ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

يه وقتايي دل منم

یه دعایی هست که یه وقتایی ناخواسته و بی اختیار به زبون میارم!و عجیب هم عشق میکنم !خدایــا.از شــر خـودم،بـه تـو پنــاه می بـــرم.وووویییی که خدا میدونه چقدر به آرامش میرسم وقتایی که حس میکنم هیچکس جز خدا پناه و دوستدار من نیست، حتی خودم!!!!
سلام عزیز دلم
احوالت چطوره؟
خیلی وقت بود با بزرگیات حرف نزده بودم :)
می‌دونی بابا یه وقتایی احتمالا من می‌بینم که تو داری تو خلوت خودت گریه می‌کنی و خب این چیز طبیعیه! حتی خیلی خیلی بزرگتر از تو هم گریه می‌کنن و خب البته که گریه داریم تا گریه :)
یه وقتایی گریه برای دلتنگیای کوچیکه یه وقتایی برای غرای کوچیک و بزرگ و یه وقتاییم برای روضه که این آخری از همشون مهمتر و بهتر و قشنگتر و با ارزش تره!
ولی به خودم گفتم هر وقت دیدم داری گریه می‌کنی اول از
یه وقتایی آدم با مهربونی زیادش برای خودش دردسر درست می‌کنه.
یه وقتایی باید سخت بگیری، مهربون نباشی
این باعث می‌شه اذیت نشی، خورد نشی، به خودت لعنت نفرستی
این که بعضیا از مهربونیت سوء‌استفاده می‌کنن هم بی‌تاثیر نیست
اما من همیشه خودمو سرزنش کردنم
باید یاد بگیرم مهربونی رو خیلی کم کنم، خیلی
میدونی یه وقتایی دلم میخواد تحمل نکنم و ادامه ندم در واقع احساس میکنم که همه چیز داره از تحملم خارج میشه اما دقیقا همون وقتایی که حس میکنم دارم کم میارم یه چیزی توی قلبم صدا میده یه صدایی مثل " دینگ دینگ " حواست هست ؟ من پیشتم همیشه پیشتم نترس ادامه بدهفقط ادامه بده 
نوشتن دنیای عجیبی داره ، یه وقتایی دلت میخواد بنویسی اما نمیدونی از چی بنویسی ، یه وقتایی در اوج پر بودن هیچ حرفی برای نوشتن و گفتن نداری و یه وقتایی که فکرشم نمیکنی میتونی ساعت ها بدون وقفه بنویسی و بنویسی و بنویسی دنیای نوشته ها هم عجیبه ، خوندن یه نوشته میتونه یه نفرو تا اوج لذت بالا ببره ، یا نه یه نفر رو تا ته غم پایین بیاره نویسنده ها ادمای عجیبی هستن ، هیچوقت نمیشه فهمید حسی که موقع نوشتن داشتن چی بوده ، چند بار دلشون گرفته ، چقد از ا
متن آهنگ سکوت یخ زده امیر علیLyrics Music Amir Ali Sokoote Yakhzadeمتن آهنگ سکوت یخ زده امیر علیترانه و شعر آهنگ سکوت یخ زده امیر علییه وقتایی دلم میگیره از تمومه طعنه هاکنایه ها گلایه ها اونایی که نبوده حقه من خدا پس چرا پس چرایه وقتایی دلم میخواد بهت بگم از دلم وای از دلم وای از دلم98music04
با وجود اینکه فاصله سنیمون خیلی زیاده ولی یه عالمه کار جذاب هست که میتونیم باهم انجام بدیم و کلی بهمون خوش بگذره :)مثل وقتایی که جشن می گیریم.مثل وقتایی که پارک رو متر می کنیم و کلی عکس می گیریم!مثل اون روزایی که کلی مغازه میگردیم دنبال یه مدل بستنیه خاص :)میدونی چیه!اونقدری دوستت دارم که وقتی کنارمی باز دلم برات تنگ میشه :)
من فقط منتطر اون روزیم که تو به هدف قشنگت برسی.من فقط منتظر اون روزم که بگی نبات دیدی موفق شدم!بعدش من محکم بغلت کنم بگم م
دانلود مداحی محمود کریمی یه وقتایی که دلم تنگ عشقه
شب 21 ماه مبارک رمضان 98هیات رایة العباس(ع) تهران-شهادت امام علی علیه السلاممداحی شور جدید
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحییه وقتایی که دلم تنگ عشقهیه وقتایی که نفس لنگ عشقهیه وقتایی که به سینه ام میکوبمیقین دارم که همین سنگ عشقهمتن مداحی یه وقتایی که دلم تنگ عشقه محمود کریمیدوست دارم که شدم پیر گریه نشدم سیر گریهدوست دارم که با اسم قشنگت میزنم زیر گریهگریه گریه فقط برای حسینمج
یه وقتایی، عیبی داری و نمیدونی و موجب رنجش بقیه ام هست و خب تا وقتی نفهمی، کاریشم نمیشه کرد! وقتی متوجه اون عیب میشی، میشه گفت ۷۰ درصد قضیه حله. سعی میکنی رفعش کنی.
حرف من ولی، سر اون ۳۰ درصده. اونجایی که میدونی و نمیتونی رفعش کنی و توی یه فرآیند فرسایشی بین رنجش و عذاب وجدان آونگ وار گیر‌ میکنی.
مشکل من با تلفن کردن چیه؟ خدایا کمکم کن وقتایی که تماس های وظیفه گونه صله رحمی رو دارم، بتونم انجامش بدم :(
خیلی خسته و خیلی تنهامن وقتایی که حالم خوبه وبم نمیاموقتایی که خسته و تنها میشم میام وبمبخاطر همین اکثر پست هام غمگین و ناراحتم چون اکثر مواقعی که مینویسم بخاطر ناراحتی و غم و تنهاییهخیلی تنهام اعتماد بنفسمم پایین اومده .احتمالا احساس گناه و تقصیر میکنم . عزت نفسم پایینه .
با یه تعریف دیگران خوشحال میشم .
با یه نگاه چپ ناراحت !
من که اینطوری نبودم ! بودم ؟
.
یه وقتایی نگران میشم ! فقط همین !
این نگرانی منوط به کم ظرفیتی نیست
فقط . میترسم ! نکنه .
و تهش فقط تو میتونی بیای بگی بد به دلت را نده !
و من بی برو برگرد قبول کنم !

اینطوریم که یه وقتایی نقطه ضعف هامو به رو خودم میارم و چه بسا به دیگران هم میگم ، احساس میکنم باعث میشه که جلوش قوی شم یه طوری که دیگه نقطه ضعفم نباشه .
اینکه ادم یه جاهایی با خودش لج کنه
بدجو
+بعضی چیزا یادشون جز اذیت کردن خود آدم هیچ چیز دیگه ای ندارهبعضیی وقتا باید رفت، باید اینقدر رفت که بشه نقطهتا اصن نفهمیدی یه زمانی بوده و رفتهکه اصن یادت بره تو حتی براش یه نقطه هم نبودی+بعضی وقتا نباید آب ریخت، نباید آب ریخت رو قبر و یاد یه مُرده زنده کرد. چیکار می خوای بکنی؟اون مرده، نفس مصنوعی، شوک الکتریکی، هیچ کدومش کارساز نیست.اون الان برا یه جهان دیگست که هیچوقت نمی رسین به هم.+یه وقتایی باید رفت، که یاد بگیری نقطه ی زندگی خودت باشی
سلام 
تعطیلات تموم شد خدارو شکر باید برای سه ماه سخت اماده بشم خیلی کار دارم انشالله برسم همشو انجام بدم 
اما چرا  دفتر زندگی چرا از این تشبیه استفاده کردم  نمیدونم شاید چون قشنگ بود 
ولی  وقتی به گذشتم نگاه میکنم میبینم که زندگی واقعا مثه دفتر مشقه اون دفترایی که موقع اول سال با ذوقو شوق جلدشون میکردم و گیره میزدم تا نشه  یادمه وقتایی که خیلی خوش حال بودم و حالم خوب بود  خوش خط و قشنگ مینوشتم با چند رنگ ولی وقتایی که حالم خوب نبود و حوصله ند
از بین همه ی این از دست دادنا و گم کردنا گم شدن تونا مث سنگ لحد روی دلم سنگینی میکنهاومدم خونه با غصه و رفتم سراغ عکساش و خاطره ها رو مرور کردمدلم تنگ میشه واسه وقتایی که وارد خونه میشدم و میدویید لیسم میزددلم تنگ میشه واسه وقتایی که رو زمین ولو میشدم میومد پوزشو میذاشت روی بازوم و بغل میکردمش میذاشتمش روی شکمم و میخابیدیمدلم تنگ میشه برا بازی هامونتونا عکساتو که دیدم دلم بیشتر برات تنگ شد دلم برات تنگ شده کاش یه جا میدیدمت و حتا اگه برا
واقعا بعضی ازین توییتریا فارغ از تحلیل ها و جانبداری های شخماتیک ی که در سطحی ترین شکل ممکن صورت میگیره خییلی طنازن یه وقتایی انقد میخندم به تویتای رگباری  یه سریا که اگه همون لحظه گوشیو نذارم کنار خفه میشم از خندهمنم یه وقتایی می افتم روو دور خنده به جرز دیوارم میخندم مثلاً یارو میگه هوا سرده من اینور ریسه می رم چیه مگه بامزس دیگه.
