ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

پس کجا ماند طلوعی که پس از تاریکیست؟

یک حرفهایی می ماند بیخ گلوی آدم
می ماند و فریاد هم نمی شود
می ماند و بغض هم نمی شود
بغض یواشکی حتی
بغض آخرِ شب توی رختخواب که اشک شود آرام
می ماند بیخ گلوی آدم، هیچ چیزی نمی شود اصلا
می ماند و یک خنده هایی را، یک لذتهایی را کمرنگ می کند
می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این…
یک حرفهایی می ماند بیخ گلوی آدم
می ماند و فریاد هم نمی شود
می ماند و بغض هم نمی شود
بغض یواشکی حتی
بغض آخرِ شب توی رختخواب که اشک شود آرام
می ماند بیخ گلوی آدم، هیچ چیزی نمی شود اصلا
می ماند و یک خنده هایی را، یک لذتهایی را کمرنگ می کند
می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج
بغض می‌آید و می‌رود. می‌آید و می‌رود. می‌آید و. می‌ماند و می‌ماند و می‌ماند. آن‌قدر که جایش توی گلو می‌ماند. هر چه هم بشود، این سنگینیِ غریب آن‌جاست. گویی جزوی از تن و جان آدم می‌شود. بعد پیش می‌آید و پیش می‌آید. تا فتحت کند. تا همه‌ات را در بر بگیرد. تا تمامت بغض شود. بغض شوی. یک بغض بزرگ. یک بغض ایستاده که راه می‌رود و حرف می‌زند و می‌خندد.
رفتی و عطر یاد تو در روزگار ماندیعنی که از تو خاطره بی شمار ماندرفتی و در فراق تو این ملت بزرگخون گریه کرد و تا به ابد اشکبار ماندرفتی و با غروب تو، قرآن غریب شداسلام ناب، در غم تو، سوگوار ماندرفتی تو و حماسه ی سرخ حسینی اتتا نهضت امام زمان برقرار ماندرفتی تو و بنای برومند انقلاببا این شکوه و جذبه ی پر اقتدار ماندرفتی تو و نرفت ز دل شوق زندگیدر حیرتم از او، که برای چه کار ماندمُردی و زنده گشت ز تو، دین تاریخ را، به نام تو این افتخار مانددس
خواستنت نواری‌ستگیر کرده بر ضبط دلمفقط تکرار می‌کند:دوستت دارم، دوستت دارم دوستت دارم، دوستت دارم.یک حرفهایی می ماند بیخ گلوی آدممی ماند و فریاد هم نمی شودمی ماند و بغض هم نمی شودبغض یواشکی حتیبغض آخرِ شب توی رختخواب که اشک شود آراممی ماند بیخ گلوی آدم، هیچ چیزی نمی شود اصلامی ماند و یک خنده هایی را، یک لذتهایی را کمرنگ می کندمی ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این…بارانمیراث خانوادگی ما بودکوچک که بودماز سقف خانه ی ما میچکیدبزرگ
برای تویی که رفیقی، بدون پیشوند و پسوند:
شاید خودت ندانی، شاید در این یازده سال هیچ وقت نگفته‌ام که بدانی:
با تو،
میشود تفاوت داشت و رفیق ماند،
میشود مخالف بود و رفیق ماند،
میشود دلخور بود و رفیق ماند،
میشود مدتها دور بود و باز رفیق ماند،
میشود همه چیز بود و رفیق ماند.
و نترسید، و عقب نکشید و پذیرفت!
و میدانی که برای آدمهای روی زمین، آن هم از جنس دوستی های امروز، همین چند "شدن" یعنی خیلی!!
اصلا چه نیاز به گفتن؟:)
صدویازده ساله باشی.
آدم از این حجم سیاهی جاری در رگ و پی این دنیا تعجبش می‌گیرد. از این حجم فهمیده نشدن‌ها. از این حجم نشدن‌ها. از خواستن‌ها و نتوانستن‌ها. از حرکت‌های بی‌برکت.
آدم خسته می‌شود. آدم کم می‌آورد. آدم قوی می‌ماند. قوی می‌ماند. قوی می‌ماند. قوی می‌ماند؟
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم
یا محمد
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی ماند
برپا واستوار.
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و الغلبه
در انتظارت خواهم ماند
تا بار دیگر زمزمه و عاشقانه هایت را بشنوم
تا صدای زیبا و دلنشینت چون نسیم حیات در من جاری شود
در انتظارت خواهم ماند
هرچند هزاران فرسنگ دور از من در دیار دیگری
به یقیین سیمای زیبایت را هرگز نخواهم دید
هیچگاه بر لبان زیبایت بوسه ای نخواهم زد
به آغوشت نخواهم کشید
و جز صدای زیبا و کلمات دلفریب و آهنگینت
نصیب من از تو چیز دیگری نخواهد بود
به انتظار تو خواهم ماند
به انتظار تو که همه خواسته ها و تمناهای زندگیم را در تو یافتم
در
در هرجای حاشیه ایستاده باشم یا هرجای متن، فرقی نمی کند. فصل ها عوض می شوند.این را سایه روشن عبور ابرها برشیشه های نورگیر می گوید. برگ های گل های  گلدان های پنجره ها. این همه واژه، این همه اگرها و اما ها، واژه هایی از اعماق سال ها و قرن ها، واژه هایی کهن که تو عاشقشان هستی و من سرگردانشان. بی بضاعتی من، سکوت من، بهانه های من، بیهودگی های روز، هراس های شب، به قاعدگی های آدم ها، بی قاعدگی های من، روزگار پریشان خاطری ها، این همه ها! چه فرقی می کند. فص
روزهایی هستند مبهم و گنگ - طولانی و بی انتها - شاید خیره به یک نقطه ساعت ها بگذرد و ساعت روی دیوار تنها دقایق محدودی از این زمان طولانی را نشان می دهد- روزهایی پر از حرف های ناگفته حرف هایی که به قول شریعتی تن به ابتذال گفتن نمی دهند- در تمام این روزهای طولانی بی انصاف تنها و در سکوت فقط خداست که می ماند فقط اوست که می داند
همیشه کسی هست
با تو می ماند
میان غربت آن روزهای محال
که هر چه زینت دنیا است غرق دلتنگی است
همیشه کسی هست
پاک تر از یاس
و دلر
روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است !اما ماند! گفتیم مسافر است و خستگی در می کند و می رود ، باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان" گفتیم : مهمان بدی است ! دو سه روز دیگر می رود .و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان،  اکنون اندوه کدخدا شده و  تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد . تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد .پیران ده هنوز به یاد دارند : " روزی که اندوه آمد ، "جهل"  نگهبان دروازه
سلام
یه وقتایی هم هست آدم الکی غمگینه.
مثلا من امروز غمگینم، دلیلش را میدونم ولی نمیدونم باید چکار کنم که غمگین نباشم.
یه تلاش هایی انجام دادم که هنوز به نتیجه دلخواهم نرسیده.
ولی به قول حافظ:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
فکر میکنم اینجور مواقع که ما تلاشمون را کردیم و هنوز به نتیجه دلخواه نرسیدیم، بهتره کمی صبر کنیم و همه چی را به خدا بسپاریم.
خدا یه سری قوانین در این دنیا گذاشته، یکی از قوانین ا
سال‌های تلماسه
شتابان می‌برندم
به کجا؟
نمی‌دانم!
تیرِ دسیسه‌هاتان
به سنگ آمد،
راه‌ها به ریشخندم گرفتند و گریختند
اما آوازی که من سر دادم،
ترکم نمی‌کند؛
اما به‌ راستی
بعد از تمام نبردها، دسیسه‌ها و ت‌ها
چه بر جای می‌ماند؟
آنگاه که همه‌ چیز
از هم می‌گسلد
چه بر جای می‌ماند
که بتوان به آن دل بست؟
والت بتمن
در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!!
به شیخ بهایی که اسبش از جلو میرفت گفت:
این میرداماد چقدر کند و تنبل است اسبش دائم عقب می ماند.
شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد.
ساعتی بعد عقب ماند، این بار به میر داماد گفت: 
این شیخ بهائی چقدر بی ملاحظه است، دائم جلو می زند!
میرداماد گفت: اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد و می خواهد از شوق بال در آورد!
درمانی نمی ماندمرا صبرو قراری بی تو
می دانی نمی مانداگر در سینه ام جز آه
سوزانی نمی ماندمکن عیبم پریشان حالی
و بی خانمانی رابرای خانه بر دوشان
که سامانی نمی ماندمرا امروز و فردا
وعده دادی عمر من طی شدبرای دیدن تو وقت
چندانی نمی ماندبهار من خزان بگذشت
تابستان از آن بد ترخزان دیده گلی را شوق
بارانی نمی ماندعلاج درد عاشق وصل
معشوق است می دانیبرای رانده از کوی تو
درمانی نمی ماندتو مضمون غزل های منی
یاس سفید من"رها" را
بی تو می دانی که دیوانی
مهاجر برای همیشه نیم آدم می شود .ادمی درخت استهر جا ریشه دواند ، قوتش را از همان خاک میگیرد.بعد از ریشه دواندن اگر در باغ عدن هم بنشانندش ، ریشه اش در همان سرزمین مادری باقی خواهد ماند.حرس می شود.بار می دهد .اما ریشه هایش دیگر هرگز  تا عمق خاک مادری نمی دوند.همیشه حال خاک مادر را از پرنده ها می پرسد .و تا همیشه برگ و بارش هوای هوای خانه را میکند.نه پای رفتن دارد نه دل ماندن.مهاجر تا همیشه نیم آدم می ماند.(نسی)
احتمالاً شما هم جمله که «آدم باید دلش پاک باشد» را زیاد شنیده‌اید؟! و شاید خودتان هم از آن استفاده کرده باشید؟! معمولاً وقتی صحبت از دین و دین‌داری می‌شود، یکی از توجیهات و راه‌های فرار از تن دادن به دستور دین، این جمله است! به‌عنوان‌مثال وقتی به کسی گفته می‌شود که «این چه لباسی […]
نوشته دلت پاک نخواهد ماند! اولین بار در گناه شناسی. پدیدار شد.
  
