تو اما 
فرسنگ به فرسنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
‏囧
 می دونم که یه چیو فهمیدی و اما نزاشتی من بفهمم دقیقا چیو.می دونم این دو روز همه تلاشتو کردی که تنش ایجاد نشه و من اذیت نشم و حرص نخورم .می دونم همه چیو مرتب کردی و جو رو آروم  که فقط من آروم باشم. می دونم اخلاق تلخ و غرغرای مداممو تحمل کردی که خودم هم بودم تحمل نمیکردماینقد نق زدم و بهونه گرفتم و سکوت کردی یا با ارامش جواب دادی ک من دست اخر خجالت کشیدم و گفتم: چرا تو اینقد خوبی¿¿¿ من می دونممن همه اینا رو میدونم خواهریو
خواستم دفترم رابردارم و بنویسم اما یاد روزهایی افتادم که نوشتم و پاره کردم وکسی ندانست که چه نوشتم وچه کشیدم ، بی خیال دفتر شدم این وبلاگ رو برای نوشتن انتخاب کردم که شاید رهگزری پیدا شود بخواند وفاتحه ای برای روح درگذشته ام بفرستد.آنقدر پریشانم که حتی نمیدانم کی هستم و چرا هستم ؟ آنقدر بیزارم از خودم و همه چیز که دوست دارم هرچه زود تر از این دنیا برم البته تا اینجا باهمه انسانها مساویم و فکر میکنم هر کسی تو زندگیش داشته روزهایی رو که از ه
بسم الله الرحمن الرحیم  به مانند یک خداحافظی طولانی ، دانه دانه تان را میهمان گرمای نوازش دست هایی کردم که تمام طول مدت این هشت سال ، هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه به رقص موهای آشفته ی قلمو در خنکای نسیم آب بروی بوم ، قسم می دادند . دست هایی که نرم نرم ، کسب جمعیت از زلف پریشان قلمو هایی می کردند که تمام طول این مدت به رنگ خون ، آداب آئین عشق یاد می کردند و بس .سه صفر ، دو ، سه ، پنج ، هفت . ! همه تان از بر بودم . همه بچه هایم را خوب ، می شناختم .&nb
قبل ترها وقتی مامان به هر دلیلی ناراحت بود، میفهمیدم که یک جای کار میلنگد. خانه کسل میشد؛ بی حوصلگی مامان به همه ی ما سرایت میکرد. وقتی دل و دماغ هیچ کاری نداشت، دست و دل ما هم به زور به کاری میرفت. بعد از چند روز که شروع میکرد به تمیزکاری، به گردگیری و به جان آینه ها می افتاد میفهمیدم حالش خوب شده. صدای جارو برقی میگفت دوباره سر حال آمده و خدا میداند چقدر خوشحال میشدم از شنیدن صدای جارو کشیدن و تمیزکاری. امروز که بعد از یک هفته به جان خانه افتاد
یه دور خیز.تند کردن قدما و !
پرت کردن خودش روی قفس میمونا.سر همه که برگشت سمتمون کلاه کاپشنشو کشیدم.
میمونا بالا و پایین پریدن.
اون داشت براشون زبون درمی اورد که بیشتر جیغ بزنن :/
من داشتم سعی میکردم چهرمو پوکر حفظ کنم.
چپ و راست رفتنش و عمو گ بازیش برای میمونا دیگه غیر قابل تحمل بود.
کلاشو کشیدم.
چندتا پسر خندیدن و یه چیزی گفتن.
و من فکر میکردم چرا باهاش اومدم بیرون ؟!
تجربه شد.
چه تجربه ی گهر باریــــــــــــــــــــــــــ :/
آی هـــــــ
باران نگاهم بر سیمایت بارید ونگاهت را تر کرد. ولی افسوس نگاهت مصنوعی بود . ولبهای همیشه خندان بر روی صورتت شکفته بود. لیک لبخندی مصنوعی. دستی به گیسوانت کشیدم و. شب در من فرو افتاد. پلکی زدم . پلکی زدم وبه شهر چشمانت سفر کردم. گویی در آسمان بودم؟آری. دستی به آسمان نگاهت کشیدم. آسمان زیر پلک هایت گم شد. انگار برای همیشه خوابیدی. گر چه آن روز دستانت ســـردبود. ولی باز هم عروسک خیالم بودی.
فردا بچه ها میان خونه مون برای تمرین به خاطر همین امشب از کلاس که برگشتمظرفای ناهاروشستمشام پختم.‌جارو کشیدمسرامیک دستمال کشیدموکتابامو تو کتابخونه مرتب کردمرژلب هام رو روی باکس لوازم آرایشی چیدموکیف کردم ازینکه زیادشدن چقد!توالتو شستم!لباس رورخت آویز ،پهن کردموسعی کردم آروم باشمخودموآماده کنمبرای اینکه با هر سختی ای روبرو بشم تواین چندروز!بیشترین تلاش وبهترین ارائه  رو داشته باشمالهی شکر خدا!می دونم که میدونیدوماهه که سخت داره
گلنار بود. گفتم بماند. گفت می‌رود. گفتم برو. شوهرش که آمد دنبالش زیرسفره را از روی طناب کشیدم و کشیدم روی سرم و دویدم توی کوچه رسیدم به ماشین‌شان و گفتم داوود گلنار بمونه این‌جا؟  طفلی خجالت کشید و گفت بمونه. چاره‌ای هم نداشت. آن‌قدر خودم را بدبخت نشان دادم که اگر گلنار را می‌برد حس گناه به‌اش دست می‌داد.گلنار برگشت. چای خوردیم. در مورد کتاب‌‌ها، سبک‌‌ها و چیزهای دیگر حرف زدیم.بعد چشمم افتاد به نخی که بالای فریزر آویزان بود. گفتم ای
دستی تو موهای م کشیدم و پشت گوشم گذاشتمشون. بلند شدم تا برم خونه، خیلی خواب داشتم و حوصله ی هیچ چیزی و نداشتم.گوشیم و در اوردم و ساعتم و چک کردم. ده بود. اوف ساعت هشت صبح کلاس گذاشتن، من تازه بیدار می شدم.از دور دیدم عطیه داره میاد. سریع اومد سمتم و نشست کنارم و گفت:_هنوز اینجا نشسته ای؟خمیازه ای کشیدم و گفتم: بله همینطور که می بینی._کوفت. بیا بریم الان کلاس شروع میشه.با دهن کجی گفتم: کتاب روانشناسی بالینی. ای ای ای.عطیه چپ چپ نگاهم کرد و گفت:_الا
دانلود اهنگ بیا بابا ببوسم دست و پایت از علی براتی با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang Ali Barati Bia baba bebosam dast payat
بیا بابا ببوسم دست و پایت .♪
بیا بابا ببوسم دست و پایت .♪
اون دستان ترک دار و پر از مهر و وفایت
کشیدم ، جوونم کردی مثه یک شیر.♪
به هنگام جوانیم چرا با ما شدی پیر .♪
دانلود آهنگ بیا بابا ببوسم دست و پایت از علی براتی کیفیت عالی mp3 320