این مدت همش از درد کمرم شاکی بودم،نمیتونستم بشینم،فقط تو حالت خوابیدن راحت بودم،یادمه وقتی مهره کمرم شکست،داشتیم با ف میخندیدیم،که مامانم زنگ زد،ف رفت بیرون،تا صدای مامانم رو شنیدم زدم زیر گریه،دست خودم نبود،نمیدونم چرا،درک نمیکردم حال مامانمو،چند دقیقه بعدش مامان و بابا اومدن منو بردن بیمارستان،میدونی من هیچوقت مادر نبودم،من مامانمو نفهمیدم،وقتایی که ناخودآگاه از درد جیغ میکشیدم،وقتایی که گریه میکردم،نفهمیدم دردی که مامانم میکشه
جدا شمایی که متاهل هستی چجور بیس چاری وجود همسرت رو تحمل میکنی؟
عاخه فکر کن وقتایی که ازش دلخوری کمِ کم باس چهار پنج ساعت تنها باشی تا باخودت حلش کنی،اونوقت هی چشمت به چشمش می افته‍♀️
یا اصلا اون وقتایی که حوصله عالم و ادم که پیشکش حتی حوصله خودت رو هم نداری،چطور وجودش کنارت تحمل میکنی؟
اصلا اون وقتای تنهایی دلچسبت چی؟مفتی اونا رو هم از دست میدی :|
خلاصه که از این زاویه تاهل خیلی سخته،همین زاویه ایی که انگار یکی با چسب دوقلو میچسبونن بهت :|
پ
بسم الله الرحمن الرحیم./
تمام شب را به یکی از وحشتناک ترین حالات سردرد در عمرم گذراندم! یک جور که از شدت درد ، گردن ، شانه ها و کتفم هم درگیر شده بود و تب کردم. تمام تنم میسوخت. همه اش فکر میکردم یکی باید باشد برای تسکین این درد . و تو بودی! خدا را شکر که بودی . که وقتی فکرش را هم نمیکردم ، بگویی : یه روزی همچنین وقتایی کربلا بودی .
و من حتی نفهمم چه میگویی ؟! و باز بپرسم چی ؟! و دوباره بگویی : یه روزی همچین وقتایی کربلا بودی . 
و برای لحظه ای حتی ، ت
ﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﺩﻟﺖ ﻃﻮﺭ ﺗﻨ ﻣﺸﻪ ﻪ ﻣﻐﺰﺕ ﺎﻣﻼ‌ ﻓﻠﺞ ﻣﺸﻪ
ﺑﺪ ﻫﺎﺵ ﺎﺩﺕ ﻣﺮﻩ
ﻧﺎﻣﺮﺩﺶ ﺎﺩﺕ ﻣﺮﻩ
ﺑ ﻣﺤﺒﺘ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻠﺨﺶ ﺎﺩﺕ ﻣﺮﻩ
ﻭﻗﺘ ﺑﺎ ﺑﺮﺣﻤ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﺬﺍﺷﺖ ﺎﺩﺕ ﻣﺮﻩ
ﻓﻘﻂ ﻣ ﺧﺪﺍﺎ ﻪ ﺩﻗﻘﻪ ﺑﺒﻨﻤﺶ ﺍﻦ ﺩﻝ ﻭﺍﻣﻮﻧﺪﻩ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻪ.!
 داشت می دوییدسرمای اب برتنم یادم رفته بوددم در ایستاده بودم و دست به سینه فقط با لبخند نیگاش می کردمنه! مثل اینکه واقعا داشت می دوییدداشت می دویید دنبالشون و نوجوونا رو با اب استخر خیس می کردهمونطور که منو سرتاپا خیس کردیه پارچ و لگن قاتل اونجا بود که باهاش دهن همه رو سرویس کردچقدر خوشحال شدممطمنم هیشکی تو اون جمع از دویدنش قدر من خوشحال نشداصلا حواسشون بود¿!!! ولی من خوب حواسم بودچرا¿چون من خیلی روزا تو حوزه درد کشیدنش و ناله کر
به نام خدا
یه وقتایی هست که آدم نمیدونه چه نظری درباره ی چیزی که میدونه بده. یه وقتایی هست که دونستن آدم ندانم کاری هاشو شروع میکنه و دانشش نادون میشه و نادانیتش احساس دانایی میکنه. این زمانا فقط یه نفر میدونه که تو چی میدونی. که البته، تو هیچ وقت نمیتونی بفهمی اون چی میدونه!

ادامه مطلب
من یه آدم هستم که گرانش روم اثر نداره. میتونم روی سقف راه برم. میتونم پرواز کنم. از بدو تولد این پتانسیلو داشتم. عاشق وقتایی ام که برعکس به پنجره ی اتاقم نگاه کنم. خیلی حس عجیبیه.ولی مشکلایی هم هست. مثلا بعضی وقتا حواسم نیست با لیوان پر از آب میرم روی دیوار. و اونوقت کل آب میریزه رو هیکلم. یا وقتایی که سعی میکنم با قانون اول نیوتون مقابله کنم. اونم یکم سخته.