  دل بی تاب و شوریده ، اسیر حسرت و حِرمان نمی ماند/
  چنان رود رونده ، پشت سنگ و صخره ها، آسان نمی ماند/
  برای رویش  و  کاویدن  و  بالیدنش ،  در کسب  آزادی /
   جوانه ، روزنی می یابد و  در بند این زندان نمی ماند /
          عکس و شعر از : م.ر.ندیم پور 98/2/3                عکس نوشته هاh990
آموزش کسب و کار اینترنتی محمد هادی طلوعي

                  کتاب آموزش کسب درامد از اینترنت نوشته محمد هادی طلوعي که به قیمت 10000 تومان به فروش می رسد را اینجا با قیمت نازل 5000 تومان بخرید و چندین راه عملی کسب درامد از اینترنت را بیاموزید همان کاری که من در حال انجام آن هستم فقط چند ساعت در روز!!! .
دریافت فایل
کشته ای مرا، نمی خواستی اگر می خواستم آنچه از بودن یک حس دیوانه وار، ترانه های خونین می سرود را. آتش گرفتم و ساعتی ننشستی هیچ جا هیچ وقت. برای رد شدن از راه های جنون که چیزی نیست پشت پوچی های دنیای غمگینم. پشت هیچ، هیچ ماند و بی قراری های یک دستِ بی سرپناه. می میرم برای همیشه می میرم پیش از آنکه این پوچی مسخره، این زندگیِ مرده،این حس دیوانه وار را از من بگیرد. احساس می میرد عقل می میرد آنچه از من می ماند رنج است و آنچه از تو من.
با موافقت اداره کل هنرهای نمایشی اجرای «فیل در تاریکی» تا ۲۶ شهریور ادامه یافت.به گزارش خبرگزاری مهر، نمایش «فیل در تاریکی» که پیش از این قرار بود ۱۶ شهریور به اجرای خود خاتمه دهد با موافقت شورای نظارت و ارزشیابی اداره کل هنرهای نمایشی تا ۲۶ شهریور روی صحنه می ماند. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
من فکر میکنم خداوند قبل از خلقت زن‌ها
دست‌هایش را با بهار نارنج شُسته
بعد تمام گل‌های بهشت را بوییده؛
نشسته خوش آب‌و‌هوا ترین نقطه‌ی آسمان
و در حالی که دم‌نوش مهتاب‌ و انجیر می‌نوشیده
و به اام وجود عشق
و وجود یک نگهبان تمام وقت برای آن
و به سفیر زیبایی تمام بهشت در زمین
و نیاز تمام غنچه‌های روییده و نروییده
و آدم‌ها‌ی به دنیا آمده و نیامده
به معجزه‌ای به‌ نام مادر،خواهر، دختر؛ فکر می کرده
طرح وجود "زن" به دلش افتاده!
بعد در حالی که د
بغضت که میاید ارام و بیصدا درست وسط گلویت مینشیند.
و کلی حرف پشتش ب مانند آجر
دیوار میشوند و سنگین.
انقدر که تمام سنگینیش را مجبور میشوی به سینه ات فرو ببری
ان موقع است که تیر میکشد عمق وجودت
از هیاهوی کلمات.
سنگین و سنگین تر میشود .
دفن میشوی کنج دست هایت ارام و بیصدا جاری میشود
اشک هایی از خاطرات گذشته.
 این  شب است.
و این صدای دردهایی است که جویده میشود.
.
.
.
خوشا به حال کسایی که رفتند
ادم که می ماند می پوسد.
محبّت در صورتی خواهد ماند که طرفین حقوق یکدیگر و حدود خود را رعایت کنند و
از آن تخطّی و نکنند. یعنی در واقع هر کدام از این دو طرف سعی کنند که جایگاه خود را در دل
و ذهن و فکر طرف مقابل، جایگاه راسخ و نافذی قرار دهند. یعنی همان نفوذ
معنوی؛ همان ارتباط و پیوند قلبی زن و شوهر. احکام اسلامی مربوط به خانواده برای این است.
هافبک پیشین پرسپولیس تنها تا ظهر پنجشنبه منتظر مسئولان باشگاه برای بازگشت به این تیم می ماند.
به گزارش مهر، برانکو ایوانکوویچ قبل از سفر به کرواسی لیست خرید خود را به باشگاه پرسپولیس داد.

در این لیست پنج نفره که شامل: محمد بلبلی، محمدرضا حسینی، علی نعمتی، مهران امیری و مهدی طارمی است تنها مهاجم تیم ملی سابقه حضور در جمع شاگردان برانکو را دارد.