کشیدم ، جوونم کردی مثه یک شیر .♪
به هنگام جوانیم چرا با ما شدی پیر
بده قد و با
صبح باشه متوسل به امام رئوفت باشی، ازش تشکر کنی.یاد اون شبای مهر ماه تو تولدت که طلبید و تورو خرید.یاد اون جای دنج که پاتوقمه.صبح باشه سکوت باشه ماه شعبان باشه و یه دل بی قرار که هر لحظه بیشتر وابستت میشه.صبح باشه حالت از همیشه بهتر باشه، .مگه میشه عاشقت بود و حالم خوب نباشه?اگه حالم بد بود یعنی خیلی ازت دور بودم.خوشحالی یعنی چییعنی امروز بخوای بری خونه شهید ولایتی،.تو شیرینی زندگی منیممنونم این روزا خیلی خیلی به وقتم برکت دادیفقط
دانلود آهنگ جدید پدرام پالیز به نام عاشقترینمترانه: محسن شیرالی, تنظیم: امیر میلاد نیکزادDownload New Music Pedram Paliz – Asheghtarinam پدرام پالیز عاشقترینمنمیروی ز خاطرم دلم گرفتار شده از این همه نبودنت به گریه وادار شدمشکستم بریدم نبودی چه دردی کشیدم نبودیچه سخت است تورا باز ندیدن همه عمر فقط آه کشیدنرفتی ولی باز عاشقترینم با داغ و دردت همنشینمهرجای دنیا هستی بدان که تا آخر دنیا همینم
گره شده بود توو گلوم 
قد این همه مدت ندیدن 
بوشو نفهمیدن 
صداشو نشنیدن 
گریم گرفت از ذوقِ دیدنش 
شنیدنش 
بوییدنش
اصن مهم نیست چی شد 
چی نشد 
خجالت کشیدم تهش 
اونجا که اشکم در اومد از قبول نکردنای عینک 
خجالت کشیدم 
صبح توو اتاق موقع مرتب کردن این خوره ی لعنتی روزمو دلمو ذهنمو خورد که نکنه دلش سوخته باشه برات و فقط همین.
دلم سوخت هیچکس نپرسید این مدت حالت خوبه
چقدر دلش شکسته ازم 
تنهام خیلی
زیادی 
زیادی کودکانست نگاهم به اطرافم 
حتی زندگی 
ا
این روزها دارم می جنگم. این روزها روش راحت پیشرفت و کسب درآمد رو گذاشتم کنار و دارم تو آرمان هام غرق می شم. سر جلسه کاری، به این درک رسیدم که اولویت اول ما چیه ولی ما در واقع چی رو انتخاب می کنیم!اونجا بود در برابر مصطفی خجالت کشیدم. خجالت کشیدم. که من چیا رو دارم می ذارم کنار و اسم آرمانگرایی رو ی خودم می ذارم و مصطفی از چیا گذشت و رفت ته جنوب لبنان و.به مدیر گفتم یه روزی می خواستم یه جایگاهی مثل میرزاخانی داشته باشم. مدیر گفت مریم از بچه های
22 فوریه 1915؛ کافکا نوشت: « از هر حیث ناتوانم؛ و کاملا چنین هستم. »
« امروز حتی شهامت این را ندارم که خودم را سرزنش کنم. به میان این روز تهی فریاد کشیدم؛ پژواکش نفرت انگیز می شود. »
چقدر برام تاریخ و روز وساعت روزهایی که سقط میکردم مهم بودالان اصلا  یادم نیستاینجا خوبه هست که بخونم روزهایی رو انتظار کشیدم برای سپهرسپهرم خیلی د.وستت دارم مادرجانکاش زندگکیمون خراب نشه با هم بمونیم سه تایی موننمیدونم چرا اینو گفتم
امشب در دنیای کناری باران می‌آمد. تند و بی‌وقفه. بارانی زردم را پوشیده بودم و جلوی یک مغازه اسباب بازی فروشی، یک قوطی کوکاکولا را سر می‌کشیدم. به اسباب بازی‌ها نگاه کردم و گفتم بهتر است امشب خودم را بکشم. نگاهی به اطراف کردم. تک و توک آدم در حال گذر بودند. عربده کشیدم. هیچکس نگاهم نکرد. صدای باران و بوق ماشین‌های توی خیابان نگذاشت کسی صدایم را بشنود.
قوطی را تا جای ممکن بالا آوردم تا آخرین قطره‌های کوکالا را هم از دست ندهم. راه افتادم سمت خان
+ خیر سرم روزه گرفتم. تا ظهر خواب بعدم درس، اونم چه درس خوندنی!
دراز کشیده خوندم.
هیچکس باهام حرف نزنه
هیشکی سر به سر من نذاره
کار سنگین ازم نخوان
نزدیکم نشن 
که .
گرسنگی کشیدم اونم تو روزهای نسبتا کوتاه و هوای نسبتا خنک
خدایا خودت قبول کن:)
صبح شده بود و باید بیدار می شدم. سنگینی بدن به من می گفت که تخت خواب جای بهتری ست و صدای گنجشک ها - که همیشه مثل یک پایان آرامبخش برای شب فیلمهای ترسناک است - مرا به بیداری سوق میداد. بلند شدم و با یک چشم نیم باز پرده ها را کنار کشیدم . چقدر از پرده بدم می امد و چقدر آیدین حضورشان را ضروری می دانست. پنجره را باز کردم و صبح با هوای خنک نیمه ی پاییز وارد اتاق شد. خنکای هوا یک نوع حس سر زندگی را به من تزریق می کرد و احساس می کردم ادم مهمی هستم که کارهای مه
این دو کلمه توضیحی لازم نداره انصافا 
دیدمش و دلم نلرزید 
همزمان یه آه کشیدم و دقت که کردم دیدم ته دلم یه چیزی غمگین شد 
تالار میلاد شبی که خوش نگذشت 
شب عروسی 
دروغ نشه رقصیدن با دوستام خوب بود اون وسط 
فقط رقصیدن با دوستام
گربه از لبه ی باریک و لب پریده ی دیوار افتاد توی پارکینگ تاریک . داشتم پتو را می کشیدم روی سرم  بلکه خودم را به هوای خواب آور بودن قرص سرماخوردگی و امروز چه بسیارخسته و دپرس  هستم خواب کنم اما صدای پایین افتادن ِ گربه که اول به پایین افتادن تعبیرش کردم ، نگذاشت . از پشت پنجره ی عرق کرده نگاهش کردم سه بار خیز برداشت بلکه پنجه هایش را به لبه ی قرنیز برساند اما هر سه بار نتوانست و هر بار با صدای اعصاب خرد کن تری پرت می شد کف پارکینگ . یک بار دیگر
من دعواهام از ته دل نیست ته دلم دوستت دارم عاشقتم هر چقدر ناراحت بشم دیوونه بشم دوستت دارم فکرم باهاته دلتنگم بخدا دعوا نمیکنم به اون خدا و کتابش دعوا نمی کنم فقط حرف بزنم دلم گرفته مریض شدم جز تو کسی ندارم میخوام صدات بشنوم
هوالرئوف الرحیم
دوست داشتن عمیق رو با اون بود که تجربه کردم. 10 سال. انقدر زیاد که وقتی ازدواج کرد، گفتم مهم اینه که اون خوشحال باشه.