اما بدترین چیزش میدونی چیه؟ این که به نظر همه تو غیر عادی هستی. از همه بیگانه ای و دوستی ند
به کتاب یازده دقیقه فکر می کنمبه ماریابه اون زن روسپیشاید باید دوباره بخونمشچی فهمیدم ازش ؟؟؟؟شاید هیچ وقت توی زندگیم نتونستم چیزیو بفهمم .ولی چیو باید بفهمم ؟؟؟دقیقا چی ؟؟؟ دنیای عجیب و غریب خودشو داره عشق دنیای عجیب و غریب تری داره .این دوتا توی دنیای هر آدمی هستن حالا شاید به طور غیر واقعی و  فقط توی ذهن اون آدمولی هستنیه وقتایی فکر می کنم باید تا تهش رفت و از همه ی جا های این دنیاهای عجیب و غریب دیدن کردن و یه وقتایی فکر می کنم ب
تو همیشه تو یه گوشه از فکرمی. شبا وقتی چشمامو میبندم و همه جا تاریک میشه و تنها میمونم، فقط با افکار و خاطراتم. تو اونجایی. همیشه تو یه گوشه از نگاهم، وقتایی ک دارم تو آیینه خودمو نگاه می کنم تو انگار، توی چشمامی، تو یه حالتی از نگاهم. مث عینک؟ ک دنیا رو جور دیگه ای نشونم میده. مث یه ابر، ک بالای سرم حرکت می کنه و باعث میشه نور خورشید رنگ دیگه ای داشته باشه. تو توی گوشامی. صدات رو می شنوم وقتی همه جا ساکته. تو درست اونجایی، تو لحظه هایی ک با خودم تن
سلام روزتون پر خیر و برکت من کلا آدمی هستم که خیلی از عادت کردن خوشم نمیادسعی میکنم از همه ابعاد زندگی در جایگاه خودشون و وقتی پیش میان لذت ببرممثلا وقتایی که زیاد کار دارم و شلوغم صبح زود بیدار میشم و سحر خیزم و از کله سحر لذت میبرموقتایی که خلوت ترم و کارم کمتر هست بیشتر میخوابم و دیرتر میام سرکار و از خواب صبح و سرصبر آماده شدن ها لذت میبرمیه وقتایی زودتر میرم خونه و عصر را تو خونه میگذرونم و از تایم بعدازظهر کنار خانواده لذت میبرمیه وقتای
حالا که ماه مهمونی خدا رسیده به آخرین روزش، دلم می خواد یه جایی تو گوشه کنارای وجودم داشتم که می تونستم تمام حس و حال های خوش مختص این ماه مبارک رو، لحظه های باصفای سحر و افطارش رو، حال عجیب و بی نظیر شب های قدرش رو، لطافت دعاها و مناجات هاش رو، حس نزدیک بودن آسمون به زمین و رفتن تو بغل خدا و همه همه خوبی هاش رو اون جا ذخیره می کردم برای بقیه روزهام. برای وقتایی که تو روزمرگی هام غرق می شم، موقعی که غم و ناامیدی به قلبم چنگ می زنه، وقتایی که از آغ
بالاسری منه تنها رو خیلی گذاشتی آسیب بزنن بهش فدای سرت وخودکرده را تدبیرنیست . خیلی امید داشتم بهت .تو تموم ٍ اون احوالات بد فقط تو بودی که می دیدی .فقط توبودی نگاهت بهم بود اما سکوت کردی.تموم وقتایی که بغض گلومو جر داده بود اما هیچی نمیتونستم بگم .وقتایی که به آدمات اعتماد کردم و سریع لطمه میزدن . به اندازه همه بغضی که قلبمو فشرد به اندازه همه گناهای نکرده و عذابای کشیده‌ش باهات حرف دارم خدا به اندازه تموم وقتایی که ازت انتظار داشت
شروع ماجرا رو نمیدونم کجا بود اما مسیری که هستم رو هرچقدر سخت دوس دارم. کاری رو کردم که فک میکردم جواب میده، دلم می خواست انجامش بدم و اگه نتیجه نده دیگه هیچی به خودم بدهکار نیستم. زندگی همینه از عدم تعادلی به عدم تعادل دیگه و این رو باید بپذیریم. به قول اون دوستمون مثل دویدنه تو فاصله ی یک پای دیگه رو زمین گذاشتن یک پات رو هواست و به محض رو زمین اومدنش اون یکی رو هواست. به نظرم باید بپذیریم دیگه. یعنی تا وقتی نپذیریمش هی این اتفاق قراه برامون ب
دانلود آهنگ یه وقتایی دل منم بی تو تنها سرد میشه حسین عامری
 
یه وقتایی دل منم بی تو تنها سرد میشه
تو اوج شادی هاشم یهو اسیر درد میشه
تو رفتی واسم تلخه ولی این تلخی می ارزه
به جای عشق خیانت کرد دلت با من چقدر سرده
ببار بارون که امشب پر درده
ببار بارون چقدر دنیا نامرده
ببار بارون دلم داره میمیره
ببار بارون داره اشکم میریزه
یادمه بهم میگفتی صبح تا شب واست میمیرم
حالا رفتیو نموندی ندیدی تو غم اسیرم
چجوری باید بمونم پای عشقی که گناهه
واس
.
واقعا در توانم نیست از روانکاوم جدا شم. اینو وقتایی میفهمم که پیام‌های تلگرامم دو تا تیک میخوره و حس میکنم حرف‌هام رو شنیده. این دوتا تیک خوردن پیامام شبیه پروپورانول عمل میکنه! اضطرابم رو کمتر میکنه. انگار تنش رو از دور میکنه. خدایی عجب اوضاعی شده :/
.
دلم نمیخواد چس ناله کنم همش ولی خب میدونی ادم وقتی یاد اینجا میفته ک دلش میگیره! ک دلش برا قدیما تنگ میشه! برا وقتایی ک شاد بود. برا وقتایی ک همه چی درست بود. یا لااقل فکر میکردیم درست بوددلم میخواد از این برزخ نکبت باری ک اسمش زندگیه و توش مجبوری درد بکشی و لبخند بزنی ب درک واصل شم و برم ب جهنم! واقعا دلم میخواد !حداقل تو جهنم مجبور نیستم وقتی درد میکشم و عذاب سلول به سلول تنمو روحمو گرفته لبخند بزنمو بگم بخندممجبور نیستم تظاهر کنم به خوشحالی
من خیلی به این موضوع فکر می کنم
.
ما از کسانی که فقط وقتی باهامون کاری دارن از حالمون می پرسن و بهمون سر می زنن، خیلی بدمون میاد و ناراحت میشیم
پس چرا خودمون با خدا همین مدلی رفتار می کنیم؟
فقط وقتایی که بدجور گرفتاریم بهش سر می زنیم و به یادش می افتیم!
من با تمام وجود، عاشق وقتایی ام که خودم رو پرت میکنم تو بغلت و نمیتونم بهت سلام کنم از بس پر از عشق و دلتنگی ام برات :) و تو که قلب منو به تسخیر درمیاری وقتی اونقدر منو بغلت نگه میداری تا خودم خسته شم و دستمو شل کنم و بپیچم بیرون از بغل پر از زندگیت *____* ^_____^
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺗﻮ ﺗﻮﯼِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ
یه وقتایی دوست دارم ازت دور بشم و دور میشم و نمیشمارم روزا رو. دلم رو نزدی. نمیدونم فقط که چرا. شاید چون هیچوقت نداشتمت و میدونم نمیشه تو رو داشت و بعد منطقی وجودم این رو بهم میگه مدام. شاید فردا فقط من و تو باشیم و من بلد نیستم چی بگم وقتی دوتایی باشیم. همین. لاو یو. 
ینی یه وقتایی در شرایط بغرنج همه حقیقت رو نگی و اینطوری شروع کنی که مثلا فلانی اینجا نیست ( و تو دلت منظورت در اینجایی که من وایسادم باشه )
جالب بود برام ولی انگار شرایط داری و تو نمیتونی هی دروغ بگی و بعدش استدلال کنی که توریه کردم .
لعنت به وقتایی که کلی حرف داری و سه ساعت تایپ میکنیتهش دستت میخوره به دکمه خاموش کامپیوتر و گند میزنه به تمام سکوت نکردناتو تو دیگه نه حالشو داری که بنویسی و نه هیچی. لعنت به همه لحظه هایی که آدمو خفه میکنن-_-که باعث میشن آدم خفه بشه.-_-
زندگی همینه! گاهی شیرین، گاهی تلخ. گاهی سفید، گاهی سیاه. گاهی رنگارنگ، گاهی هم خاکستری. وقتی که همه چیز باب میلت هست، حس می‌کنی خوشبخت ترین آدم دنیایی. حس می‌کنی کنار درست‌ترین آدم های ممکن قرار گرفتی. اما وقتی که اوضاع طبق سبک و سنگین‌های خودت پیش نمی‌ره، فکر می‌کنی همه چیز اشتباهه. همه تصمیماتت اشتباه بوده و آدم‌هایی که دورو برت هستن، اشتباه بودن. خاصیت زندگی اینه. یه وقتایی فکر می‌کنی تو بدترین وضعیتی که امکان رخ دادنش وجود داشت قرا
فک کنم بیشتر باید روی جنبه ای ک گفتم امتحانش کردم و وصل نشدم کار کنم
حقیقتا اعتقادم بهش کمتر شده مثه ی نورنامرئی میمونه ک اگه بگیریش هرجا ک میره میتونی بری و این نامرئی میتونه حتی ی وقتایی کمکت کنه چیزایی ک بقیه نمیبیننو ببینی بدون چشم حتی
ولی اگه گمش کنی

من گمش کردم
دنبالش میگردم
سخت شده کارام
تو ک میبینی کمکم کن؛)
میدونی یه وقتایی یه سری چیزا هست که هرچقدر هم بهشون فکر کنی، هر چقدر دو دو تا چهارتا کنی نه میتونی درستشون کنی، نه کاری ازت برمیاد، نه راه چاره ای واسشون وجود داره. تنها راه اینه که تلاش کنی بخوابی تا وقتی بیدار شدی دیگه فراموششون کرده باشی حتی برای چندساعت و چند روز.
+ چقدر دارم جوری که دلم میخواد زندگی نمیکنم.
توی جمعی با دوستان داشتیم درباره ی مرگ صحبت می کردیم. چی شد به این بحث رسیدیم؟ یادم نیست. یکی گفت: من از تصادف می ترسم، مطمئنم یه روزی از تصادف رانندگی میمیرم. یکی گفت: بعد از سرطان مادر بزرگ و خاله م من از سرطان میترسم. احتمالا اینجوری بمیرم. یکی دیگه با شوخی گفت: من رو گروگان میگیرن، از اونجایی که هیشکی حاضر نمیشه در ازای آزادیم پول بده، کله خراب ترین گروگان‌گیر یه گلوله توی سرم خالی میکنه. من خیلی جدی گفتم: من از غرق شدن توی باتلاق می ترسم. خدا
روی پرده خانه کعبه این آیه از قرآن حک شده که :
«نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ»
بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم
 
 
+ گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود.