لیست خرید پرسپولیس در حالی بدون بازیکنان پیشین این تیم به ایرج عرب مدیرعامل پرسپولیس داده شده ک
دو سه روز که چیزی نیست؛ اگر خوب مراقبش باشی، تا آخر سال هم نو می‌ماند. مثلاً یکی از روزهای وسط زمستان به دوستت نشانش می‌دهی و می‌گویی «ببین چقد مال من نو مونده! استفاده‌ش کردما، ولی خوب استفاده کردم و مراقبش بودم!» خوب که استفاده کنی کهنه نمی‌شود، نو می‌ماند. نو هم که یعنی تر و تمیز و سالم، مثل روز اول؛ برعکس کهنه که فرسوده شده و چندان قابل استفاده نیست. حالا سال نوِ شما هم حسابی مبارکتان باشد. مواظبش باشید که تا آخر سال نو بماند. :)
 
+ عبارت
بعضی چیزها را یک بار که آموختی یادت می‌ماند مثل دوچرخه‌سواری، شنا، رانندگی و .بعضی چیزها را هم مهم نیست چند بار آموخته باشی دوباره که وقتش می‌شود یادت رفته است مثل اینکه من امروز دوباره آموختم:"مهم نیست چقدر تلاش کنی همیشه قسمتی می‌ماند که با خواست تو فاصله دارد آن فاصله، کم یا زیاد، واقعیت است که باید بپذیری"
این روزها که باید آشوب باشم آرامم به بودنت 
آرامم به وعده هاى خدا
آرامم به اینکه او همه چیز است و دیگران هیچ 
آرامم که فقط محتاج اویم و از غیر بى نیاز 
این روزها دلم گرم است به سلام هاى صبحت و شب بخیر هاى شبانه ات 
این روزها سر خوشم از اینکه سراغم را راس ساعت هاى جفت مى گیرى 
این روزها حالم معمولى است دلم روشن است و چشمانم امیدوار به روزنه اى که از 
دور دست ها سو سو مى زند
این روزها مى گذرد اما .
چیزى که باقى مى ماند مهربانى توست به مهربانویت 
چی
من همان قهرمان داستانی هستم که همه چیز را در مرز رسیدن رها می‌کند. می‌گذارد و می‌رود و نمی‌ماند که ثمره‌ی آن‌چه گذشت را ببیند. همان که می‌تواند همه‌‌ی انتظارها و دلتنگی‌هایش را با یک جمله‌ی ساده، یک بله‌ی خشک و خالی تمام کند. می‌تواند رسیدن را، دیدن را تجربه کند. اما نمی‌کند. رها می‌کند. می‌رود. نمی‌ماند. می‌تواند با حرکت آخر حریف را کیش و مات کند اما صفحه‌ی شطرنج را یک حرکت مانده به حرکت آخر، نیمه کاره رها می‌کند. همان بوکسوری که م
من همان قهرمان داستانی هستم که همه چیز را در مرز رسیدن رها می‌کند. می‌گذارد و می‌رود و نمی‌ماند تا ثمره‌ی آن‌چه گذشت را ببیند. همان که می‌تواند همه‌‌ی انتظارها و دلتنگی‌هایش را با یک جمله‌ی ساده، یک بله‌ی خشک و خالی تمام کند، می‌تواند رسیدن را، دیدن را تجربه کند، اما نمی‌کند. رها می‌کند. می‌رود. نمی‌ماند. همان شطرنج‌بازی که می‌تواند با حرکت آخر حریف را کیش و مات کند اما صفحه‌ی شطرنج را یک حرکت مانده به حرکت آخر، نیمه‌کاره رها می‌
زندگی درد قشنگی ست که بر باور ما می بارد سرانجام ظریفی ست که در خاطر ما می ماند .زندگی شوق گلی رنگین است روی سرشاخه امید بر ساقه ی دلتنگ نگاهی که زمان در باغچه ی بینش ما می کارد
زندگی بارش عشق است بر اندیشه ی ما تابش دوست برای همه وقت بودنش در همه حال
زندگی خاطره ی دوستی امروز است ماند در طاقچه ی فرد .
✅همایش فیزیک دکتر طلوعي 
#همایش_طلوعي
#فیزیک
#مال_امسال
#مشترک_نظامجدیدوقدیم
برای شما رایگان
در این پکیج شاهد تدریس کامل همراه با روش های جدید و حل بسیاری تست در کمترین زمان ممکن هستیم
https://t.me/jaheshebartar
https://t.me/jaheshebartar
https://t.me/jaheshebartar
https://t.me/jaheshebartar
https://t.me/jaheshebartar
عنوان
توضیحات

سرشناسه:    
طلوعي، محمد، 1323

عنوان و نام پدیدآور:
برگ آخر / محمد طلوعي

مشخصات نشر:
مشهد: پشنگ ، 1388.

مشخصات ظاهری:
136 ص، 21X14 س.م

شابک:
978-600-90961-0-7

وضعیت فهرست نویسی
فیپا

موضوع:
شعر فارسی، قرن 14

رده:
1387 4 ب 846 ل/ PIR8146

رده بندی دیویی
1/62 فا 8

نوع ماده:
کتاب


مطالب مرتبط:


نویسندگان گنابادی


کتابها با موضوع گناباد



محمد طلوعي


تصاویر گسترده شهرستان گناباد
دنگ.، دنگ ساعت گیج زمان در شب عمرمی‌زند پی در پی زنگ.زهر این فکر که این دم گذر استمی‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.لحظه‌ام پر شده از لذتیا به زنگار غمی آلوده‌است.لیک چون باید این دم گذرد،پس اگر می‌گریمگریه‌ام بی ثمر است.و اگر می‌خندمخنده‌ام بیهوده‌است.دنگ.، دنگ لحظه‌ها می‌گذرد.آنچه بگذشت ، نمی‌آید باز.قصه‌ای هست که هرگز دیگرنتواند شد آغاز.مثل این است که یک پرسش بی پاسخبر لب سر زمان ماسیده‌است.تند برمی خیزمتا به دیوار همین لحظه ک
پایگاه تحلیلی خبری بانک و صنعت، بانک مرکزی نرخ 47 ارز را برای امروز اعلام کرد که طی آن نرخ 29 ارز از جمله یورو و پوند نسبت به روز چهارشنبه افزایش و قیمت 9 واحد پولی کاهش یافت. نرخ دلار و 9 ارز دیگر نیز ثابت بود.
هر دلار آمریکا برای امروز «پنج شنبه 16 اسفند ماه 97» بدون تغییر نسبت به روز گذشته 42 هزار ریال قیمت خورد. همچنین امروز هر پوند انگلیس با 150 ریال افزایش نسبت به روز گذشته 55 هزار و 347 ریال و هر یورو نیز با 21 ریال رشد 47 هزار و 482 ریال ارزش‌گذاری شد.