ولی بعد اون ماجراهایی که پیش اومد همه چیز تموم شد. دیگه تو دلم خبری نبود. نه نفرت نه دوست داشتن. هیچی.
بعد هم که خودم ازدواج کردم و بکل همه چیز ختم به خیر شده بود.
امشب، در ششمین سالگرد آشنایی من و رضا که دلم براش میره، وقتی دیدمش، توی قلبم رو جستجو کردم. به یاد خودم تو نوجوونی افتادم. که اگر الان اون موقع بود تعداد ضر
دیروز اومدیم خونه؛ ولی امروز به خاطر کار a داریم برمیگردیم. برای برگشتن یکم دو دل بودم و خجالت می‌کشیدم. ترجیح میدادم بین بار اول و دوم خونه شون رفتن، یکم فاصله باشه. یه نگرانی دیگه هم اینه که دفعه ی قبل همه چی خوب بود و از کجا میشه مطمئن بود این بار هم همینطور بشه؟ولی خب پیش اومد دیگه و حتما همین بهترین اتفاقه :)
ما
و کسانی که از کالچری مشابه کالچر ما میان
فکر میکنیم که باید حتما کلی مخفی کاری و کاریزما داشته باشیم
فکر میکنیم نباید بگیم که مثلا من توی فقر زندگی کردم
یا مثلا من قبلا ازدواج کردم
یا یه بچه دارم
یا نمیدونم خیلی چیزای دیگه
این کاناداییا ازون ور بوم افتادن
اغلبشون میان میگن 4 بار خودکشی کردن
هشت ماه بیمارستان خوابیدن به خاطر ناراحتی عصبی
و.

من فکر میکنم
اگه شما من رو میبینین
نقاط خوب زندگیمو
باید قسمتهای سخت و تلخ رو هم گفت
بارها شده وقتی
1. دستی به سر و روی طرح آموزش و پرورش کشیدم، فهرست مطالب و جداول و اشکال رو تنظیم کردم، چکیده رو ویرایش کردم. پانویس ها رو اوکی کردم و مجدد ارسالش کردم
2. آلبوم های مهرشاد و علی زند وکیلی و حجت اشرف زاده رو دانلود کردم + بخشی از عکسهای گوشی رو ریختم رو کامپیوتر
3. پاورپوینت برای یکی از درسام آماده کردم.
رفتارهای تکانه‌ای! یعنی تسلیم احساسات و هیجانات شدن و بدون دوراندیشی، اقدامی هیجانی انجام دادن که ممکن ه باعث آسیب بشه. من چقدر از این بدبختی کشیدم تو زندگی ام! :)) بقیه به آدمایی مثل من میگن "مودی". چیزی که فهمیدم این ه که اینم به خاطر ADHD ه، ولی خب الان که فهمیدم، نمی‌دونم چطور میتونم کنترلش کنم!
حالم مثل اون روزاست که  تو عید نوروز پدربزرگم سکته مغزی کرد. مثل اون روزاست که داداشم زنگ زد نصف تنم شل شده، دارم میام بیمارستانتون. اون شب تا صبح هزار بار جون دادم، خانواده ام سفر بودن، یه نفره درد سکته اش رو به دوش کشیدم. خدایا یعنی میشه مثل داداشم که خوب شد، خوب بشه؟چرا دکترا وجدان ندارن. چرا هیچ دکتری پیدا نمی کنیم
حقیقتا پدرم در اومد این 10 روز اردو :)) شونه‌هام بدتر از همیشه تلق تولوق می‌کنن، شب‌ها کم خوابیدم و درد کشیدم؛ ولی انصافا کم خوش نگذشت؛ یعنی فراتر از خوش گذشتن بود خداییش خیلی جاها! و اعتراف می‌کنم اگه قرار باشه یه روز دلم تنگ شه برای روزای کنکورم، این روزای اردوی عید اونا خواهند بود.
گفتم میشه بیای به‌خوابم؟گفتی بخیر عزیز جانمو بعد، خوابم رو پر از نور و رنگ و موسیقی کردیوقتی بیدار شدم هنوز بوی عطرت رو از رؤیاهام نفس می‌کشیدمبهم نشون دادی وقتی توی رؤیا میشه بر تقدیر پیروز شد، بیداری رو باید به شیرینیِ رؤیا زندگی کرد.
بعد سه روز که مشغول درست کردن دیوارکوب بودم و نزدیک بود زخم بستر بگیرم  و دیسکم بزنه بیرون از بس یه جا نشسته بودم و سرم پایین بود؛ ساعت ۱ شب به خیال خودم بلند شدم به خودم یه کش و قوسی دادم و قلمو اغشته به روغن رو کشیدم رو کار.شوک شدم!
رنگش قهوه ای بود رسمن؛نمیدونم تاریخش گذشته بود یا چی!یهو سرم گیج میرفت وقتی بهش نگاه میکردم ؛هر کاری میکردم و پخشش میکردم هیچچچ تاثیر نداشت.ساعت دو صبح شده بود یهو زنگ زدم به منا که شاید بدونه باید چه گلی به سرم
خدایا کمکم کن از دوتا بحرانی ک توش افتادم نجات پیدا کنمنمیخوام افسرده بشمضربان قلب یه حالتیهپاهام نا ندارهته صدام بغضنمیخوام این شرایط نمیخوامنجاتم بدهنمیخوام باقی عمرمو با غمش سپری کنمخدایا غلط کردم هر کاری ک کردمتو شاهد بودی من چ زجری کشیدمفقط نجاتم بدهنزار تو این حال بمونم
اینکه امروز آخرین روز امتحانات بود به خودیه خود یه اتفاق فراموش نشدنی محسوب میشد ولی.