راستش اولش حس خوبی نداشتم، دلم می‌گرفت، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ 
وقتایی که هر چی فکر می کردم فکر اسیر خاکم به هیچ
نمیدونم قراره چند روز این خونه فقط من باشم و خودش و بابا ولی من حالم از این خلوت سه نفره به هم میخورهچه یک نفر تو این خونه باشه چه صد نفر وقتی مامان نباشه حالم از همه چی به هم میخورهکاش وقتایی برمیگشت احساساتمو بدون ذره ای خودخواهی بهش میگفتم همینجا قول میدم ب خودم که ایندفعه مثل دفعه های قبل نباشه.
امروز سر و کله اش پیدا شد اما برای یه کار کوچیک و خیلی زود رفت، طوری وانمود کرد که اصلا انگار منو نمیبینه بهم بیمحلی کرد فکر کنم دیگه زیاد نبینمش.از طرز لباس پوشیدنش میشد فهمید دوست داره توجه ها رو به سمت خودش جلب کنه و وقتایی من نگاهش میکردم کیف میکرد و شاید من این وسط یه ابزار بودم برای بالا بردن اعتماد بنفسش.با اینکه دوسش دارم اما بره به درک. 
وقتی غروبا از شلوغی روز و همه کارا بغلش میشه پناهم و میره همه خستگیاوقتی تا یه دقیقه مونده به ساعت ۹ لعنتی از ماشین پیاده نمیشم و دلم تا آخرین لحظه کنارش بودن و میخواد
وقتی کنارش حالم بهترینه و تو چشماش همونی رو میبینم که همیشه خواستم
گمونم اسمش خوشبخیته :)
شاید خوشبخیت خود منم وقتی تو فاصله ی سفارش تا آوردن غذا با اون لحن جدیش برام اتفاقات بورس و سکه و ارز و خلاصه همه اینا میگه و از خوشحالیش بابت تحلیل درست روزش.وقتی هر لحظه موفقیتشو میبینم
اون وقتایی که از شدت غصه انگار زیر قلبم آتیش گرفتن انگار دارن قلبم و مچاله میکنن و من سعی میکنم با قورت دادن بغضم جلوی اشکایی که اومدنشون دست من نیست و بگیرم کف دستم شروع میکنه به سوزش.هی میسوزه.شاید مچاله شدن قلبم و گلو درد ناشی از بغضامو بتونم تحمل کنم اما هیچ وقت اون سوزش کف دستمو نمیتونم.
این روزگارعادت داره به غافلگیر کردن.
ضربه هاش کاری و اثرگذار.
یه وقتایی ضربه میزنه که انتظار نداری و درست اوج خوشیته
اونوقتی که برنامه هاتو چیدی و میخوای پیش بری یهو همه چی میریزه به هم.
آره خلاصه و الان تو ۵۰ درصد همون یهویی ضربه ام و فعلا منتظر که نتیجه چی میشه میدونم که تهش خوبه و خیریت داره برام همونجور که همیشه داشته❤
تُهَمآنیکِکَسیشِکْلِتُمَعْشُُقْنَشُدْ.   +تو همانی که کسی شکل تو معشوق نشد!+ باز هم تُ.یاحسین.!+ حریف این نَفْس, فقط تو میشوی و بَسْ!+ رحمت واسعه ات کیسه ی ما را پر کرداین چه لطفی ست به هر بی سر و پایی داری?¿+ ابتدایی بودم,ضعیف بودمیه بار معلمم گیر داد بهم نمی دونم سرچی!یادم نیست سرچی ¿!  اینقد یادمه که داشت زور میگفت!منم که معصوم و مظلوم! مثه الان که شیش متر زبون نداشتم!وامیستادم همینجور فقط نیگا می کردمتهش گفت:
گفتن از درد برای خیلی‌ها شاید از شدت آن بکاهد. برای من، گفتن از درد فقط یادآوری می‌کند که درد هنوز وجود دارد.اوضاع را بهتر که نمی‌کند، هیچ؛ بدتر هم می‌کند. درست یا غلط، شیوه‌ی من همیشه انکار بوده. انکار به شکل‌های مختلف.
+ یه وقتایی «گفتن» خودش یه جور ان;اره. انگار که بخوام به خودم ثابت کنم که «دارم میگم، پس درد نیست». این‌جوری خیلی اوضاع پیچیده‌تر میشه.
دچار حس عذاب وجدان همیشگی ام شدم .که وقتی با یه نفر جزو محدوده دوست داشتنی هام دعوا می کنم، حتی وقتایی که تقصیر من نیست، یا به خودم برای عصبانی شدن حق میدم، باز هم بعدش عذاب وجدان می گیرم و فکر می کنم امروز آخرین روز دنیاست و ممکنه یکی بمیره در حالی که من باهاش قهر بودم یا دلش رو شکستم. دارم موزیک گوش میدم و بعدش میخوام با ناهار و هله هوله خودم رو خفه کنم.
متن آهنگ روزگار از حمید عسکری???کار دنیارو باش واسه هرکی میمیریواسه هرکی میمیری…دلم حق داری عاشق باشی ،ولی بدون که این راهش نیستکسی رو نمیشه به زور عاشق کرد، یه وقتایی چیزی سهمت نیست بدترینش اینه پیش تو باشهکسی که دلش پیش تو نیستشاید روزگار اینجوری خواستههمه چی دنیا دست تو نیستکار دنیا رو باش واسه هرکی میمیریواسه یکی دیگه میمیرهیکیم که پیدا میشه که واسه تو میمیرهدلت دست کمش میگیره???اگه اشکت واسش فرقی نداره، یعنی اینکه یکی دیگه رو دا
روی یکی از کاستام صدای دوستی رو ضبط کرده بودم که خیلی برام مهم بود امروز که خواستم گوش بدم به اون صدا از واکمن فقط صدای روشن بودنش پخش میشد فکر کردم خراب شده واسه اطمینان بقیه کاستارو امتحان کردم بقیه رو میخوند ولی این یکی که برام مهم بود نه چرا یه وقتایی یه اتفاقایی درست وقتی نباید بیفته میفته اونم برای کسی یا چیزی که با ارزش تره بین همه ی انتخابا چرا این یکی؟
من وقتایی  که توی راه بودم خیلی دلم می گرفت. همیشه دوست داشتم با یکی حرف بزنم تا کمتر دلم بگیره. تو ظاهرا اینجوری نیستی یا اگرم باشی من اونی نیستم که بخوای باهاش حرف بزنی چون شماره هام هنوز بلاکه و تو اصلا اهمیت ندادی که آنبلاکم کنی.
اشکالی نداره. بالاخره یه روزی منو می بینی و اون روز شاید من دیگه هیچ جای زندگیت نباشم. 
نتت خاموشه. ایشالا به سلامت برسی. پیشاپیش خسته نباشی. من می خوابم.
یه وقتایی دلم می‌خواست فقط یه لحظه، فقط یه لحظه ناچیز بتونم ذهن آدما رو بخونم. اون وقت دیگه اون لحظه ناچیز نبود برام. باور کن، باور کن همون یه لحظه برای بقیه زندگیم کافی بود. اهمیتی نمی‌دم که چی می‌فهمیدم، فقط لازم بود که یه لحظه بتونم ذهنا رو بخونم. فوقش می‌فهمیدم که توهم زدم. تهش این بود دیگه! از بلاتکلیفی که بهتر بود. 
مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد !
مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا !
مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه !
مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش !
یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت : میم … مثلِ مرد !”