هله نومید نباشی، که تو را یار براندگرت امروز براند، نه که فردات بخوانددر اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جاز پس صبر تو را او، به سر صدر نشاندو اگر بر تو ببندد، همه ره‌ها و گذرهاره پنهان بنماید، که کس آن راه نداندنه که قصاب به خنجر، چو سر میش ببردنهلد کشته خود را، کشد آن گاه کشاندچو دم میش نماند، ز دم خود کندش پرتو ببینی دم یزدان، به کجا هات رساندبه مَثَل گفتم این را و اگر نه کرم اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندهمگی ملک سلیمان، به یکی مور ببخشد
مطلب لعنت به شب های بعد از تو به دردی که ماند از تو را میتوانید به صورت کامل از سایت هفتاد و پنج دانلود دریافت کنید.لعنت به شب های بعد از تو به دردی که ماند از توبا سلام خدمت شما دوستان عزیز دانلود آهنگ رضا بهرام لعنت به شبهای بعد از تو با دو کیفیت دانلود آهنگ رضا بهرام لعنت به شب های بعد از تو تکست و رضا بهرام لعنت به شبهای بعد از تو دانلود آهنگ جدبد با متن اهنگ رضا بهرام شب های بعد از تو دانلود آهنگ رضا بهرام شب های بعد از تو قلب من اینچنین آسان
آموخته بود به نیّت، آدمی، عاشق است. به نیّت، آدمی واله و شیدا می شود. به نیّت، آدمی، آدم می شود و می ماند؛ فارغ می رود و عاشق باز می گردد و می ماند. آدمی با عشق به ملکوت می رود. آدمی، آدم بودنش، نه به عادت و اَدا، که به هم سُفره ای با خدا و اشک های چشمان و دلِ شکسته، به قرارِ بی قراری می رسد، آدمی وقتی به باور، صاحبش را خدا، می داند، می تواند غزل خوان بخواند.
+ ولادت - سعید تشکری
آموخته بود به نیّت، آدمی، عاشق است. به نیّت، آدمی واله و شیدا می شود. به نیّت، آدمی، آدم می شود و می ماند؛ فارغ می رود و عاشق باز می گردد و می ماند. آدمی با عشق به ملکوت می رود. آدمی، آدم بودنش، نه به عادت و اَدا، که به هم سُفره ای با خدا و اشک های چشمان و دلِ شکسته، به قرارِ بی قراری می رسد، آدمی وقتی به باور، صاحبش را خدا، می داند، می تواند غزل خوان بخواند.
+ ولادت - سعید تشکری
آموخته بود به نیّت، آدمی، عاشق است. به نیّت، آدمی واله و شیدا می شود. به نیّت، آدمی، آدم می شود و می ماند؛ فارغ می رود و عاشق باز می گردد و می ماند. آدمی با عشق به ملکوت می رود. آدمی، آدم بودنش، نه به عادت و اَدا، که به هم سُفره ای با خدا و اشک های چشمان و دلِ شکسته، به قرارِ بی قراری می رسد، آدمی وقتی به باور، صاحبش را خدا، می داند، می تواند غزل خوان بخواند.
+ ولادت - سعید تشکری
آموخته بود به نیّت، آدمی، عاشق است. به نیّت، آدمی واله و شیدا می شود. به نیّت، آدمی، آدم می شود و می ماند؛ فارغ می رود و عاشق باز می گردد و می ماند. آدمی با عشق به ملکوت می رود. آدمی، آدم بودنش، نه به عادت و اَدا، که به هم سُفره ای با خدا و اشک های چشمان و دلِ شکسته، به قرارِ بی قراری می رسد، آدمی وقتی به باور، صاحبش را خدا، می داند، می تواند غزل خوان بخواند.
+ ولادت - سعید تشکری
امام علی (ع) : روزگاری بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانی ( قرآن خوانده میشود ولی به آن و دستوراتش عمل نمیشود ) ، و از اسلام جز نامی باقی نخواهد ماند . ((مردم خود را مسلمان می نامند در صورتی که دورتر از همه کس به اسلام هستند )) .مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان ، اما از هدایت ویران است.مسجد نشینان و سازندگان بناهای شکوهمند مساجد ، بدترین مردم زمین می باشند ، که کانون هر فتنه ، و جایگاه هرگونه خطاکاری اند ، هرکس از فتنه بر کنار است او را به فتنه با
.بعد از تو در سایه‌‌ی هیچ‌ درختی‌ نخواهم‌ مانددر ابهام‌ِ سبز جنگل‌ و در سرخی‌ گل‌ سرخ‌کنار رودی‌ از خطوط‌ِ لوقاچیزی‌ در من‌ تمام‌ خواهد شدو تشویش‌ افتادن‌ چشمی‌ با مخملیا دریاچه‌ها با من‌ خواهد ماندکیست‌ در بالکن‌ که‌ با تلخی‌ می‌گرید؟و باران‌ هم‌ بند نمی‌آیدهر روز این‌ لحظه‌ را دارم‌کهاز پوستم‌ تو دور می‌شوی‌بیژن_نجدی
میگن حس شما بعد از مهاجرت سه فاز اصلی داره: ماه عسل (همه چی خوبه، همه چی هیجان انگیزه، همه جا خوش میگذره، وای برم تجربه کسب کنم)، افسردگی (دلم نون بربری میخواد، دلم برای قرمه سبزی مامانم تنگ شده، کاش الان تو کوچه خودمون بودم، مقنعه جونم کجایی موهامو زیرت قایم کنم)، و پذیرفتن (عادت می کنم، پاتوق پیدا می کنم، خونه م واقعا خونه میشه، حس تو مسافرت بودن رو از دست میدم).
ماه عسل من شیش ماه طول کشید. برای آینده م تصویرای رنگی رنگی می ساختم. وقتی میرفتم خ
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز منروی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گلور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز منچشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببینگفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز مناو به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شودکام بستانم از او یا داد بستاند ز منگر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیستبس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز منگر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شودور برنجم خاطر نازک برنجاند ز مندوستان جان داده‌ام
جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز رازنگیان سجده برند آن زلف جان آویز راتوبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش منزلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز راگر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدیجان مانی سجده کردی صورت پرویز رابا چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجبجای کی ماند درین دل توبه و پرهیز راجان ما می را و قالب خاک را و دل تراوین سر طناز پر وسواس تیغ تیز راشربت وصل تو ماند نوبهار تازه راضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز راگر شب وصلت نماید مر شب معراج رانیک ماند روز هج
جملاتی زیبا درباره تجارت:
درآمد: هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
خرج: اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس انداز: آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.
ریسک: هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.
سرمایه گذاری: همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
انتظارات: صداقت
شوک به ستاره‌های منچستر یونایتد
 