امروز امتحان شیمی داشتم:) اول جلسه ی امتحان که نشسته بودم سرجام حواسم به توضیحات مراقب نبود و داشتم به پشت سریم با تعجب می گفتم که یوتیوب تو چینم فیلتره(واقعا نمی دونستم:) 
بعدم که امتحان شروع شد یه عالمه خوشحال شدم چون برگه ی چک نویسی که بهمون داده بودن خیلی بزرگ بود. از همون برگه هایی بود که تو ابتدایی برای امتحان املا می خریدیم. خلاصه اینکه خوش خوشک بالای
دادخواهی حضرت امیر المومنین سلام الله علیه پس از رجعت در عهد ظهور نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله
علامه مجلسی رضوان الله علیه از مفضل بن عمر رضوان الله علیه روایت کرده است که امام صادق علیه السلام در مورد شکایت امیر المومنین علیه السلام نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از رجعت در عهد ظهور فرمودند: پس حضرت امیر المومنین شکایت کند که چندین شب با حسنین و زینب و ام کلثوم (علیهم السلام) به خانه‌ی مهاجر و انصار رفتم از آن‌هایی که مکرر تو بیعت خل
نازی دیشب خیلی بد خوابید و تا صبح چند بار بیدار شد و به خودش می‌پیچید. چیزی نخورده بود که بخواد اذیتش کنه و نمی‌دونم چه مشکلی براش پیش اومده بود. صبح که بیدار شدم آروم و ناز خوابیده بود. آهسته از اتاق بیرون اومدم تا برای رفتن به سر کار آماده بشم. برگ‌های گلدان یاس رازقی پشت پنجره بعد از خواب طولانی زمستانی در حال جوانه زدن بودند و با دیدنشون کلی ذوق کردم و قربون صدقه‌شون رفتم. به گلدان‌ها آب دادم و دستی روی برگ‌هاشون کشیدم. از نارنج کاشته
چند روزه که درگیرم.
درگیر پاکسازی گوشی،پاکسازی وب،پاکسازی خونه و
میخوام احساسات جدید روتجربه کنم پس باید قبلی ها رو پاکسازی کنم تا جا برای اتفاقات جدید باز کنم چیزی شبیه استفاده از قانون خلاء
واتساپ رو حذف اکانت زدم و تمام،چیزهایی که توی تلگرام ذخیره کرده بودم رو بردم توی ایتا و بعد تلگرامم رو تنظیم کردم روی یکماه که خودش حذف اکانت بشه و رفتنم جلب توجه نکنه و بعد از روی گوشیم پاکش کردم و تمام.
آرشیو وبم رو زیرورو کردم و خیلی از پست های
با تپش قلب ناشی از کابوس وحشتناکی بیدار شدم و آخ که واقعیت هم دست کمی نداشت. در این میانه از پروست خوانی با معشوق لذت ها بردم. بعد هم درد ماهیانه و روزانه(همان درد اگزیستنشیال) کشیدم و حالا دارم فکر می کنم  دریغ که از چنان شبی اصلا قرار نبوده سپیده سر بزند و همه ی ما یک مشت بیچاره ی احمق بوده ایم. گیرم که یک سپیده ای هم سر زد اصلا، کی می شود تو آنچه گذشت ها را از سر و تنت بیرون کنی و حالِ سپیده را بی ترس ببری؟ اگر می شود خوش به حالت خب.
صبح با صدای تند پَرپَر و کشیده شدن ناخن های دو تا بچه قمری روی قرنیز پشت پنجره بیدار شدم، لابد سر دان هایی که قبلا ریخته بودم دعوای شان شده بود.  صدای خراشناک کارگذاشتن چند تیر آهن توسط کارگرها در ساختمان نیمه سازی که یکهو سر بر آورده می آمد آن یکی شان که با کلاه زرد آن بالا در طبقه ی چهارم ، پنجم ایستاده بود اگر نور کمتر می شد  می توانست من را ولو شده روی تختخوابم ببیند .با اینهمه ملحفه را کشیدم روی سرم و لنگ و پاچه ی م را پوشاندم . حس بدی ست ک
صبح با صدای تند پَرپَر و کشیده شدن ناخن های دو تا بچه قمری روی قرنیز پشت پنجره بیدار شدم، لابد سر دان هایی که قبلا ریخته بودم دعوای شان شده بود.  صدای خراشناک کارگذاشتن چند تیر آهن توسط کارگرها در ساختمان نیمه سازی که یکهو سر بر آورده می آمد آن یکی شان که با کلاه زرد آن بالا در طبقه ی چهارم و پنجم ایستاده بود اگر نور کمتر می شد  می توانست من را ولو شده روی تختخوابم ببیند .با اینهمه ملحفه را کشیدم روی سرم و لنگ و پاچه ی م را پوشاندم . حس بدی ست ک
بچه بودم که پدرم پشت بوم خونه رو به حیاط تبدیل کرده بود.
برامون تاب اویزون کرده بود و بیشتر شب های تابستون رو اون جا می خوابیدیم.
عصر روزهایی که روزه بودم می رفتم پشت بوم و زیر سایه دیوار دراز می کشیدم و به آسمون نگاه می کردمعرق اون همه رنگ آبی و سفید می شدم و داستان های مختلفی رو توی ذهنم می ساختم.
از عروسی پرنده ها گرفته تا سفرهای هوافضا رو با ذهن نوجونم می ساختم و متوجه گذر زمان نمی شدم.
خیلی وقت ها بیشتر از چند ساعت رو پشت بوم بودم و فقط به آسم
همه گفتن بعد دیدنش گریه میکنی راستش خودمم هم باور کرده بودم که گریه میکنم
اخه من وقتی بهش فکر میکردم گریه میکردم چی برسه ببینمش
دیدمش خیلی عادی دست دادم حتی دلم نمیخواست  روبوسی کنم ولی زشت بود دیگه!
گریه نکردم و حتی دلم نمیخواست پیشش باشم تمام خاطرات بد جلو چشمام رژه میرفت از بدن کنارش فقط عذاب کشیدم
الان، همین الان، بعد از سه روز بیخوابی کلاسم تموم شد و رسیدم خونه. تقریبا دارم تلف میشم. 
واقعا نمیدونم چه اتفاقی داره برام می افته ولی امیدوارم امشب خوابم ببره چون اگر نشد باید برم بیمارستان. 
تا حالا دو روز هم بیخوابی کشیدم ولی هرگز به سه روز نرسیده. باورم نمیشه.
به قول رضا براهنی:
من هیچگاه نمیخوابم
از هوش میروم
من
از هوش می.
+آقاجون میگفت من یه مرگیم هستا، توجه نمیرکردم
پدر شوهر آمد و شاخه های اضافی انارها و انگورها را هرس کرد؛ این یعنی امسال هم قرار بر ماندن است.ما آدمِ آپارتمان نشینی نیستیم ، خانه ویلایی هم با بودجه ما یا نیست یا جوری هست که اگر نباشد بهتر است؛ کهنه و قدیمی و زوار در رفته. من اگر جایِ صاحبِ آن خانه هایی که برای اجاره دیدیم بودم خجالت می کشیدم از اینکه به زن و بچه مردم بگویم بیایید اینجا زندگی کنید و اینهمه هم پول بابتش بدهید.اصلا خجالت می کشیدم اسم بعضی از آن اماکن! را بگذارم خانه.قرار شد ب
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
دوباره  آهنگی که یادآور تلخ ترین روزای زندگیمه گوش میدم و گریه می کنم باید چند وقت یه بار این کار را بکنم تا یادم بیاد چقدر سختی کشیدم و از کجا به کجا رسیدم تا قدر خوشبختی الانم را بیشتر بدونم"من از پشت شبهای بی خاطره من ازپشت زندان غم آمدممن از آرزوهای دور و درازمن از خواب چشمان نم آمده ام "
ام نقاب رو شروع کردم چسب دیروز زدم و امروز رنگش کردم و بعد فردا طرح میکشم روش و سایه ها و. رو میزارم. بعد رفتم پایین با زینب بدمینتون بازی کنم دو ستو برد 25 23 :/// ایش بعد دیروز بعضی از علم مناظر رو کشیدم. اگه بدونید خیلی زورم میاد چیزی هم به ذهنم نمیرسه که کشیدن پرسپکتیو دو نقطه رو راحت کنه! میدونید اسونه ولی چون نقطه گریز بیرون کادره من حوصله ندارم هی ببینم درسته غلطه؟ تو اینستا دیدم دو چیز این ور اون ور گذاشته نفهمیدم چیه اهنربا گذاشتم  فا
دیشب زیر نور ماه خوابیدمخواب تو و چشماتو دیدمتوی خواب لبهاتو بوسیدمبا یه بغض گنده از خواب پریدمبا مدادِ آبی و سفیدم عکس تورو روی ماه کشیدمابر اومد و روی ماهو پوشوندتا سایه ی سیاهشو دیدمدلم تنگ شد برای بوسه هایمون.