منبع: روزانه
اوه من اینو همیشه تو لحظه فراموش میکنم و یادم میره بنویسمش! ولی وقتایی که دست کشیده و خوش فرمت رو گرفتم و بخاطر اینکه لحظه ای دلم برات ضعف رفته یا دلتنگت شدم یا هر فکر دیگه ای که تو باعثش بودی، دستت رو آروم یا حتی محکم فشار میدم و تو همون لحظه همین کار رو متقابلا تکرار میکنی و بهم میفهمونی هر چیزی! مثلا تو هم همین طور؟! یا حواست به منه فقط! نمیدونم، تو این کار رو میکنی و باعث میشی من بیشتر دلم برات بره جیمینا هیونگ من :))) 
توی دنیا هیچ چیزی به اندازه یه میز نامرتب منو حرص نمیده و اذیت نمی‌کنه، بله، خبر دارم که این رفتار نشون دهنده وسواسه، ولی نمی‌تونم میز شه رو تحمل کنم، و با این وجود، انگار هرکس هرچیزی که دستشه رو بایددد بیاره روی میز من بذاره :) هرروز صبح که از خواب بیدار میشم چیزای نامربوط که بقیه گذاشتن و معمولا تکراری هست رو برمیدارم و مرتب می‌کنم، حتی وقتایی که دیرم شده، و وقتی به خونه برمی‌گردم می‌بینم اوضاع میز بازم به هم ریخته است. از معایب نداشت
همین لحظه بغضم گرفت.
حتی اشکامم ریخت.
خیلی تنهام. خیلی
مخصوصا وقتایی که ناراحتم.
الان میبینم شانس منه. تقدیر منه.
مشکل از اون نیست.
مشکله منه که هیچوقت کسی حالمو نمیفهمه.
خوشبحال ف.ه. خوشبحاش. :)
تو عمرم هم فکر نمیکردم با گریه پست بنویسم.
فکر نمیکردم پست دومم برا خودم اینهمه غمگین میشه.
پ.ن: حالا کسی بیاد اتاقم فکر میکنه شکست عشقی اینا خوردم. مخصوصا با اهنگی که باز کردم. 
بسم الله الرحمن الرحیم
یه وقتایی مث الان غم عالم و آدم سنگینی میکنه روی دلم. هر وقت یادم میاد که داشت منو قایم میکرد و میرفت سمت اون آدم قبلی که منو رها کنه میخوام همه چی رو بیارم بالا.
قبلا پر پر میزدم که یه دوستت دارمِ ساده بهم بگه، یه کلمه ی محبت آمیز کوچیک که بهم میگفت میرفتم تا آسمون هفتم و برمیگشتم زمین. اما حالا همه ی محبت های دنیا رو داره بهم میده و من بابت هیچکدومشون از تهِ دلم ذوق نمیکنم و خوشحال نمیشم. میدونم که از ته دلش نیست. هر لحظه ا
حالا حرف مردم به کنار، اصلا میگیم به درک که میگن چرا ازدواج نکردی و فلان
ولی اینکه دیگه به سنی رسیدی دوس داری برای خودت باشی
یه جاهایی دیگه می‌بُری
اون وقتایی که بابات بهت گیر میده که کجا میخوای بری
یا مامانت ازت میخواد خونه پیشش باشی
یا باید دستورای بابات رو مو به مو انجام بدی
مجردی خودش به تنهایی بد نیست. خودتی و خودت. زندگی می‌کنی.
ولی به شرط اینکه تو حوالی ۳۰ سالگی کسی نباشه عین یه بچه باهات رفتار کنه.
.
دیدم اکثر وقتایی که دلم خواسته بیام و بنویسم یه موضوع حل نشده ای داشتم که تا حد زیادی دلسردم کرده از زندگی. ولی هر بار که اومدم اینجا دلم نخواسته ازش چیزی بگم. نمیدونم این خود سانسوری لادن چقدر و تا کجا ادامه داره! نمیدونم چطور میتونم یه روز بشینم و با یه نفر حرف بزنم که فقط من رو بشنوه و راهکار نده و فقط و فقط بذاره همه اونچه که توی این همه سال تلنبار شده رو بیرون بریزم.
خودم میدونم آدم پر تحملی نیستم و خسته ام از این مشکل حل نشده چند ساله. خسته ا
قبل از اون تاریخ دقیق دستم نبود ولی 
این موقع از سال همیشه جادو ی خاصی درونش داشته 
همیشه اتفاقایی افتاده که بجز در تخیل نمیتونستم بهشون فکر کنم 
یه وقتایی باید بیدار بمونی فقط برای اینکه به هیچی فکر نکنی
متن های زیادی که باید بنویسم و دستم به قلم نمیره 
کلی ناگفته و داستان و شعر هست پس ِِ ذهنم که هر شب میرقصن 
ثبت شه به تاریخ دو جای خالی ِِ صندلی های شب قبل از کارگاه هنری .
دو سال گذشت ؟
چجوری میگذره ؟ 
فرمول خاصی داره یا همینجوری هر وقت دلش بخ
خدایا شکرت بخواطر این همه مال که بهم دادی شکرت بخواطر سلامتیم شکرت بخواطر همه چی ببخش اگه بی وفایی کردم و از غیر تو خواستم چیزیو که باید از تو میخواستم ببخش از وقتایی که بودی ندیدمت ببخش از ناشکریا که کردم ببخش که قضاوتت کردم ببخش
دو سه هفته ی اخیر من به تنهایی کوله باری از ناله و ناراحتی و انرژی منفی بودم و دوهفته پیش تصمیم گرفتم یه مدتی شهر رو ترک کنم و مسافرت برم پیش دوست هایی که خیلی وقته ندیدمشون و از دور دلم براشون پر میکشید.
دیروز صبح که رسیدم اولش یه خرده بد بود و با راننده تپ سی دعوام شد ولی بعدش هی خوب و خوب تر شد :)) 
ترانه رو بعد یک سال دیدم و باهم کلی قدم زدیم و قد یک سال حرف زدیم و دردودل کردیم و هی بیشتر منو به این نتیجه رسوند که دوستای مجازی یه وقتایی چقدر بهت
بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خورد ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خوردکسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن یه روزی هر کسی باشن حساباشونو پس می دنعبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیستسر آزادگی مردن ته دلدادگی میشه یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشهکنار سفره ی خالی یه دنیا آرزو چیدن بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دننذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن ن
بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خورد ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خوردکسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن یه روزی هر کسی باشن حساباشونو پس می دنعبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیستسر آزادگی مردن ته دلدادگی میشه یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشهکنار سفره ی خالی یه دنیا آرزو چیدن بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دننذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن ن
آهنگ گوش می دم تا مغزم کار کنه ، آدامس می خورم که خوابم نبره تا این طرح پژوهشو بنویسم
و دارم به این فکر می کنم که واقعا مغزم بدون آهنگ گوش دادن کار نمی کنه؟
احتمالا برای کارهایی مجبور باشم انجام بدم یا وقتایی که خسته باشم ! نمی دونم امیدوارم این طور باشه
+ همه کارهای این ترمو گذاشتم برای هفته آخر. قشنگ لفتشون دادم تا برسم به هفته آخر 
+ از این که احتمال زیادی وجود داره که بعد از این روزها و چند هفته ، دیگه پامو هیچ دانشگاهی نزارم ، حس مبهم خوبی دا
تمام لحظه‌های طاقت‌فرسای ساعات قبل از امتحان واسه من شیرینه. وقتایی که نشستیم دور هم تو نمازخونه و رو یه سوال افتادیم و هر کی از یه ور فرمولا رو فرباد میزنه. یا وقتایی که تو آکواریوم (سالن مطالعه) ساعت سه تا چهار و نیم که میزان ادرنالین میزنه بالا دور شاهنشین نشستیم (چرا به میز بزرگ سالن مطالعه میگن شاهنشین؟) میخندیم و همو میزنیم. نگار از یه طرف الات جنسی رو میریزه تو فوشا. جانی سرشو میکنه تو بعضی جاهای ما و میگه بچا جونم و دستشویی میکنه رومون
یک وقتایی مثل الان احساس میکنم کیلومترها با حد و مرز معیارهای انسانی فاصله دارم. به جای صدها موضوعی که فکر کردن بهش در این شرایط کاملا طبیعی به نظر میرسه، نشستم حسرت این رو میخورم که اگه گوشیم رو نمیدادم تعمیر امروز میتونستم صوت دعواشون رو ضبط کنم و از این به بعد هروقت لازم شد برای کسی توضیح بدم چه مرگم هست به جای ساعت ها توضیح دادن و در آخر نفهمیدن طرف، همون رو بدم گوش کنه و خلاص. انصافا تا الان اینجور جامع و کامل دعوا نکرده بودند که تمام 29 سا
سال کم کم داره تموم میشه و من تو شیش ماه دوم سال سه بار کار عوض کردم!یه زمان خیلی برام مهم بود و اینجور موقع ها کلی ناراحت میشدم اما انگار دیگه برام مهم نیست،راستش هیچی دیگه برام مهم نیست.شاید از کمبود انگیزه باشه و شایدم از چیز دیگه اما بدجور خودمو زدم به کوچه علی چپ .یه وقتایی اصلا تو این دنیا نیستمدیگه خیلی چیزا برام بی معنی شده،خیلی کمتر به گذشته فکر میکنم و بدتر ازهمه اینه که اصلا به اینده فکر نمیکنم.اینده برام خیلی مبهمه.