شوک به ستاره‌های منچستر یونایتد
 ،
منچستر یونایتد فصل پر فراز و نشیبی را با مورینیو و سولسشر در لیگ برترانگلیس و لیگ قهرمانان سپری کرد و در نهایت با تمام تلاش نتوانست با ستاره‌های گرانقیمت خود راهی لیگ قهرمانان شود.
بر این اساس مسئولان باشگاه منچستریونایتد در حرکتی ضربتی به دلیل نتایج ضعیف و عدم رضایت از بازیکنان 25 درصد از حقوق بازیکنان را کسر کردند.
منچستر در لیگ قهرمانان از حضور در یک چهارم ب
این روزها اولین کلمه‌ای که به ذهنم میرسد خستگی است.
خستگی، خستگی، خستگی.
گاهی چنان زندگی می‌پیچاندت که بعضی حرف‌ها برایت خنده‌دار می‌شود!
کلماتی مثل خستگی ناپذیر!
حرف بزنی اشتباه است، کاری کنی اشتباه است، در بروی اشتباه است!
باید بمانی و بار را به دوش بکشی و سکوت کنی. و جز این هر چیزی اشتباه است!
زندگی بقیه را می‌بینی، حرف‌های بقیه، دلخوشی‌های بقیه حسرت بخوری هم اشتباه است!
می‌دانم. قرآن باز کنم یا داستان یونس در دل ماهی می‌آید.
یا
ز تحسینم خدا را لب فروبند نه شعر ست این بسوزان دفترم را مرا شاعر چه میپنداری ای دوست بسوزان این دل خوشباورم را سخن تلخ است اگا گوش میدار که در گفتار من رازی نهفته است نه تنها بعد از این شعری نگویند کسی هم پیش ازین شعری نگفته است مرا دیوانه میخوانی دریغا ولی من بر سر گفتار خویشم فریب است این سخن سازی فریب است که من خود شرمسار کار خویشم مگر احساس گنجد در کلامی مگر الهام جوشد با سرودی مگر دریا نشیند در سبویی مگر پندار گیرد تار و پودی چه شوق است این
مشخصا دل بستن به امریکا یا اروپا و کلا به غرب، ریشه‌ی مشکلات جامعه و حکومت ما نیست بلکه حداکثر می توان آن را یک مانع پیشرفت و عامل کند شدن نامید. اما ریشه‌ی مشکلات چیست؟ریشه‌ی مشکلات همانا مسئولیت ناپذیری و یا به عبارت قابل فهم تر خیانت در مسئولیت است. وقتی هر کسی در هر اداره و منصب و جایگاهی قرار می گیرد، شرح وظایفی دارد و مسئولیت هایی را پذیرفته است که برای محقق کردن آن ها هم امکانات در اختیار او قرار داده می شود و هم به او حقوق پرداخت می شو
شاید باید دوباره شروع به نوشتن کنم. مغزم پیچ در پیچ راهی شده که من را در خود می کشد. حتی قکر کرده ام به روانشناس و روان پزشک ولی در اخر. مگر از حقیقت کم میشود؟
امروز صبح ذوق شعریم برگشته بود. در نطفه خفه اش‌ کردم. من ادم منطقی هستم اما سیاهی های در ان بلعیده شده ام باعث تفکرات عجیب و وسواس های غیر معمولم می شوند. تمام قبلی ها ذوق شعر بود و او نبود. این بار‌میخواهم برعکس باشد.
نمیتوانم خودم را پیدا کنم. یک من عجیبی در وجودم ریشه دوانده که به شدت با
چنانکه شراب در خون می‌ماند، جنون می‌رقصد، پرنده می‌پرد، باد می‌زند و سرو می‌خواند. چنانکه راه در قلب گشوده می‌شود و راز آواز می گیرد. چنانکه پرده بالا می‌رود و قوی به یقین راه می‌یابد و ضعیف به ایمان می‌لرزد و وامی‌ماند. چنانکه یک هزار می‌شود و هزار هیچ. چنانکه خواب خاک می‌شود و رویا بالا می‌تند و روح بر سر رویا می‌شکفد. چنانکه روح از روح فرا می‌خیزد و در خدا می‌پیچد و در خدا می‌لرزد و در خدا جرقّه می‌زند و در خدا می‌رقصد و با خدا می
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
صدا و سیما چهره ای را فرصت بخشید که ایرانی بودن را ننگ و برای رهایی ازین ننگ صرف هزینه میکنند تا فرزندشان ایرانی نباشد؟
و شخصیتی چون شجریان که ایرانی ماند و ایرانی خواند از نظر مسئولان صدا و سیما مترود و حرام است؟!؟!
ازین کشور چه خواهد ماند؟فرهنگ چگونه آش و لاش میشود؟
در سیما چه میگذرد؟
یکی می آید تولد در کانادا را کادویی فرزندش مینامد و دیگری.
اگر در زمان شاه این اتفاق افتاده بود چقد
محمد طلوعي از شاعران مشهور گناباد است که در سال 1323 در روستا خیبری شهرستان گناباد متولد گردید.والدین وی در همان دوران (دوران شیرخوارگی) از یکدیگر جدا شدند. طلوعي دوران ابتدایی و راهنمایی را در گناباد و دوران دبیرستان را در مشهد گذراند. با وجود استعداد فوق العاده وی در فراگیری دروس بهاجبار پدر به ازدواج زود هنگام تن داد. مبتلا شدن وی به بیماری صعب العلاج و شرایط ناگوار زندگی باعث شد که سریعتر از آنچه پیش بینی می شد دنیا را ترک کند.
محمد طلوعي در
دو تا مطلب از وبلاگ ها یاد گرفتم در مورد خانه داری که خیلیییییی به دردم خورده و همیشه دعاشون می کنم و خانم های خانه دار دوست و آشنا، جوان یا مسن هیچ کس نمی دونست و وقتی بحثش افتاده گفتم هم دیدم نمی دونند: اولی اش اینکه نوشته بود خیار تو قابلمه روحی(رویی) بهتر و تازه تر می ماند، مثلا خیار که چند روزه پژمرده می شود در قابلمه روحی که در یخچال می ماند حدودا زمانش سه چهار برابر می شود، من گوجه سبز، فلفل، فلفل دلمه، هویج ، برای همشون خوب جواب داده، فلف
یاد بگذشته به دل ماند و دریغنیست یاری که مرا یاد کنددیده ام خیره به ره ماند و ندادنامه ای تا دل من شاد کندخود ندانم چه خطایی کردمکه ز من رشتهالفت بگسستدر دلش جایی اگر بود مراپس چرا دیده ز دیدارم بستهر کجا مینگرم باز هم اوستکه به چشمان ترم خیره شدهدرد عشقست که با حسرت و سوزبر دل پر شررم چیره شدهگفتم از دیده چو دورش سازمبی گمان زودتر از دل برودمرگ باید که مرا دریابدورنهدردیست که مشکل برودتا لبی بر لب من می لغزدمی کشم آه که کاش این او بودکاش این
چو رَنگ از رُخِ روز پرواز کرد،
شباویز نالیدن آغاز کرد