ادامه مطلب
آنقدر که نگاهت نکرده ام ، دیدگانم تنگ است و هیچکس به چشمم نمی آیدآنقدر که دستانت را نگرفته ام دستانم تنگ است ، سرد است، و محتاجِ گرمای دستانِ توست.آنقدر که در آغوش نگرفتمت ، آغوشم تنگ است ، میترسم وقتی بیایی جایی درآغوشم نداشته باشی.آنقدر که هوای نبودنت را نفس کشیدم که نفسم تنگ استآنقدر که با من صحبت نکردی ، آنقدر که مهربانی نکردی که خُلقم تنگ است.مندلم تنگ است مهربانمواز این دنیای کوچک و تنگی که برایم ساختی ، سخت بیزارم.#امیرحسین_سرمنگ
یه نفر دیروز اومده میگه بیوتک چیهاولش خب حالشو نداشتم جوابشو بدم.مختصر و مفید گفتم.بعد اومد گفت شما به چه درد جامعه میخورین.منم غیرتی شدم شروع کردم توضیح دادن.اخرشم نذاشت حرف بزنم که:/کلی چیز این وسط موندبعد میگه میخواد کنکور بده و پزشکی بخونه.بهش گفتم که کار خییییلی درستی نیسمگه در صورت اینکه بدونی قبول میشی و بعد هم ازش زده نمشی.انقد با ذوق حرق میزد خجالت کشیدم دخترم و یکم ذوق ندارم.ولی خب همینه که هست
خدایا تا مرگ چقدر فاصله هست؟ هاان؟ چقدر مانده؟ از صبح باز عضلاتی سمت چپ آن بالا گرفته. مامان از عصر تا حالا نگران است که لعنتی لابد قلبت درد گرفته چرا دکتر نرفته ای. خبر ندارد که یکی دو سال پیش حتی وسط راه رفتن نفسم هم یک هو می ایستاد. البته این اواخر تکرار نشده بود. این زمستان دردهای عجیب و غریبی حوالی کلیه بیشتر اذیت میکرد تا قلبم. البته اون هم فعلا آرام شده بود. شاید مثلا یک سنگ کوچک که جابه جا یا دفع شده باشد. مدتی هست که دیگه وقت راه
* نصف شب که تد بیدار شد و خواب از سرم پرید، رفتم توی حیاط یه نخ سیگار کشیدم . وقتی برگشتم توی اتاق، لباسم بوی لباس بابام رو می‌داد و فکر کردم شاید راهی باشه که مردگان رو زنده کرد . اون وقت می‌تونستم با لباسش که بوی سیگار مونتانا می‌داد یک بار برای همیشه بغلش کنم . * کلماتی که بتوانند اغوایت کنند . هوش از گوش و سرت ببرنند . مستت کنند . خرابت کنند .* دلم می‌خواست یه گوسفند داشتم . امشب با یه دسته کاهو می‌رفتم دیدنش . 
وقتی استرس دارم, یا عصبی ام غذا نمیخورم. عادت بدیه .باعث میشه کم بیارم. امروز کمی صبحونه خوردم فقط و اون همه دردی که امیر کشید و جیغ هایی که زد و تبی که مقاوم بود, ساعت یک صبح , من رو زمین زد. احساس کردم که چشم هام نمیتونه وایسه و رگ گردنم سفت شده , به اکرم گفتم حالم بده و اون عسل و آب جوش داد و من رو مجبور کرد بخوابم وقتی دراز کشیدم ,زدم زیر گریه و از خدا خواستم به ضعف من رحم کنهاین جور موقع ها خوب یاد خدا می افتم .ساعت یه ربع به سه هست و من بیدار شدم .
گفتم خدا اگر وجود داشته باشه برای خلق کردن شما به خودش می باله.
جواب داد: لطف داری ولی خدا اگر باشه برای بارون و بستنی شکلاتی و لبخند باید بیشتر به خودش افتخار کنه تا من! 
خجالت کشیدم به خودش بگم که برای من مثل بستنی شکلاتی هست و دیدنش تحمل تمام تلخی های جهان رو ممکن میکنه.
با خستگی‌ای که بیشتر پشت پلک‌هایم حس می‌شد، وارد خوابگاه شدم. ساق دست‌هایم را کندم و نگاهی به اطراف انداختم. خلوت بود و فقط یک‌نفر در مسیر دیدم و آن هم دختری بود که بطری آب در دست، از کنارم رد شد. نزدیک بلوک خودمان که شدم، دیدن سایهٔ درخت کاج کُپُل و چمن‌های سبز و خشک، وسوسه‌ام کرد. نزدیک یک ماه است طبیعت ندیده‌ام و وجودم عطش دارد؛ به‌خوبی حرارت قلبم را حس می‌کنم. 
مسیرم را به سمت چمن‌ها کج کردم و زیر سایهٔ درخت نشستم. ات ریز و درشت دور
با خستگی‌ای که بیشتر پشت پلک‌هایم حس می‌شد، وارد خوابگاه شدم. ساق دست‌هایم را کندم و نگاهی به اطراف انداختم. خلوت بود و فقط یک‌نفر در مسیر دیدم و آن هم دختری بود که بطری آب در دست، از کنارم رد شد. نزدیک بلوک خودمان که شدم، دیدن سایهٔ درخت کاج کُپُل و چمن‌های سبز و خشک، وسوسه‌ام کرد. نزدیک یک ماه است طبیعت ندیده‌ام و وجودم عطش دارد؛ به‌خوبی حرارت قلبم را حس می‌کنم. 
مسیرم را به سمت چمن‌ها کج کردم و زیر سایهٔ درخت نشستم. ات ریز و درشت دور
سلام به بیانی های عزیز!