دوست دارم خودمو باز کنم 
و کف دست کسایی بزارم که دوستم دارن 
ولی اگر می دونستم طاقت تماشای تقلای اون شعله ی کوچیکو دارن که خودمو نمی بستم . گره نمی زدم 
گره کوری که سرش دست هیچ کس نیست
دوست دارم خودمو باز کنم 
اما نمیشه 
فقط می تونم وقتایی که شعله م زبونه می کشه ، امیدوار باشم که یه روزی می رسه که دیگه اینجوری نباشه 
فقط می تونم امیدوارم باشم که این گره ها پیله ی تن منن 
شاید یه روزی پروانه شم .
نمی‌دونم بهش می‌گن محبتِ مشروط یا نه! اما من می‌بینم و حس می‌کنم اثرش رو توی زندگیم. 
حقیقت اینه که حالِ من توی زندگی مشترک آینه اعمالمونه! فارغ از واجب و حرام که ان‌شاءالله پایبند به انجام واجبات و ترک محرمات هستیم، حس می‌کنم که مستحبات و مکروهات و اصلا مباحات چقدر اثرگذارن توی زندگی مون!
نه تنها وقتی می‌بینم کارِ خوبی می‌کنه بیشتر دوستش دارم، بلکه وقتی خودم کارِ خوبی می‌کنم هم باز بیشتر دوستش دارم!
از اون طرف اگه خدایی نکرده بی حال و ب
احتیاج داشتم جنس مذکر واقعی‌ای وجود داشته باشه که دوست بدارمش. احتیاجداشتم برای کسی زیبا و مهم باشم. و یه وقتایی به شدت دلت میسوزه برای خودتو زندگیت که به شدت یکنواخته ولی در عین حال اصلا روتین و عادی عین زندگیدیگران پیش نمیره. هر آدمی لایق دوست داشته شدنههر آدمی لایق دوست داشته شدنههر آدمی لایق دوست داشته شدنه.
وسط حرف هامون رو کرد بهش گفت چیزی که من الان توی این سن فهمیدم رو مهسا چندسال قبل فهمیده بود. فهمیده بود تا یه جایی زورشو بزنه ولی وقتی دید دیگه بی فایده س، بگه به من چه و همه چیز رو بسپره به سرنوشت.
و اون خبر نداشت که خیلی سال قبل تر بود که فهمیدم تو این دنیا زور آدم یه وقتایی خیلی کمه. واسه همین بلد شدم دلم شور بزنه ولی وقتی تلاشمو کردم و دیدم دیگه کاری ازم برنمیاد، عقب بکشم و بگم بیخیالش. بگم بذار همه چیز پیش بره ببینم سرنوشت و دنیا چی میخواد
تا حالا به رهبر ارکستر دقت کردید؟!
به همه ی حاضرین پشت میکنه و باتمام وجود کارش رو انجام میده
↩️ یه وقتایی تو زندگی باید به همه پشت کنی و باتمام وجودت کاری رو که میدونی درسته انجام بدی.و ساز زندگیت رو بنوازی مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند میشن و تشویقت میکنن.
کار یه نتورکر هم خیلی شبیه رهبری ارکستر مگه نه؟؟خیلیا بهمون منفی میدن ولی ما باید پشتمون رو کنیم بهشون و با جدیت بیشتر به کارمون ادامه بدیم تا با دیدن ثمره ی جدیت ما، شگفت زده بشن
مادرجان بهار، وقتایی که بازیگوشی می کردیم و مشقامون می موند، یا نق میزدیم که درس خوندنمون نمیاد، یه طور آهنگینی میگفت «درس بخوان محصل، امید رهبر تویی».
کاش خواهر و برادرم، دایی ها و خاله هام، حتی بابام، یاد بگیرن من نمیخوام هیچ احدالناسی تیکه کلاماشو استفاده کنه. من نمیخوام سارتیتیِ کس دیگه ای باشم. من هزارسال نمیخوام امید رهبر باشم. من سیزده مرداد مُردم و کاش سعی نکنین روحم رو احضار کنین تا دوباره به زندگی برگرده.
تو عجب سنگدلی؛ همه اش، داری می ری که! پشت سرتو هم نگاه نمی کنی؛ کسی هم جلودارت نیست. تو، منو مجبور می کنی هر طوری شده، باهات بیام. راستی، یه وقتایی خیلی ازت بدم می آد و می خوام نباشی و تنهام بذاری و خودت بری و زود هم بری. بعضی وقتا، اذیتم می کنی و قدماتو اونقدر آهسته برمی داری که انگار اصلاً نمی ری؛ وقتی هم نگات می کنم تا بلکه یه کمی خجالت بکشی و زودتر بری، اون موقع، لج می کنی و تازه، وضع بدتر هم می شه؛ اصلاً دیگه نمی ری یا طوری می ری که مشخص نمی
نمیدونم الان باید این متن رو بنویسم یانه.
اصن نمیدونم نوشتنش درسته یا نه.
وقتایی که دیر وقت با هم چت میکردیم اینجوری میگذشت.: آقای دکتر که بابا صداش میکردم یا میگفت چرا تااینوقت شب بیداری؟!! برو بخواب تا نیومدم بخورمت! عکس یه ببر هم میفرستاد!
یا میگفت خوابم میاد یه عکس از خودت بده ببینم اگه نداری اسکلم نکن میرم بخوابم!
یا وقتی میومدیم صحبت کنیم تا خوابمون ببره همیشه اون زودتر بیهوش میشد!
میگفتش دختر من از اون بچه هاییه که مثلا بابا  میاد بخوابو
گذری بر دوران مدرسه تو مدرسه بچه آرومی بودم  البته پیش دبستانی رو فاکتور بگیرید چون خیلی دسته گل به آب میدادم  و بعضی هارو کتک میزدم  ولی کم کم آروم و سر به زیر شدم :)  فقط با چند نفر که بچه های خوب و درسخونی بودن  دوست بودم.چون خودمم از اول ابتدایی درسخون بودم کاری به کسی نداشتم سرم تو کار خودم بود. چون شهرمون کوچیک بود از هر مقطعی فقط یه مدرسه داشتیم یعنی یه مدرسه ابتدایی یهمدرسه راهنمایی و یه مدرسه دبیرستان  بخاطر همی
منبع
عزیز ِ یکی از دوستام درگیر یه بیماری سختی شده بود . یه روز که نشسته
بودیم و با هم حرف می زدیم می گفت " می دونی . سخت ترین قسمتش اینه که من
خیلی می دونم . خیلی می فهمم که الان داره چه اتفاقی می افته و نمی تونم
کاری کنم یا امیدی  به بقیه بدم " . هر وقت یاد ِ حرفای اون روزِش
می افتم بیشتر به این نتیجه می رسم که یه وقتایی ندونستن ؛ نفهمیدن ؛ درک
نکردن ؛ خودش خوش بختی محسوب می شه .
سه شب بود  که نخوابیده بودم.سر و کله زدن دوتا بچه زبون نفهم که بزرگشون فوق العاده جیغ جیغو و لوس شده و دایم از من چلاق بغل میخواد یا میگه کمرمو بخارون باعث شده بود دست کمی از کاف نداشته باشم.تو این خونه کوچیک هر کدومشون بیدار میشد با اولین گریه اش اون یکی رو هم بیدار میکرد و من مث جن زده ها مونده بودم اول کدومو ساکت کنم؟ اصلا میشه یکیشونو ساکت کرد؟من که یه آدم بالغم از بی خوابی از پا دراومدم نمیدونم چرا این دوتا هیچیشون نمیشد؟البته  گلگل
اینروزهاکه لم‌ بدم‌ روی کاناپهکه حال‌ هوا یه جورایی نمدار باشهیه درخشش خاصی باشه،یه‌ سوز.انگاری‌ که برف نشسته‌ باشه،انگاری‌ که صحرا یکدست سپید باشه.و آفتاب باشه:نوک پا،زیر زیرکی،پاورچین بیاد تو خونه. لیز بخوره روی پوستم و من،در گرمایی دلچسب، گم بشم.که من خوشبختم. .این روزا،حس خوشبختیتو لحظه هام متبلور میشه.ته ته اتفاق های کوچیک.مثه وقتایی که امیرحسین بی هوا بگه: بستنی چی بگیرم.مثه انار خوردن با مامان.مثه کیسه آب گرم تو بغلم.مث
یهو یه چیزی میشه که یادم میاد اینجا هست. 