بساطِ سپیدی تباهی گرفت
زِ مَه تا به ماهی سیاهی گرفت
رهِ فتنه‌یِ دُزدِ عیّار باز
عَسَس خسته از گشتن و شب دراز
نخفته، نه مست و نه هشیار ماند
نیاسوده گر ماند، بیمار ماند
پرستار را ناگهان خواب بُرد
همان‌دم که او خُفت، رنجور مُرد
جهان چون دلِ بت‌پرستان سیاه
مَه از دیده پنهان و در راه چاه
بخفتند مُرغانِ باغ و قفس
شباویز افسانه می‌گفت و بس
نمی‌کرد دیوانه دیگر خروش
نمی‌آید آوازِ دیگر
شیوانا در بازار کنار مغازه دوست سبزی فروشش نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد، صاحب مغازه کناری که جوانی تازه کار بود به شیوانا گفت: به نظر من این دوست شما دارد ضرر می کند. من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه، لیوان و ظرف سفالی درست می کند، ده نفر را هم اجیر کرده ام تا در دهکده های اطراف برای کوزه ها و ظروف سفالی من مشتری جمع کنند خلاصه هر هفته صد سکه به دست می آورم.
اما این دوست سبزی فروش ما فقط هفته ای ده سکه گیرش می آید، به
مهرنوش روبردم تا یه جایی رسوندم و پسر را هم سرقرار پیاده کردم و بعد خودم اومدم . آقای جمشیدی بود و منتظر شدیم تا قیاسی هم اومد و جلسه خیلی شادی برگزار شد وجمشیدی هم خیلی خوب توضیح داد خواسته های من را . مهرنوش  نون خشک ها را برد و سالاد الویه را برد و کله پاچه را برد و دو تا جعبه شکلات و یک جعبه گز . چقدر حس خوبی دارم که کارها رو انجام داد و کلی از کارهای عقب افتاده ام انجام شد . و نمی دونم زیر یخچال رو تمیز کرد یا نه و جاروبرقی ماند . و خواهر هم خیلی
ولی شاید ذو اذنبهر سمع هر سخنتا بشنود نقد خویشنه بت سازی کرده بیشخود ننماید کردگاردورش بسی پرده دارهرکو نمود بی نیازبه کبر کند دست درازکورش که بود ذوالقرنینسکا زنیش برد از بینسجده باید تک رب راورنه ماند کس تنهابا اهریمن انبازستهرکه به خود پرنازست
سال ۹۷. دوازده روز مانده به بهار. مطلب ۲۷۲ام وبلاگ‌ام است. نوشته ۱۹۱امِ وبلاگ عنوانش سال ۹۶ بود و متن‌اش اتفاقات ۹۶.
نزدیک به یک سال گذشت؛ یک‌سالی که ساده نبود.
شبیه سکانس‌هایی از یک فیلم سینمایی ۱ ساعت و ۴۲ دقیقه‌ای جلوی چشم‌ام می‌آیند.
بابا روز یک فروردین پایش را عمل کرد. اولین عیدی بود که خانه مانده بودیم. روزهای سختی بود، ادامه همان سختی‌ای که از ۸ اسفند ۹۶ گریبانمان را گرفت و رهایمان نکرد. 
سکانس بعد، سیزدهم فروردین بود که کفش های قر
از انسان فرزانه پرسیدند: معنای زندگی چیست؟
گفت: روزی در بازار می‌رفتم، یخ‌فروشی را دیدم که دست خالی باز می‌گشت، یکی پرسید: «چه شده؟ هرچه یخ داشتی فروختی؟» گفت: «نخریدند، تمام شد.» یعنی زندگی مطاعی است که اگر به موقع و به قیمت نفروشی تمام خواهد شد.
پرسیدند: به چه بفروشیم؟
گفت: در بازار نشسته بودم، خطاطی شعری خوش بر کتیبه نوشته، بر دست گرفته بود تا بفروشد؛ گدایی او را گفت: «این هنر به چه می‌فروشی تا خسران بر عمر و هنرت نباشد؟» خطاط اندکی فکر کر
می شود که خوب بود و آزاد می شود دوستان خود را کرد شاد می شود دستگیر بود در کار خوب می شود هر کوچه را کرد آبادمی شود انشا نوشت از خوب و بد می شود از عشق کرد هر احظه یاد می شود بذر سخاوت را فشاند می شود در هر زمینی بود باد می شود یک دست افتاده گرفت از سقوط یک شکست کرد آزاد می شود خوب بود وخوب ماند تا ابد بوستانی خشک را کرد آباد پس بیا در بیستون زندگی تیشه را بر مشکلات زن فرهاد
به اوضاع زمانه می ماند احوال رقاصه ی معروفی که مردان یک شهر خاطر خواهش هستند ولی حتی یک مرد هم نمی خواهد با او دیده شود می ستایم رقاصه را در مقابل یک شهر می ایستد به قیمت بی آبرویی یک رنگ است اما دیگرانش دو جا بندگی می کنند نزد آبرو و هوس الهام ملک محمدی
Rocket Royale ادامه بازی battle royal می باشد. نبرد آنلاین را در جهانی آخرامانی و رو به مرگ تجربه کنید. مردم برای زندگی خود به ناچار و نا امیدانه مبارزه می کنند. تنها یک نفر زنده باقیی خواهند ماند. البته یک لحظه صبر کنید! در Rocket Royale سرنوشت همه نابودی نیست. هرکسی شانسی برای پیروزی دارد. آیتم های مختلف را جمع آوری کنید و راکت خود را بسازید تا از این مکان هر چه سریعتر فرار کنید. یا سخت ترین راه را انتخاب کنید و به تنها فردی که در میدان های نبرد این بازی زنده ب
و
من برای دختری که بذر یک علاقه‌‌ی بی سرانجام توی دلش نشسته دعا میکنم
که فقط خدا میدونه دیروز چه ذوقی داشتم از حس اینکه پشت سرم نشسته و چه ابلهانه خودکاری که ازم قرض گرفت رو بود کردم و زیرتخت‌ قایم کردم.
من دیوانه ام؟
من دیوانه‌ام.
این روزها که باید آشوب باشم آرامم به بودنت 
آرامم به وعده هاى خدا
آرامم به اینکه او همه چیز است و دیگران هیچ 
آرامم که فقط محتاج اویم و از غیر بى نیاز 
این روزها دلم گرم است به سلام هاى صبحت و شب بخیر هاى شبانه ات 
این روزها سر خوشم از اینکه سراغم را راس ساعت هاى جفت مى گیرى 
این روزها حالم معمولى است دلم روشن است و چشمانم امیدوار به روزنه اى که از 
دور دست ها سو سو مى زند
این روزها مى گذرد اما .
چیزى که باقى مى ماند مهربانى توست به مهربانویت 
چی
دانلود آهنگ جدید رضا بهرام لعنت به شبهای بعد از تو
Download New Music Reza Bahram Lanat Be Shabhaye Bad Az To
[ دانلود آهنگ با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ + متن آهنگ و پخش آنلاین موزیک ]
” تیتراژ سریال ممنوعه رضا بهرام
 