عیدتون مبارک باشههه ایشالا امسال بهترین سال زندگی تون باشه^_^
خب خب امسال من سال رو با آبله مرغون شروع کردم و جای دشمنانتون خالی سوختم و درد کشیدم
حالا اشکال نداره ایشالا از این به بعدش رو میترم و حسابی درس می خونم
تمام چیزایی که قراره منو از درس دور کنه کنار گذاشتم 
فقط یه چیز بگم یخ نفر بود که گفتم فک میکنم عاشقش شدم
کشک بود از اون آدم متنفرم
حتی از خودم هم عصبانیم که بهش یه ذره رو دادم
خدا منو ببخشه چون دیگه تکرار نم
9
دقیقا از وقتی که عاقای مشاور در جواب استرس دارم گفتنِ من گفتند که امسال نشد هنوزم فرصت هست و من بقیه ی حرفهاشو دیگه یادم نمیاد!!! دقیقا از همون موقع یه مقداری پیچ درس خوندنم شل شده :)))) جالب و در عین حال وحشتناک اینکه به هیچ جامم نیست!! آماااا از اونجاییکه خودمو میشناسم اگه از فردا که شنبه ست استارت 15 ساعت خوندنمو نزنم دیگه یقینا هیچی نمیشم :) پس.!! -_- آدم میشی یا نه!؟؟+ . خط و نشونایی بود که برای خودم کشیدم :))
من یه ادم خودخواهم اصن
اونقدر خودخواه که یه خط بطلان کشیدم رو تمام چیزایی که حالمو بد میکنه
و این فرم شدنو دوست دارم
دارم سعی میکنم نزدیک این مدل شدن شم
یه ادمِ سبک جدید
فلان رفیقم زبونش تند و تیزه و من؟
بی خیالش شدم
تموم کردم دوستیمو
تنها بودن بهتر از حرفای مسخره شنیدنه
نشستمم خودمو به بیرون رفتن دعوت کردم حالم بهتر شد(:
زندگی هنوزم جریان داره
و من برگشتم
سلام دوستان
بنده 33 سالم هست، یادمه از همون ابتدای جوانی آرزوی ازدواج داشتم تو رویاهام در کنار همسر فرضیم خوش میگذروندم به شدت هم گرم مزاج بودم، ولی مشکل اینجا بود که شپش تو جیبم قاپ مینداخت از همه لحاظ بدبخت بودم هیچ پشتوانه ای هم نداشتم، خودم بودم و خودم.
اینقدر کار کردم، حمالی کردم، ذلالت کشیدم، از سیگار فروختن لب خیابون بگیر تا نظافت خونه ی مردم ، دست فروشی و انواع و اقسام حمالی ها، خلاصه هیچ کاری واسم عار نبود یعنی در اصل غروری واسم باقی
خدایا!میدونم خودم که تو این دو هفته باید تلاش بیشتری می کردم. باید زحمت بیشتری می کشیدم. میدونم نتونستم شکر نعمتت رو به جا بیارم.
تسلیم!
خدایا! ولی بذار امشب و فرداشب بتونم خودمو برا مهمونیت آماده کنم.
این دفعه هم بگذر از سر تقصیرات من سر تا پا گناه .
شیرینی عفوت رو بهم بچشون. بذار دوباره بتونم برا نمازشب بیدار شم.
خدایا . .
من همیشه اونی بودم که آخرین سوالو می پرسید، که آخرین تماسو می گرفت و آخرین پیامو می داد. من همیشه حواسم بود که تو آخری نباشی، انتظار تحقیرامیزی که من همیشه می کشیدم رو هیچ وقت نکشی. نتیجه اش حالا اینه که امشب نمی تونم بخوابم. امشب من ساده دل فکر می کنم شاید رفتی مسواک بزنی که یه ساعته پیدات نیست. شاید خوابت برده چون هیچ وقت عین خیالت نیست من منتطرم من خوابم نمی بره. 
      تعبیر خواب       **             دیشب دوباره       گویا خودم را خواب دیدم :      در آسمان پر می کشیدم       و لا به لای ابرها پرواز میکردم       و صبح چون از جا پریدم       در رختخوابم       یک مشت پر دیدم       یک مشت پر ، گرم و پراکنده       پایین بالش      در رختخواب من نفس می زد       آنگاه با خمیازه ای ناباورانه      بر شان
به نام خالق زیبایی ها
سرگردان برای آغوش گرمی، به هر مکانی سرک کشیدم تا آشفتگی هایم را مرهمی از جنس مهر، 
التیام بخشد اما هر بار سرخورده از این جست و جوی بی حاصل در تنهایی هایم، فرو می رفتم. 
روزی در همین فرو رفتن ها، دستی شانه نحیفم را به آرامی فشرد، نگاه بالا کشیدم تا صاحبش را
ببینم که با لبخندی بی نظیر و مهربان چشم در چشم شدم، نگاهی که تمام آلامم را به یک باره به
بادی سبک سپرد.
ناخودآگاه به آغوشی کشیده شدم که بوی مهری فراتر از رویا را به شامه
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
نمیدونم چرا برای چی از آدما دوری میکنم یا یه فرکانس منفی دارم که اونا ازم دوری میکنن نمیفهمم نمیفهمم
از تو که دوستت داشتم و هرچی نزدیک تر شدم ذهنم رو خراب تر کردی
تا اونایی که دور بودن و هستن و هرروز دیوانه تر میشن
تا رفیقایی که نمیخوام دیگه نزدیکشون باشم که رفاقتمون خرابتر نشه
تا خانواده ای که نمیسازم باهاشون
یه دژ کشیدم دور خودم و کسی رو راه نمیدم داخلش
خدا آخر و عاقبتم رو بخیر کنه فقط
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



 
 
 
من داستان راستانم ، تاریخی ام مریخی ام
.
.
.
آبشار تالشم برف و بوران دیدم اما قد کشیدم ، من روبه روی سیل ظالم سد کشیدم
 
 
ادامه در کلیپ .
* صبح توی خونه تنها بودم ‌. سیگار کشیدم و پشت به پشت قهوه خوردم . درس خوندم و امتحان آنلاینم رو دادم و یک تکه از خودم رو شبیه یک قطره در چاه انداختم .* الان دلم می‌خواست یک بچه توی شکمم ت می‌خورد .* من حیف شدم . من باید زن یه گاوچران می‌شدم . که الکلی می‌بودم و ول می‌چرخیدم توی شهر و توی پرت ترین خانه‌ی شهر، یک آدم بی ربط رو می‌بوسیدم .* تمام اعضای بدنم از سرمای درون و برون داره می‌لرزه .* راست می‌گفت . علی هم بارها چنین حرفی رو بهم زد
فکرم به شدت مشغوله گلو درد بدی دارم و هرکار کردم نتونستم ظهر بخوابم وبلاگها رو یکی یکی باز کردم و  خاموش خوندم تقریبا هر روز و یا گاهی دو روز یکبار به وبلاگ نازلی سر میزنم اینبار به دلیلی که بیش از حد فکرم مشغوله دیر رفتم وبلاگش  رو بخونم وقتی خوندم هنگ کردم سال ۹۱ یا ۹۲ بود که اولین وبلاگم رو ساختم قبلش اصلا نمیدونستم وبلاگ چیه فکر میکردم یه کار بزرگ و سخته که فقط آدمهای مطرح میتونن انجامش بدن وقتی وبلاگم رو ساختم و با اسامی و
وقتی ساعت ده شب رسیدی خونه ؛بچه رو حموم بردی و یه عالمه ظرف شستی بعد رفتی حمام کلی کباس با دست شستی و بعد خودت دوش گرفتی و قبل از خواب  خودت و بچه شربت سکنجبینی که به تازگی با عسل و اولین نعناع های فصل جدید درست شده خوردین؛لیوانها رو شستی و اومدی بری بخوابیهمون لحظه که دستمو بلند کردم شیشه رو بزارم طبقه ی بالای یخچال؛از دستم لیز خورد و روی سرامیکهای کف آشپزخونه افتاداز اون بالالباسی که تازه بعد حموم تنم کردم،گلیم آشپزخونه،تا دیوارا.