کلن که ذوب شدم در گذران یکنواخت زندگی. تن دادم. سر سپردم. دغدغه ها و میل و خاسته هام چنان به کسالت و تکرار آمیخته که ترجیح میدم به سکوت یگذرانم تا سخن.
یه وقتایی. یه روزایی. یه لحظه هایی یادم میاد ازینجا. وقتی که هیچ کس هیچ کس دیگه برام نمونده نباشه. نه که رو شونه هاش گریه کنم. یا ابشار کلاممو باعاش شریک بشم. یا در آعوشش کمی آرام بگیرم. 
کسی که بهش نگاه کنم. در من مکث کنه. بهش بگم دلم گرفته. از
امروز بیرون نرفتم. موندم خونه که جمع‌وجور کنم بازار شامی رو که درست کردم برای خودم. یعنی طبق معمولِ وقتایی که بی‌حوصله‌م، دورم و مسامحتاً کل خونه شلوغ شده بود و به همون نسخه‌ای که طبیب‌الاطبای ذهنم پیچیده همیشه برای اندکی بازیابی عمل کردم: تمیزکاری. چند دقیقه پیش ملافه‌هامم اتو کردم و کشیدم رو تخت. تو دلم گفتم: «بیا و دیگه شبا رو روی این تمیزهای خوشبو با گریه سر نکن!» چه می‌دونستم انگار رشتهٔ همین یه کار هم دیگه به دستم نیست. به بازیگری
سلام.اینکه آخر هفته شده خیلی خوشحالم.ولی خب به حال من که فرقی نمیکنه.من آخر هفته ام هم مثل اول هفته میمونه.صبح اول وقت بیدار میشم صبحونه میخورمبعد کاری نداشته باشم هم برا خودم می تراشم کارو.همه اش دنبال کارم.تفریح و.یه وقتایی هم دروغ نگم.میزنم تو خاکی ولی خوب سعی میکنم زودی برگردم تو جادهمی خوام بگم چرا نباس مثبت باشیمچرا نگیم.چرا نخندیم.اصلا مثبت هیچ.خنده هیچ.بابا چرا باس منفی بگیم.لااقل خنثی باشیم.خراب ترش نکنیمبه هر
بشر تحت تاثیر محیط است یا محیط تحت تاثیر بشر ؟
چقدر راحت غریبه میشیم !
چقدر راحت میتونیم خودمون رو به اون راه بزنیم و نقش بازی کنیم
و این هم کفو بودن و این همه خواستن و جنگیدن همه اش کشک شد
بماند که جنگیدن هم باید تعریف شود .
مگر میشود ؟؟؟؟
چی شد .؟
هر چی فکر میکنم به جایی نمیرسم
قرار بود زمان همه چیز رو درست کنه ولی بدتر خراب کرد.
این جمله " شما ؟ " یا " نمیشناسمتون " چرا انقدر باید درد داشته باشه ؟
چرا این جمله رو باید از کسی بشنوی که چند سال ش
حس میکنم دنیا پر معنی تر از چیزیه که ما زندگیش میکنیم. اینکه من یه وقتایی نمیتونم با عقلم واسه احساسات و علاقه ها و رویاهام تصمیم بگیرم. حس میکنم اینکه من نمیتونم مانع این بشم که چرا فلانی رو دوست دارم یا فلان رویا توی سرم هست یا توی فلان زمینه علاقه دارم یه حکمتی توش هست که توی سیستم آفرینش هستی تابع یه سیستم پیچیده تره که من شاید هیچ وقت دلیلش رو ندونم ولی من اندازه یه چرخ دنده ی کوچیک دارم یه سیستم بزرگتر رو پیش میبرم. اینکه تمام این احساسات
یه نفر به من پول بدهکاره. یکی که مثلا باهم دوست شده بودیم. پولمو نداد و به خیال خودش بالا کشید. احتمالا پیش خودش فکر میکنه خیلی زرنگه و با افتخار به همه اعلام میکنه فلانی حتی یه قرون هم نتونست از من بکنه!
تو این جریان از من هیچی کم نشد. اون پول اصلا برای من رقمی نیست که بخاطر از دست دادنش ضرر کرده باشم و یا با گرفتنش وضعم خوب بشه!
ولی این وسط، اون آدم شرف و آبروی خونوادگیشو پیش من و خونوادم از دست داد! طوری که به اون و خانوادش به چشم حقارت نگاه میکن
وقتایی که خیلی عصبی و ناراحتم  تمام ادم هایی که بهم حرفی زدن و جوابشون ندارم میان نظرم از بی ارزش ترین و رهگذر ها گرفته تا نزدیکانم از فلان دختر تو اتوبوس که اینو بهم گفت تا اونقدر این اتفاق تو ذهنم میاد و حرفا و بزخورد ها و واکنش هایی که میشد یا نمیشد نشون بدم تو ذهنم عملی میکنم و این درگیری تا یک ساعت یا حتی دوساعت ادامه داره و وقتی به خودم میام میبینم از عصبانیت تمام عضله های بدنم منقبض شده و انگار که واقعا جسمم اماده است که به اون شخص حمله
لاغری معنوی _ شنوندگان عزیز سلام و قت همگی بخیر امیدوارم که طاعت و عبادت، اون عده از خانوما و آقایونی که روزه دارند، مقبول درگاه حق باشه و ما رو هم از دعای خیرشون بی نصیب نذارند. نمیدونم چرا یه وقتایی که فضای جِّوِ اکثریت جامعه، معنوی ، آدم بیشتر میتونه در مورد این موضوع صحبت کنه!خب ما هم با توجه به اینکه در ایام لیالی القدر ماه رمضان هستیم، فکر کردیم بیام از این جنبه به موضوع کاهش وزن و لاغری بپردازیم. فکر کنم
آهنگ جدید مهراب به نام پادگاندانلود موسیقی جدید مهراب به نام پادگانDownload music Mehrab – Padeganمتن آهنگ جدید مهراب پادگانعع تو اینجایی اتفاقا داشتم دنبالت میگشتمآره داداش اومدم بیرون یه هوا بخورمخیلی خوبه پس خدمتتم تموم کردیآره دیگه خلاص شدم بالاخره دیگه باید کم کم آستین بالا بزنمآره یادم بود داستانو ، ببین اینو بگیر این دیگه چیه داداشیه نامه فقط قبل اینکه بری دم خونشون این نامه رو بخون خداحافظجرم من بگو چیه که سربازم اینجا واسه خودم رویا میسا
میدونین خیلی وقتا خیلی چیزا اونجور ک خود ادم میخاد پیش نمیره
یه وقتایی ادم میخاد لحظات خوشی برا خودشو بقیه بسازه اما دقیقا همون لحظات میشه بدترین لحظات زندگی ادم 
.
.
.
.
‌.
یه وقتاییم هست که ادم‌فک میکنه گند زده به همه چیزو . اما نه 
یهو میبینه اون لحظع بد دوباره توی بهترین خاطراتش بایگانی میشه . 

پ . ن : یه ادم همونقدر ک میتونه با دوس داشتنو دوس داشته شدنش حال یه نفرو خوب کنه . همونقدر ک میتونع کاری کنه ک اون ادم از زندگیش از زنده بودنش از همه
قبلنا، یعنی ده پونزده سال پیشا، عادت داشتم هر شب تابستون، وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن، از جام میومدم بیرون و خیلی آروم در رو باز میکردم و میرفتم تو ایوون میشستم و به آسمون خیره میشدم و به هیچ‌ چی فکر نمیکردم. دلیل خاصی نداشت فقط این کار انگار جای خالی کسی یا حسی رو در من پر میکرد. خیلی ساله که مرتب این کارو نمیکنم و حتی چند وقت یادم هم رفته بود که همچین عادتی داشتم و فقط بعضی شبا که احساس درموندگی و کلافگی میکردم میرفتم تو ایوون. الان تنها چیزی
ادوارد: میدونی فرق بین درد و رنج چیه؟
آنا: چه فرقی میکنه؟ وقتی دوتاشون بدن
ادوارد: وقتایی که باهات حرف میزنم و
حواست پیش یکی دیگه س، این میشه رنج!