رضا بهرام لعنت به شبهای بعد از تو
 
متن آهنگ شبهای بعد از تو رضا بهرام
 
لعنت به شبهای بعد از تو ، به دردی که ماند از تو
رفتی آواره شد خانه ، ماندم غریبانه ، لعنت به بی کسی
قلب من اینچنین آسان نمی‌لرزید…
عشقت اما به غم هایش نمی‌ارزید
دنیا را بردی همراهت به نابو
مثل یک مجسمه سنگینشسته بود در ردیف سیاه پوشانپدرش را بردندپدری که میراثی نداشتو او ماندبا پنجاه سال سنو شغل نداشته وشوی نداشتهو حالا برود تحت سرپرستی چه کسی؟باید سر پنجاه سالگی دنبال کسب روزی باشد؟؟؟اینها توی سر من چرخ میخورند
مسئله‌ی دیگر، مسئله‌ی پیشرفت علمی است. دنیای اسلام عقب ماند و تحت سلطه قرار گرفت به‌خاطر عقب‌ماندگی علمی. غرب بعد از آن‌که قرنهای متمادی عقب‌مانده بود و علوم را از مسلمانها فرا گرفت و کتابهای اسلامی برای آنها مرجع و مقدّمه و پلّکان عروج به سمت [پیشرفت] علمی بود، توانست از کشورهای اسلامی و دنیای اسلام ازلحاظ علم جلو بزند. این موجب شد که هم ثروت آنها افزایش پیدا کرد، هم قدرت نظامی‌شان افزایش پیدا کرد، هم قدرت ی‌شان افزایش پیدا کرد، ه
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا
من در این گوشه ، که از دنیا بیرون است 
آسمانی به سرم نیست ، از بهاران خبرم نیست 
آنچه میبینم دیوار است 
آه، این سختِ سیاه ، آنچنان نزدیک است 
که چو برمیکشم از سینه نفس ، نفسم را برمیگرداند
ره چنان بسته ،که پروازِ نگه ، در همین یک قدمی می ماند 
تردید در وجود من است، من زاده ی تردیدم. از لحظه ی بودنم نه از لحظه ی شدنم، تردید نیز با من بود. با هر قدم کودکیم، با هر گام جوانیم و حتی با گامهای لرزان سالخوردگیم تردید با من بود. تردید نه در بیرون، بلکه در درونم بود، جزئی از من بود، جزئی از بودنم بود. تردید غباری است که بر دل می نشیند. تردید نیمه ای تاریک و نیمه ای روشنی است. تکلیف با تاریکی روشن است، تکلیف با نور هم روشن است، اما تردید نیمه تاریک است، نه روشن است که بروی و نه تاریک است که بایستی
دوستان عزیز اگر افرادی پکیج جدید دوره میلیونر بیکار رو خریدن در اینجا اعلام کنند آیا در مورد همون سایتی نیست که در پست اول گفتم؟ یک میلیون هزینه میکنید بخاطر معرفی یک سایت در صورتی که بدون هزینه میتونید تو همون سایت سرمایه گذاری کنید.دوستان ایراد نظر و تبادل اطلاعات فراموش نشود. یا علی
امروز در پاکت می نویسم:
قانون نیست که هر روزِ خدا خوب شود!
ایده آلی در این دنیا وجود ندارد؛ فقط حداقل و حداکثرها هستند،
که به زندگی ما کم و کیف می بخشند.
همان نظریه نسبیت انیشتین در فیزیک دنیوی!
نه اتفاقی صد درصد خوب است و نه مطلقا بد .
رد یا پذیرش این موضوع روی قلمِ نقادانه امشبم نیست .
نه فایده ای دارد، آوردنِ دلیلی برای اثبات آن،
نه میتوان منفعتی از رد آن برد؛ 
واقعیتی است که حاکم شده و اعتراض به آن در دادگاه این دنیا جوابی جز "اعتراض وارد نی
رفتی و سهم من از رفتنت شد؛ وقتی خواستی بروی چشم‌هایم ندید حال چشم هایت را، ندید که چه شد که به یک باره از گوشه چشم هایت دانه های اشک دیدگانت یکی یکی از روی گونه هایت لغزید و افتاد .!رفتن اسیرت کرده بود، چانه ات را آرام گرفتم، پیشانی ات را بوسیدم و تو از حال چشم هایم همه چیز را خوب فهمیدی، آنقدر خوب که رفتی.رفتی و سهم من از رفتنت شد، انتظار دلی برای آمدنت. دلی که باید آرامش می کردم، هربار به گونه ای. دلی که باید یادش می دادم وقت و بی وقت؛ بی قر
من در این گوشه ، که از دنیا بیرون است 
آسمانی به سرم نیست ، از بهاران خبرم نیست 
آنچه میبینم دیوار است 
آه، این سختِ سیاه ، آنچنان نزدیک است 
که چو برمیکشم از سینه نفس ، نفسم را برمیگرداند
ره چنان بسته ،که پروازِ نگه ، در همین یک قدمی می ماند 
"ه.سایه"
من کمم، کوچکم، ضعیفم، تنهام. خلاصه که درخور نیستم که با دبدبه و کبکبه ی خدایی ات بیایی بایستی مقابلم به زور آزمایی.
از پا افتادن من به افتادن ِ برگِ خشکیده ی زمستان زده‌ی درخت می‌ماند از شاخه . چه بسا سهل تر . به نسیمی که به خیالش آمده است که دست نوازش بر سرم بکشد، می‌افتم از شاخه ام .
کوتاه بیا کمی. خسته ام!
امشب بی توجه به چشمای متعجب همه و و "نه" ی قاطع و همراه با دادِ مامان و نگاه مسخ بابا و البته لبخند ریز نهفته درش، به برادر جان قول دادم شب عروسیش جزو یکی از ساقدوش های داماد باشم .
همین قدر وفادار، وفادار.
ادامه مطلب
شب بود و من با جاده ها درگیریاد تو شد آتش و دامنگیرافتاده بودی  لابلای منبا شعله میکردی مرا تسخیرخاکستری ماند از من و بادمتا بیکران ها برد در شبگیریادش بخیر آن روزگاران رانامیده ام در خلوتم تقدیراکنون تمام آرزوی مندیداری از آن قاب و آن تصویر.#احمد_یزدانی #ادبیها #کوتوال_فیروزکوه #انجمن_ادبی_کوتوال #بنیاد_شعر_و_ادبیات_داستانی_ایرانیان @ahmadyazdany
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو
 اگر بپرسی آدم های این جا چه جوری اند، می گویم مثل همه جای دیگر. نسل و نژاد آدمی راستی که ازیک قالب و قماش است بیش تر آن ها بیشتر وقتشان را صرف گذران زندگی شان می کنند و آن اندک فرصتی کهبرایشان به جا می ماند، چنان به وحشتشان می اندازد که باهر وسیله و ابزاری از پی دفع و کشتنش بر می آیندآه از این سرشت آدم ها 
.زیرا که انسان حد وسط میان طبیعت و خداست و به این هر دو طرف می تواند اتصال یابد,اگر تسلیم حسیات و انفعالات شد در فرو ترین احوال باقی می ماند و اگر قوه خود را پرورد به خدا نزدیک می شود"به هر دو وجه شخصیت و منی را از دست می دهد; بوجه اول در طبیعت مستهلک می گردد و بوجه دوم در خدا فانی می شود"Maine de Biranسیر حکمت در اروپافروغی
شیطنت های امریکا بی پاسخ نمی ماندخطیب موقت نماز جمعه تهران:­ امریکا باید بداند که توطئه‌ها و شیطنت هایش علیه ملت بزرگ ایران بی پاسخ نمی‌ماندبه گزارش خبرنگار خبرگزاری صداوسیما، آیت الله سید احمد خاتمی در خطبه دوم نماز جمعه تهران­ با اشاره به تهدید‌های آمریکا افزود: همانگونه که در جنگ خندق وقتی امیرمؤمنان علی (ع) وارد میدان شد، پیامبر گرامی اسلام گفت: تمام ایمان به جنگ با تمام شرک آمده است، نظام ما نیز نظام عاشق علی است و دشمنان
تا آخر تیرماه به خودم مهلت دادم. آخرین مهلت.
اگر کرم فرمودند، که هیچ
اگر باز لایق نبودم، جنازه ام روی دست های مبارکشان خواهد ماند. دفنم کنند.
+ فکر میکنم این اولین پستی باشد که صریح ننوشتم. این هم خیانت در امانت. یک جور تلخی کشنده ای زیر زبانم حس میکنم که میخواهم تمام وجودم را به بیرون تف کنم. تف، تف.
این چه حکایتی ست که دل من وسط زمستان هوای عشق و عاشقی به سرش می زند و به تابستان نکشیده شیرینی میوه ی کال و نارس آن را به دلم می گذارد کاش می دانستم نفرین کدام دل شکسته ای دامن دلم را گرفته است مادر بزرگم همیشه می گفت وای به وقتی که دل کسی را شکسته باشی دیگر سگ بی غیرت خانه ات هم به حرف تو نمی شود
طفلی دلم که باید ترا از دور عاشق بماند
مثل شکوفه های درخت زرد آلوی پشت پنجره ی اتاقم می ماند که از اواخر اسفند یک شبه جوانه می زدند و تمام سر و صورتش
یه نفر میگفت :
شما در مقابل همه آبادی هایی که ویران کردین مسئولین
رحمت الله علیه .

* نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
روح بشر به یک صفحه ی خط خطی شده می ماند. زشتی این نقشها در کمبود زیبایی و معنا نیست،نه! این نقشها زشتند چون هیچوقت نمی فهمی طرح زیرشان کریه بود یا زیبا؟ یا شاید هم هیچ نبود؟ هیچوقت نمی فهمی سیاه بود یا سفید؟ فقط می دانی خط خطی شده ای و راه برگشتی نیست.
خدا نکند انسانی از خوب بودنش خسته بشود ،خدا نکند آدمی بشود که مهربانیش هر بار نگران و آزرده خاطرش کرده ،چرا که آنوقت است که می ماند بلا تکلیف ،نه بد بودن را بلد است و نه توان خوب ماندنش است .آن وقت است که میگریزد ؟هجرت از دنیای آدم ها به خلوتی که درونش پوچ پوچ است ،سکوتی که قالبش تنهایی است که خود خواسته نبوده ، که لذت بخش نیست .آدم ها رو از خوب بودنشان خسته نکنیم .
آسمان باز دلش گرفته، و آرام آرام گریه میکند تمام احساسش را به زمین میدهد خودم را با قطره های اشکش خیس میکنم آهسته آهسته در خیابان های آب گرفته اطراف قدم میزنم قدم ها را با دقت درون چاله های آب میگزارم سرم را بالا میگیرم ، اشک هایش سر تا پایم را خیس میکند هوا سرد است ولی فقط دستانم این را میفهمد دستان تک مانده یخ زده ، با یک ها، دلشان را گرم میکنم همراه با قطار افکار به راهم ادامه میدهم ، در زمان غرق میشوم آری دیگر هیچ چیز را نمیفهمم ، گذر ثانیه ه
لعنت به شبهای بعد از تو به دردی که ماند از تو به دادم نمیرسیرفتی آواره شد خانه ماندم غریبانه لعنت به بی کسیقلب من این چنین آسان نمیلرزیدعشقت اما به غم هایش نمی ارزیددنیا را بردی همراهت به نابودی دنیا غم شد مگر تو چند نفر بودی
اینک جنون اینک بیابان اینک موج! آنچه از من زاییده می‌شود همان است که مرا می‌زاید کلمات من جنونِ جهان‌اند که بر سرم آوار می‌شوذ: علف بر سر خود می‌روید و آب از سر خود می‌گذرد باد خود را به دور می‌فکند و آینه در خود می‌ماند. آنچه از من زاییده می‌شود همان است که مرا زاییده‌است.
اختلالات چشمیسوالات پزشکیسکته چشمیسکته چشمی و علائم آنمجله پزشکیپزشکیچش
 
سکته چشمی بسیار ناگهانی، بخشی یا تمام بینایی را از بین می‌برد. بیشتر متخصصان، سکته‌های چشمی را به موقع تشخیص نمی‌دهند و به همین دلیل بدون درمان باقی می‌ماند.
متاسفانه به دلیل نبود روش تشخیصی و درمان مناسب، این مشکل بیشتر مواقع، حتی به وسیله متخصصان، نادیده گرفته می‌شود و وضعیت بیمار بدون درمان باقی می ماند و احتمال این که او کل بینایی‌اش را از د
نقل از صفحه خودم:سگ مهربان تر است یا انسان؟ سگ باوفاتر است یا انسان؟ سگ در فقر و نداری و بدبختی و . کنارت می ماند یا انسان های دیگر؟ سگ علیرغم رنگ پوست، موقعیت اجتماعی، عقاید مذهبی و ی . در کنارت می ماند یا انسان های دیگر؟اگر معتقد به دینی هستی که به تو می گوید موجودی که مهربان تر، یکدل تر، همراه تر و باوفاتر از انسان است، کثیف و ناپاک است، به دینت شک کن نه به ارزش آن موجود عزیز.
   آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شكستحق با سكوت بود، صدا در گلو شكستدیگر دلم هوای سرودن نمی‌كندتنها بهانه‌ی دل ما در گلو شكستسربسته ماند بغض گره خورده در دلمآن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شكستای داد، كس به داغ دل باغ، دل ندادای وای، های‌های عزا در گلو شكستآن روزهای خوب كه دیدیم، خواب بودخوابم پرید و خاطره‌ها در گلو شكست"بادا" مباد گشت و "مبادا" ‌به باد رفت"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شكستفرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماندنفرین
 وقت هایی هست
 که
 ناگزیر می شوی به رفتن.
 بهتر است بگویم
 ناگزیرت می کنند به رفتن.
 
 وقت هایی هست
 که
 دلت می ماند
 بین تحمل حرف ها و سختی ها
 و
 رفتن
 و 
 باز هم رفتن و آرام گرفتن روزهایت.
 و
 چه سخت است
 این انتخاب
 برای
 من و تو.
 
 و
 چه سخت تر
 دور بودن از آرام جان.
 خدایا
 خیر بودن و شدن و گذشتن این روز ها را،
 به خودت،
 سپردیم.
ما هیچ وقت تسلیم نمیشویم. .یا میبریم یا میمیریمشماها مجبورید با نسل های بعدی ما هم بجنگین. .و من حتی بیشتر از کسی که مرا به دار خواهد اویخت زنده خواهم ماند.(بلوچ های اسیر ارتش بریتانیا_1918)
 ایتالیایی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند «حقیقت دختر زمان است»، ما ایرانی‌ها نیز چیزی شبیه به این ضرب‌المثل را داریم و می‌گوییم «ماه پشت ابر نمی‌ماند». این ضرب‌المثل‌ها از عیان شدن حقیقت حکایت دارند و باور عموم بر این است که در نهایت حقیقت آشنا می‌شود.اما کشف حقیقت کار ساده‌ای نیست به‌خصوص اگر این حقیقت مربوط به پنهان‌کاری‌های دولت‌های بزرگ باشد، در چنین مواقعی حقیقت به‌راحتی از چشم‌ها دور می‌ماند و دولتمردان با هزار
پدرم درپاییزی سرد پتوی زرد و نارنجی اش را بر سر کشید و آرام خوابید و مادرم در بهاری که هنوز غنچه هایش نشکفته بودند لباس سفیدی به رنگ شکوفه ها برتن ، بر بستری از گل ها آرمید. به یادم دارم بردارم را که زیر شاخه های گیلاس در تابستانی گرم خوابش برد و نمی دانم شاید تقدیر باشد که روزی من پتوی برفی ام را به سر بکشم و به دیدارشان بروم.مادرم زن مقاومی بود، لجوج و سرسخت، میراثی که برای من هم سهمی از آن مانده است و شاید این که رفتنش را هرچند سخت اما تحمل می
آه در باغ بی درختی مااین تبر را به جای گل که نشاند ؟چه تبر اژدهایی از دوزخکه به هر سو دوید و ریشه دواند .بشنو از من که این سترون شومتا ابد بی بهار خواهد ماندهیچ گل از برش نخواهد رستهیچ بلبل بر او نخواهد خواند . ه . ا . سایه 
ام المصیبت اشک تو پایان نمی گیرد چرا؟
این زندگی با گریه ها سامن نمی گیرد چرا؟
با یاد اکبر گریه اکن، با یاد اصغر گریه کن
این دار فانی بر شما آسن نمی گیرد چرا؟
هنگام جوع و تشنگی، وقت اسارت، بچه ها
اصلاً رقیه دخترت یک نان نمی گیرد چرا؟
یاد خرابه عمه جان حتماً خرابت می کند
قلب و لب و سر، دست و پا ها جان نمی گیرد چرا؟
تو می روی سجاد تو می ماند و اشک مدام
درد برادرزاده ات درمان نمی گیرد چرا؟
اعتکاف - نوروز 98
«معتقدم اگر شعر خوبی یا رمان خوبی بخوانی، چیزی از آن در وجود تو می‌ماند، در وجدان تو، در شخصیت تو می‌ماند و از راه‌های مختلف به تو کمک می‌کند.به نظر من این فکر حساسیت آدم و تخیل او را تقویت می‌کند و نوعی حس انتقاد نسبت به جهانی که در آن زندگی می‌کند به وجود می‌آورد. این گریپذیر است، اگر مدتی در جامعه‌ای کامل و بی‌نقص و منسجم که در فضای آن‌ همه‌چیز یکدست و پیوسته است، زندگی کنید و بعد به دنیای واقعی برگردید چاره‌ای جز مقایسه این دو ند
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

غنچه زخمی وبلاگ هنرجویان استاد امیر کریمی فکر بکر تکنولوژي برتر بیماری های مغز واعصاب Molly مارکر زرد شرکت صنایع سبز بوتیا