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خود
امروز خدا رو شکر قراداد مغازه‌ام رو برای یک سال تمدید کردم! تو این مدت یه ماهه خیلی استرس کشیدم! ولی حالا که به نتیجه‌اش فکر می‌کنم می‌بینم باز خدا کارم رو به نحو احسن پیش برد و نتیجه‌اش موفق شدن در این مرحله‌ی زندگیم بود .نمی‌دونم قضیه‌ش چیه از اول سال ۹۸ همش حس و حال اربعین رو دارم! معمولا سال‌های گذشته از اول محرم حس و حال اربعینی سراغم می‌اومد ولی امسال از اول سال و شِش ماه مونده به اربعین حس و حالم عوض شده! نمی‌دونم خدا چه برنامه‌ای
میدونی وقتی خودتو به کسی که از ته قلب دوسش داری و دلت میخواد به چشمش بیای نشون بدی چه حسی داره؟ الان من غرق همون حس خوبم.یه ذوق شیرین تو دلمه.هر چند کارای کوچیکی بود . اما برا قلب من خیلی بزرگه.من واسه امروزواسه همین نیمچه توجهنیمچه حس اعتماد به نفس و غرورروزای زیادی درد روحی و جسمی کشیدم.میفهمی؟خودمو کشتم تا به چشمش بیام. و آره برام مهمه . مهم ترین آدم زندگیمه.اگر توجهشو نداشته باشمتوجه کل دنیا به چشمم نمیاد.
مثل این قحطی زده ها تا اذون رو گفتن حمله کردم سمت یخچال و شله زرد نذری رو آوردم و یک کاسه برا خودم کشیدم.بعدش تو مغزم جرقه خورد که کیک تولد دیشب یه تیکه از اون کاراملیه مونده بذا اونو هم بخورم.اونو هم خوردم.یک لیوان آب رفتم بالا :)) بعدش افطار رو آوردم و یک عالمه خوردم بعد دوباره شیطون گولم زد و گفت بپر از اون سوسیس دیشب هم بخور.و اینطوریه که حالم بده و نشستم تا غذاها هضم بشن :)) نمیتونم سرمو خم کنم روی کتاب :)) 
سیما گریه میکنه با حرص میگه: خودکشی؟! توووو.؟! واقعا میارزید؟! مادر پدرت چه گناهی دارن؟ اونهمه سال از عمرت رفت بس نیس؟
بی‌حال رو تخت دراز کشیدم هیچی نمیگم گریه میکنم فقط گوش میدم .
گریه میکنه میگه: میفهممت نون جون  حیفی نون جون حیفی. 
میگم: سیما میگفتم همه دنیا یه طرف اون یه طرف من چه بدی کردم اینقد ازم متنفره؟ 
سیما: گریه میکنه‌ 
سیما گریه میکنه با حرص میگه: خودکشی؟! توووو.؟! واقعا میارزید؟! مادر پدرت چه گناهی دارن؟ اونهمه سال از عمرت رفت بس نیس؟
بی‌حال رو تخت دراز کشیدم هیچی نمیگم گریه میکنم فقط گوش میدم .
گریه میکنه میگه: میفهممت نون جون  حیفی نون جون حیفی. 
میگم: سیما میگفتم همه دنیا یه طرف اون یه طرف من چه بدی کردم اینقد ازم متنفره؟ 
سیما: گریه میکنه‌ 
گمانم چاهار پنج سال پیش، همینجا توى همین وبلاگ "تصویرگر کتاب کودک" شدم!بله.اول "باش" شدم بعد "کشف"!حالا اینجا توى مونترال "نقاش" شدم. کوهن چاهارده روز دیگر هشتاد و چاهار ساله مى شود و من براى تولدش - بگذارید ببینم؛ یک . دو . سه. - شش پرتره کشیدم. مى خواهم نمایشگاهشان کنم روى دیوارى در کافه اى یا گالرى اى در گوشه اى از این شهر هنرمند.همین!آمدم خبرتان کنم.
 در کشور دانمارک با قطار سفر می کردم. بچه ای بسیار شلوغ می کرد.خواستم او را آرام کنم به او گفتم: اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید.آن بچه قبول کرد و آرام شد.قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم.ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود: [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
مشکل از من بود. من نتونستم رنگی به زندگیت بدم. آره شروع همه ی ماجرا دست من بود. اولین نفس رو من کشیدم. من بودم که جون گرفتم از تو. اما دیگه ریش و قیچی دست توعه. دیگه این توئی که میبری و میدوزی. پایانش با توعه. تویی که جون میگیری، جون منو. میدونم حال خودت خوب نیست، میدونم دنیات سوخت و خاکستری شد، میدونم آرزوهاتو پر دادی رفت، فقط یه چیزی: امید رو از من نگیر. یک جایی از زمان منتظرت میمونم. شاید عاشق موندن اینجاها معنی پیدا میکنه. منو ببخش پس.
گفتم «آقا دیگه با من کاری نداشته باشین، می‌خوام بخوابم.» و بعد دراز کشیدم. پای راست را روی پای چپ گذاشتم و دستانم را زیر سر و چشمانم را بستم. نسیم بهار به آرامی صورتم را نوازش می‌کرد و میان مژه‌هایم می‌پیچید. عطر چوب و درخت می‌آمد و صدای زنگولهٔ گاوها و رودخانه از دوردست. توکا می‌خواند و گاهی هم بلبل هنرنمایی می‌کرد. آقاجون گفت «جاااان! بهار که بیاید، بلبل‌ها هم می‌زنند زیر آواز و جنگل را زیباتر می‌کنند.» لبخند نامحسوسی زدم و از آن به بع
 
زورم به خودم نرسید با اینکه سرم درد می کرد و مجبور شدم قرص بخورم ولی خوابم نبرد که نبرد.از اونجایی ام که در طالع من نوشتند این هیچ وقت حال درس خواندن نداشته باشد.گفتم چی کار کنم چی کار نکنم که در سکوتی محض که بجز صدای بال زدن انواع ات و پروانه ها و همچنین صدای کشیدن قلمم روی کاغذ هیچ صدای دیگه ای نمی اومد؛ دومین چهره در طول عمرم رو نصفه نیمه کشیدم.