آنا: خب درد چیه اونوقت؟؟
ادوارد : که با این حال باز دوستت دارم 

سقوط عقابها
 رابرت کیوساکی 
الان مرکز تحقیقات سرطان پشت میزم نشستم.امروز روز ولادت امام حسین جان جانان هست .رفتم یه جعبه شیرینی خریدم و تو مرکز ،پخش کردم .++شنبه وقت چکاپ داشتم .ایندفعه موقع خونگیری اصلا اذیت نشدم و همه چی عالی پیش رفت دیروز ساعت 7 صبح آزمایشگاه بهم مسیج داد که جواب آزمایشاتم آماده س و می تونم برم آنلاین چک کنم.الحمدلله رب العالمین ،همه چی عالی بود .++امروز به استادم گفتم اجازه میدید  برای نیمه ی شعبان برم کربلا ؟ بهم گفت بللللله حتما و برام خییی
چقدر حالم بده خیلی بد دلم میخواد گریه کنم زار بزنم.وقتی دنیا برات نخواد نمیشه هیچ کاریش نمیتونی بکنی نمیخواد دیگه دست خودتم نیست یه وقتایی حس میکنم ک میشه ک یکم انگیزه لازمه ولی اونم نمیشه اومدم خونه حالم خیلی بده خیلی بد نگاهای اونا هم ک ی جوری بود انگار میخواستن خفم کنن یعنی نرو بمون مشتری داریم سرمون شلوغه ولی اینکه من حالم بد بود و بد شد اصن مهم نبود این حالمو بد تر کرد خیلی بد محمدم ک اول صبح حالمو بد کرد حالا ب خودشم نگفتم ولی بعضی
من و مامان تفریحات دونفره جالبی داریم. یک مسابقه ورزشی پیدا میکنیم و بدون هیچ اطلاعات تخصصی درباره اون رشته در مورد تک تک جزییات اون مسابقه اظهار نظر میکنیم. 
وقتایی که المپیک شروع میشه، بهشت ماست. از شیرجه گرفته تا ژیمناستیک، شمشیر بازی و جودو ساعت‌ها مسابقه ورزشی می‌بینیم و درباره نقاط ضعف و قوت هر شرکت کننده بحث میکنیم. 
یک مدت اصلا خوراکمان کشتی کج های آزاد بود، از آنها که تا سرحد مرگ دو نفر یکدیگر را در رینگ میزنند. 
مادر تربیت بدنی و ر
صبح بعد از کلاسم رفتم کتابخونه کنار خوابگاه عضو شدم .جای خوبیه برای این که تمرکز کنم و با تو خیال اروم به کارام برسم.نیم ساعت از بسته شدن کتابخونه تو صبح مونده بود.
یه چرخی بین کتابا زدم و کلی خاطره برام زنده شد از وقتایی که خیلیاشو میخودندم
وسطاش بود که یه لحظه رفتم تو فکر . فکر این که چرا صدام موقع جواب دادن به مرد کتابدار میلرزید.چرا هیچ تمرکزی واسه جواب دادن به سوالاش نداشتم
یاد حرف دکتر افتادم که میگفت با اضطراب حرفم میزنی . تو صدات ا
بنام ایزد یگانه هستی
سلام از تمامی شما عزیزان
تشکر از اینکه سری هم به این مکان دور افتاده میزنید.
چند وقته درگیر بروز رسانی و شخصی سازی قالب وبلاگهام میکنم.
اگه دیده باشید، ی وقتایی وبلاگ بهم ریخته، که بخاطر آزمایشاتم هست.
وردا
http://wwrdaa.blog.ir
امداد رایانه تراکمه
http://09175349890.blog.ir
یا حق
میدونی عادت داشتم بچه تر که بودم یه وقتایی که استرس میگرفتم بغضم تو گلوم بالا پایین میرفت توی اتاقم هی راه می رفتم و با خودم حرف میزدم. خیال بافی میکردم. گریه میکردم . دعا میکردم. آخه کی فکرشو میکرد که فاطمه یه روز ۲۲ سالش بشه و هنوزم نتونه بگه به کسی چیزی، استرسشو، بغضشو، اتفاقای اطرافشو بریزه تو خودش و فقط دلش بخواد دوباره راه بره و با خودش حرف بزنه؟!خستگی معنی متفاوتی توی فرهنگ لغت من داره. خستگی برای من یعنی این قصه تموم نشه همینطور ادامه
سلام
یه وقتایی هم هست آدم الکی غمگینه.
مثلا من امروز غمگینم، دلیلش را میدونم ولی نمیدونم باید چکار کنم که غمگین نباشم.
یه تلاش هایی انجام دادم که هنوز به نتیجه دلخواهم نرسیده.
ولی به قول حافظ:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
فکر میکنم اینجور مواقع که ما تلاشمون را کردیم و هنوز به نتیجه دلخواه نرسیدیم، بهتره کمی صبر کنیم و همه چی را به خدا بسپاریم.
خدا یه سری قوانین در این دنیا گذاشته، یکی از قوانین ا
بازار بولت ژورنال درست کردن این روزا خیلی داغه. من‌م دارم نسخه‌ی خودم ُ درست می‌کنم؛ ولی این چیزی نیست که می‌خوام در موردش حرف بزنم. من منتظرم؛ منتظرم در آینده همه‌چیز درست شه، وقتایی که به رفتن فکر می‌کنم بیشتر به این دلیله که قراره چیز متفاوتی در انتظارم باشه، قراره بالاخره دنیای رمانتیک-کمدی‌ها یه روز اتفاق بیفته. 
رسیدم به آخرای پاییز و تازه به این نتیجه رسیدم که « OH MY GOD ، چه‌قدر یک سال زمان کوتاهی‌ست و اون انتظار بی‌اندازه گمراه
همیشه فکر می‌کردم بابام مامانمو اونقدری که باید دوست نداره
وقتایی که دعوا می‌کردن، تو ذهنم طلاق گرفتنشون رو هم تصور می‌کردم.
همیشه حس میکردم بابام یه آدم سنگ دل و سختیه که اگه یکیمون یه چیزیش بشه، نگاهمونم نمی‌کنه
از وقتی که مامانم مریض شد، بابام کاری کرد که فهمیدم این همه سال اشتباه کردم، کار کرد که فکر می‌کنم حتی مردای امروزی که انگار مهربونتر و عاشق‌ترن برای زنشون نمی‌کنن.
ذهنیتم کاملا عوض شد
بابام میتونه عاشق‌ترین مرد دنیا باشه
دی
این مطلب از وب سایت دانلود آهنگ جدید • آپ موزیک به صورت رپ انتشار گردید است.
دانلود آهنگ دانیال هندیانی اصن بیخیال هم اکنون ترانه زیبای دانیال هندیانی با نام اصن بیخیال را از آپ موزیک دریافت کنید Exclusive Song: Danial Hendiani | Asan Bikhial With Text And Direct Links In UpMusic ───┤ ♩♬♫♪♭ ├─── متن ترانه : یه وقتایی مجبوری بشی از همه دور بری یه جایی که نباشه حتی […]
دانلود آهنگ دانیال هندیانی اصن بیخیال
دانلود فیلم ایرانی
از آقای میانسال پرسیدم هیچ داروی خاصی مصرف نمیکنی? گفت تریاک مصرف میکنه. پرسیدم آخرین بار کی مصرف کردی? گفت دوازده ظهر باید بکشم!! نگاهمو از پروندش برداشتم و با خنده گفتم ساعتیه یعنی? پس هنوز وقت داریم. به وعده ی بعدی هم میرسی:))تقریبا همون کسی ام که چنین وقتایی با ناراحتی و ترس، افسوس میخوردم و حتی گاهی از بعضیاشون قول گرفته بودم این خونه خراب کن ها رو ترک کنن:/آمار مصرف مخدر واقعا فاجعه ست و فکر کنم دیگه دو سال زمان خوبی برای پذیرفتن و کمتر غصه
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

کلوب Lalaine مصالح ساختمانی باکس موزیک عاشقانه ها ايران نوشت برترین مرجع ادیت و مود Gta