یه جوری یهویی زیر پام تو زندگیم خالی میشه که خودمو وسط ناکجا آباد میبینم.یهو میبینم که نیستم .زیر پام خالیهالان همونجام همونجا که اگر برای رسیدن به یه چیزی حتی یکمم فقط فاصله داشته باشم رهاش میکنم تا بهش نرسم.دقیقا مثل امروز که برای رسیدن به جواب اثباتای سوالای منطق یه قدم فاصله داشتم ولی در یک لحظه رهاشون کردم و احتمالا تا مرز افتادن خودمو کشیدم پایین.فردارو دلم میخواد از صفحه زندگیم پاره کنم مچاله کنم بندازم تو سطل.
آینه تنها چیزیه که به سرعت اشکمو در میاره
نمیگم خیلی محکم و قویم و اهل گریه نیستم ،اتفاقا خیلیم اشک میریزم ، فقط تنها کسایی که اشکامو دیدن مامانو بابام بودن اونم به تعداد انگشتای یک دست و یکبار هم وقتی پیش استادم برای مشاوره رفته بودم که وقتی با لبخند وارد شدم اولین جمله ای که با دیدن من گفت این بود :گریه کن چرا میخوای نشون بدی حالت خوبه؟ و این شد که برای اولین بار جلوی یه غریبه اشک ریختم. اشکم فقط بخاطر شکستن بیش از حدم بود چون دیگه تحمل م
نور ِ عریان ِ تو از سر ِ چشم‌های دنیا زیاد بود ! چادر ِ سیاه بر سر ِ ناز و رمز و راز ِ تو انداختم چرا که حیف بود خلوت ِ بی‌بدیل ِ بی‌قرار ِ ما را که در دهان ِ آب‌نکشیده‌ی این جماعت لغ‌لغه‌ی زبان‌ها بشود . کوچه‌بازاری‌ات کردم ! طشتی که نبود را از سر ِ بام ِ خانه‌ام انداختم . آن‌قدَر که هیچ گوش ِ نامحرمی را خیال شنیدنت نماند . عربده کشیدم ! بی‌آبرویی کردم ! بی که دمی ترس ِ رسوایی سرم را به درد بگیرد . بی آن که به به‌به ِ مریدان دل‌خوش شوم و از تکف
خاطره اول . دوران راهنمایی یا اوائل دبیرستان بودم .تفنگ بادی دستم بود و با دوستان مشغول گفتگو و بگو و بخند .داخل لول ( خان ، جان لوله ) تیر سربی بود .یکی دو بار با یکی از دوستان شوخی کردم و تفنگ را از کمر شدم ( باصطلاح مسلح کردم ) ولی همزمان ماشه را کشیدم و با دست لوله را برگردوندم جای خودش و بسمت شکم دوستم گرفتم و گفتم بزنم ؟ اونم میگفت بزن .ماشه را میکشیدم ولی چون عملا مسلح نبود ( باد نداشت ) شلیک نمیشد .بار سوم همانکار را کردم ، منتها فرام
منتظرم از یه شرکت ک رفته بودم مصاحبه باهام تماس گرفته بشه
طبق گفته خودشون قرار بود این هفته باهام تماس بگیرن اما امروزم گذشت و کسی نه بهم ایمیل زد نه باهام تماس گرفت
حتی ایمیل نزدن ک بگن رد شدی و بیخود دلخوش نباش
مصاحبه تو نظر خودم برعکس مصاحبه های قبلی ک رفته بودم خوب پیش رفت اما.
دراز کشیدم تو تخت و گرمای بعدازظهر تهران رو تحمل میکنم و با خودم میگم این کار هم نشد بعدش چی کار کنم?
واقعا چی کار کنم؟
سلام داش مجید
خوش اومدی . داداش قدم رنجه کردی .
داداش یادته میخوندی: پناه حرم . کجا داری میری بگو برادرم . پناه حرم .
رفتی و خودت شدی پناه حرم . رفتی ، خیلی خوبم رفتی . جوری رفتی که بی بی جان زینب (س) خریدارت شد .
شرمنده که نتونستم بیام تشییعت . من فقط اسمتو یدک کشیدم نه راه و رسمتو .
این پست رو هم فقط به عشق تو نوشتم . وجودتو عشقه داداشم .
مشتی باش و سفارش ما رو هم پیش اربابمون بکن . دمت گرم خدا از بزرگی کمت نکنه
 
خاک پاتم داداش
 
داستان من با نابودی خواب شروع شده بود . مانند چریکی ها میخوابیدم : بدون ساعت و مقدار مشخص . چشمام قرمز شد . پوستم از نمناکی اتاق قارچ زد . شکمم گنده شد . سیگار میکشیدم و در آخر  ته سیگار را می جویدم و میخوردم . مانند پیرمرد ها  روی تشکم نشسته بودم و روز  و شب می گذشت. فکرم مصلوب شده بود و اینجوری راحت شده بودم . از نشانه های حیاتم یکی این بود که سیگار می کشیدم  یکی هم اینکه  هر چند روز  یکبار عصبانی میشدم . یعنی عصبانی میشدم و بعد سیگار م
روی میزم چهارتا لیوان شیشه ای هست که فقط توی یکیشون آبه و بقیه خالین . جامدادی خرسی سوم دبستانم هم هست همان که چند سال بعد دوستان راهنماییم گفتند قدیمی است و من نمی دانم چرا خجالت کشیدم! (عوضش حالا سالم تر مانده.) همین‌طور یک عدد کارت بانکی و یک کارت اتوبوس هم هست با یک بطری آب معدنی خالی که هر دفعه تویش آب می ریزم. میبرم باشگاه. یک ساعت طلایی با بند قهوه ای روشن ِ پوست شده تعداد خوبی خودکار رنگی و کاغذهایی با تعداد زیادی اسم مولکول.
میم گفت بهش فکر نکن اما من خیلی فکر و ذهنم درگیرش شدهدرگیر اینکه اگه یک سال قبل اون جسارت و نترس بودنم رو نداشتم ، اگه ادم اهل ریسکی نبودم الان هم اینجا و این نقطه از زندگیم نبودم و راه پیش روم انقدر قشنگ نبود شاید
و امروز چیکار کردم؟ در جواب به یک موقعیت جالب احتمالی ترسیدم.مردد شدم و با کوچکترین سیگنال منفی پا پس کشیدم
کجاست اون بخش جسور درونم؟چرا اینطوری شدم آخه
من باید این موقعیت رو تجربه کنم.باااید
اما فکر نمیکنم سراغ همین یکی برم.منتظر ب
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

نمایندگی فروش محصولات چوبی و دکوراتیو NB الماس میم حا touristgah وبلاگ دبیرستان دوره ی دوم آیت الله غفاری هفشجان sex dolls وبلاگ رسمی روستای تراب علیا